تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

امتحان زمان
5 شنبه – سال 1394 – کمپ ترک اعتیاد
-سلام ! من مهدی هستم و 4 ساله که پاکم.
-سلام مهدی!میشه داستانت رو واسمون تعریف کنی که چیشد معتاد شدی؟

سال 1404
طبق معمول باید اول باید یه کم فکر کنم بعد بیام ببینم برای کجا دارم مینویسم 
میخوام متنم ادبی باشه ؟ واقعیت محض باشه ؟ خواننده پسند باشه ؟ یا یه چیزی بنویسم که توی مسابقه برنده بشه ؟؟!
ولی من اینبار تصمیم گرفتم چیزیو که واقعا دلم میگه رو بنویسم 

همتون دروغ میگید!
"همتون دروغ میگید!"
این جمله رو با صدای بلند به حمید و دوستاش گفتم. 
داشت میگفت که الان سال 84 شمسی ه و من باید بلند بشم تا واسه رژه ی صبحگاه جلوی امیر پادگان پوتین به پا کنم.

فاصله های بی فاصله
چه میشد اگر ممکن بود به چند سال یا حتی چند ثانیه قبل برگردیم؟
سوالی که شاید بارها به آن فکر کرده ایم.
همه این سالها به همین فکر میکردم...برگردم و همه چیز رو درست کنم«ولی ممکن هست؟»مدام از خودم میپرسیدم.

ماموریت ساعت 12
در حالی که کت و شلوارم را می‌پوشم و وسایلم را آماده می‌کنم، هنوز نمی‌دانم چه مسأله مهمی پیش آمده، که از من خواسته‌اند در این ظهر گرم تابستانی به ساختمان مرکزی میهن‌بلاگ بروم. فقط از من خواسته شده بود که در اسرع وقت خودم را به آن‌جا برسانم.

ارزوهای بی پایان
ده سال پیش دختری بودم ده ساله با کلی ارزو و امید برای اینده،یه دختر خجالتی و کم حرف اما جاه طلب و قوی.دوست دارم برگردم به اون دوران و به توصیه های خودم عمل کنم،یکم مغرور تر باش...
ده سال پیش، ده سال دیگر، مسئله این نیست!
صفحه ی مرورگرم move to new window و بعد full screen می کنم، این یعنی که از هر چه غیر بریدم تا تو را بگزینم! از چند روز قبل؛ و شاید از اول های همین قصه که دیدم، صفحه ماشین زمان رو Pin کردم که بنشینم و بنویسم. 
دوباره از نو...
10 سال عدد كمی نیست...ولی با انگشتان دست می توان آن را شمرد...
مثل فیلمی كه دكمه عقب گردش را زده باشند. جلوی چشمانم لحظه ها یكی پس از دیگری شروع می كنند به سپری شدن! حافظه طولانی مدت قوی ام ندارم ولی 10 سال پیش در همین موقع ی دختر 18 ساله عاطل و باطل بودم كه تو زندگی هیچ هدفی به غیر از دانشگاه رفتن نداشت... 
همه
چهل و پنج دقیقه به بسته شدن درب های ماشین زمان مونده و من در اقدامی ناگهانی تصمیم گرفتم مطلبیو که روزهاس تصمیم دارم بنویسم رو تایپ کنم بدون حتی یک چک نویس:))

شمارش معکوس
بیست دقیقه تا بسته شدن درب ماشین زمان ، جا نمانید عجله کنید داریم میریم ، (با یک حرکت سریع مترویی پریدیم تو) تکنیکی، دیگه ، تو مترو تهران یاد گرفتم ما اینیم دیگه . خیلی خوب حالا میرود 10 سال قبل ، 10 سال قبل چه خبر بود سال 84 بود .آره انقدر هول بودم که نفهمیدم چرا سوار این ماشین شدم ؟ چکار می خواستم بکنم !؟