تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

من امروز، ده سال قبل
من ده سال قبل شاید انتخاب های بهتری میکردم شاید راه دیگری میرفتم ولی اگر الان اینجا نبودم چی؟ شاید همین که الان هستم بهترین باشه نه اون چیزی که در تصوراتم با اما و اگر می شدم. الان بعد ده سال به گذشته نگاه می کنیم و اینطور فکر می کنیم که شاید بیشتر درس می خواندم،بیشتر تلاش میکردم،کار دیگری می کردم،انتخاب دیگری و.... می توانست الان بهتر باشد، از کجا معلوم؟ 

کوله پشتی
کوله پشتی
هراسان ونگران لابه لای تمام برگه های روی میز وداخل کیفم رامیگشتم.
این برگه لازمه ورود من به این جلسه بود.
صدای مادرم رامی شنوم که مدام فریاد میزند:

من منهای ده
من؛ ! از جدایی می آید, من همیشه تنهاست. اما اگر فرض بگیرم که این من تنها می خواهد منی باشد که به قضاوتش می خواهم بشینم. شاید ارزش پیدا کند.اگر من الانم به ده سال پیش بازگردد
مدیر بی‌هنر !
چشمانم نیمه بازمی‌شود ، آینه رنگی روبروی تختم نشانی از آفتاب هشت صبح است ؛ امروز 26سالم شده‌.چشمانم را می‌بندم ، فیلمی از صبح روز انتخاب رشته دبیرستان مقابل چشمم می‌گذرد ،انسانی بخوانم یا هنر. 

وقت مصاحبه
خب تا منتظر تماسم واستون میگم. الان تقریبا یک سالی میشه که از سر خستگی اخرشبی انگشتم خورد روی "سفر به ده سال قبل" تو یه سایتی که اتفاقی رو موبایلم باز شده بود و پریدم به سال 84.

هوای پاک
چقد خوب بود از هوایی پاک برخوردار بودیم. هوایی تنفس میکردیم که چیز دیگر به غیر از سلامتی برایمان به همراه نداشت. کودکانمان ر ا به طبیعت میبردیم تا از هوای پاک, بهره ببرند. ولی در زمان فعلی , در بیشتر جاها باید در خانه ماند و حتی در و پنجره را بست تا هوای آلوده ی بیرون به درون خانه نفوذ نکند.

همه عمر دیر رسیدیم !
اون موقع ها باسه خودم بروبیایی داشتم کلی تحویلم می گرفتن و کلی بهم می رسیدن اونقدر که همیشه فکر می کردم بهترینم بدون این که حتی یک قدم از خودم جلوتر ببینم ولی کاشکی می دیدم کاش !حس برتری یه حسیه که هر کسی با هر سلیقه و اعتقادی دوست داره تو زندگیش حتی کوتاه اونو تجربه کنه ، این برتری به آدم پر وبال میده .

درنگی در «زمان از دست رفته»
به نامِ خُدا
پس از مدت زیادی بالا پایین کردن، بالاخره در ساعت های آخر سوار ماشین زمان می شوم. داخل آن مثل سفینه های فیلم های علمی تخیلی است. یک سفینه ی یک نفره. داخل سفینه خیلی خلوت و ساکت است. فقط یک صندلی و روبروی آن یک صفحه نمایش که روی آن نوشته هایی رنگارنگ حک می شود. چندتایی را می خوانم. «افکار و خیال پردازی های مسافران ماشین زمان که در سفینه های جداگانه ای سوار شده اند». 

انتخاب درست
به نام خدا
ساعت صفر بامداد به همراه 1000 داوطلب راهی شدیم. بعد از اینکه مسئول زمان وظایف عمومی را اعلام کرد؛ ساعت افراد حاضر در سفینه را یک ساعت و نیم شارژ کرد. با توجه به اینکه زمان برگشت به ده سال پیش نیم ساعت طول می کشید ما تنها یک ساعت وقت داشتم تا یکی از اتفاقات آن را سال تغییر بدهیم.

مرثیه ای برای ای کاش ها
من را باش که آمدم اینجا مطلب دوستم را بخوانم و حالا خود دست به قلم شده ام و می نویسم. راستش همین عنوان «من امروز، ده سال قبل» چنان پرتم کرد به ده سال پیش و چنان تصاویر مثل یک فیلمِ رویِ دور تند از برابرم گذشت که آن وقت بود که آرزو کردم کاش 10 سال پیش بود، که کاش هم الان یک ساعت، فقط شصت دقیقه زمان می ایستاد 
زمان و زبان
تقریبا شش ماه پیش وقتی داشتم قدم زنان از سر کار به خانه برمیگشتم در حالی که در فکر اتفاقات آن روز بودم سنگینی نگاهی را حس کردم.وقتی بیشتر دقت کردم چهره آشنایی را دیدم. درحالی که سعی داشت نگاهش را از من بدزدد و جوری وانمود کند که مرا ندیده است ولی دیگر دیر شده بود. بعد از یک سلام و احوالپرسی سرد و بی روح از هم جدا شدیم و هر کدام مسیر خودمان را ادامه دادیم.

حسرت، ترس از آینده می رود به سمت بی خیالی
از گذشته تا به حال همیشه قبل از گرفتن تصمیم های سرنوشت ساز زندگی ام به دنیای خیالی ام می رفتم تا آخر و عاقبت راه های مختلف را تصور و پیش بینی کنم. چرا که ترس از این که چه پیش می آید همیشه چیزی بود که با آن درگیر می بودم... 

دوباره از اول؟!
10 سال پیش من یه بچه فنچ مدرسه ای بودم که با اون مقنعه سفید بلندا ی چونه دار میرفتم کلاس دوم و تازه یاد گرفته بودم روی کاغذ خرچنگ غورباقه ردیف کنم .


منِ امروز، ۱۰ سالِ بعد: منِ متفاوت
دَم پنجره نشسته بودم و لپ‌تاپم در حالی که آهنگ ملایمی از آن پخش می‌شد، روی پاهایم بود. به خورشید درحال غروب و آسمانِ گرگ و میش خیره شده بودم و از آرامشی که داشتم نهایت لذت را می‌بردم. فکرم پر از خالی بود؛ خالی از خودم، خالی از همه، خالی از گذشته، 
کنترل + زِد
اولش فکر میکنی خیلی چیزا هست که می تونه تغییر کنه و سرنوشتم رو از اینی که الان هست بهتر کنه. حجمه ای از خاطرات میاد تو ذهنم؛ همه تصمیم هام، همه انتخاب هام، حرفهایی که زدم، جاهایی که رفتم، و خیلی چیزای دیگه، حتی کارهایی که نکردم و الان پشیمونم.