تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

نقشه گنج
به نام خدا . باور کن ,هیچ زمانی مهمتر از 29 سالگی آدم نیست که بخواد به این سوال فکرکنه.خیلی جالب یه مدتی بود همش تصویر میکردم باید مثل یه جاسوس خیلی نامحسوس با یه وسیله کم خرج(مثلا مترو یا بی آرتی) به عاقلانه ترین و ترسناک ترین مسیرهای سی سالگی و دالونهای چهل سالگی سفر کنم وبا یه نقشه گنج برگردم. 
واقعیت
ساعت یکِ شبه و نیم ساعتی هست دراز کشیدم تا خوابم ببره ولی انگار بدخواب شدم! همش به فکر آینده هستم. باید چی کار کنم؟ آیا اثرگذارم؟ زندگی که دارم درسته؟! می تونستم بهتر از این باشم؟ اگه چند سال پیش میدونستم چیزهایی هست که تأثیر زیادی روی الانم داره بیشتر بهش اهمیت می دادم. زبان های بین الملل، فلسفه فکر، تفکر سیستمی، اقتصاد، کسب و کار و... وای کلافه شدم! 
ده سال قبل از این...
«ده سال بعد از این تو کجایی و من کجا؟»
حالا من و توییم پس از رقص سال ها

برگرد با من از در پشتی این غزل
با من دوباره زنده شو ده سال قبل را


امید

من امروز حاصل سالها تجربه، شکست، پیروزی، تصمیمات درست و غلط، قهرها و آشتی ها، عشق و نفرت، از دست دادن ها و بدست آوردن هاست. کس نیست که بگوید طی ده سال گذشته یکی از این موارد را تجربه نکرده ام که اگر بگوید من تجربه نکرده ام به حتم انسانی بوده که تنها زنده بوده و زندگی نکرده و درکی از اطراف و خویشتن خویش نداشته است. 

زمان بی معنا
"من چه سبزم امروز... و چه اندازه تنم هشیار است. نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه؟"

ترنم نشاط گنجشک ها و پرتو آرامش آفتاب، نوید صبح گاه تابستان است از پنجره ی گشوده ی اتاق، که تو را به روشنایی روز فرا می خواند.


زندگی در لحظه
اگر به 10 سال پیش بازگردم از مدرسه خیلی بیشتر لذت می برم. کارهای تازه زیادی را امتحان می کنم تا تجربه کسب کنم و بفهمم برای چه کاری ساخته شدم. با این نگرش زندگی می کنم که انگار امروز آخرین روزی است که دارم با عزیزانم وقت می گذرانم و فردا آن ها دیگر پیشم نیستند. 
زمانِ مکرر


نمی‌دانم خوابم یا بیدار. پیشنهاد برگشتن به ده سال قبل، عجیب است و آدم را به شک می‌اندازد. فرصت ندارم که تعجب کنم. حتی اگر خواب هم باشم هم نباید وقت را تلف کنم. قبول می‌کنم!


بعد از گذشته
سلام امروز 9/5/1384 هجری شمسی و ساعت 16:24 به وقت ایران است.

ده سالی که از پیش تجربه اش کردم به لطف دستگاه کیبرد و وبلاگ به من باز گردانده شده!


یکی بود یکی نبود. در زمانهای دور دور دور دختری بود به نام مینا ...!

ایده همیشه جذاب و پرزرق و برق سفر در زمان. از اون دست ایده‌هایی که دست به نقد برای داستان‌سرایی کردن. از اونها که میتونی همه رویاهای فانتزی، سرکوب‌شده یا دست‌نیافته ت رو بالاخره یه جوری توش جا بدی! 

گردشی به طول ده سال در دالان زمان
به نام خدا
نفس عمیقی می کشم ، چشم هایم را می بندم و در کرم چاله رویاهایم فرو میروم.درست ده سال قبل ، نوجوانی دوازده ساله ، بی پروا ، مغرور وحتی نادان !
برایم ، چشمان آزاد شده از بند توحش برانگیز زمان ، خبر از وجود اکتشافی قدیم در دل دنیایی جدید دارد.

جیره بندی
متاسفانه زندگی همه چیز را جیره بندی می کند. آدم ذره ذره می فهمد. نه یکهویی. وقتی جیره ات را می دهد که سهمش را گرفته باشد. یک روز می فهمی که سالها عمر خودت را توی دانشگاه مثلا معتبری هدر کرده ای و مدرکی گرفته ای که به لعنت خدا هم نمی ارزد.