تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

یه دوچرخه؛ که مثه یه مرد گریه میکنه
به نام خدای سفیدی ها

سکانس اول : « 1380 » - « رنگارنگ برای همه ، سفید برای من »
از همون بچگی سفید برام جذابتر بود تا رنگای دیگه ... شیر برنج رو دوست داشتم ... ببعی های سفید پدربزرگ رو هم ... حتی وقتی با پدرم می رفتیم بقالی های سر کوچه، بیشتر خوراکی هایی بر می داشتم که سفید بودن ..
حسرت های بی پایان
آدمی با حسرت هایش زندگی می کند، این را وقتی می فهمد که دائم روز های گذشته و کار های نکرده اش را می شمرد. چند وقت پیش حسابی درگیر این فکر بودم که کاش می شد باز می گشتم عقب و چیزهایی را در گذشته درست می کردم. 
دلتنگی برای 17 سالگی پر هیاهو
آن روزها را خوب یادم هست. همان ده سال پیش را می‌گویم. آن روزها من هفده ساله بودم. موهایم کمتر ریخته بود، لاغرتر بودم و صورتم هم پر از جوش بود. از همان‌هایی که بهش می‌گویند غرور جوانی. آن روزها، تفاوت دیگری هم با امروزم داشت. تفاوتی که حتی یادم رفته چه بود. هرچه بود، حس خوبی بود. 
10 سال پیش را خوب یادم هست.
گذشته ها گذشته
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته

صدای ترانه ی قدیمی مرا به خاطرات گذشته برد.به چند سال قبل.اول دبیرستان و آغاز نوجوانی.انگار نیمکت های کلاس بی صبرانه منتظر ما بودند تا در کنار هم باشیم و همین هم شد.روز ها همچون باد گذشتند و روز انتخاب فرا رسید.
همه خودشون بودند...
10 سال پیش هر کی یک شکلی بود، یک صفایی داشت، یک ویژگی هایی برای خودش داشت، یک هنر خاصی واسه خودش داشت؛ فلانی این کاره ست، فلانی هنرمنده، فلانی شیرین زبونه، عسله، فلانی ورزشکاره، یه پا آشپزه، بابا این مُــخه، مهندسه و ...
تعریف و تمجیدها، تعریف بود الکی نبود.

شخصیتم رو نجات می دم
حس بی عرضگی خیلی بده!
وقتی اومد داخل و تند تند شروع کرد به حرف زدن، نباید دست و پامو گم می کردم. این دقیقا همون چیزی بود که اون می خواست. میخواست که فکر نکنم، که بتونم به خواستش عمل کنم.

بیخیال حرف های مردم
حسابش در رفته از دستم ، وقتهایی که تلف کردم تا به دیگران ثابت کنم فکرهایی که در مورد من میکنن ،اشتباهه . چه قدر از عمرم را پای قضاوتهای اشتباه مردم هدر دادم . چه قدر از وقتهایی که میتونستم شاد باشم و جوری که دوست داشتم زندگی کنم ، صرف فکر هایی مسخره ای کردم که حرف مردم مسئولش بود. 

همه خودشون بودند...
10 سال پیش هر کی یک شکلی بود، یک صفایی داشت، یک ویژگی هایی برای خودش داشت، یک هنر خاصی واسه خودش داشت؛ فلانی این کاره ست، فلانی هنرمنده، فلانی شیرین زبونه، عسله، فلانی ورزشکاره، یه پا آشپزه، بابا این مُــخه، مهندسه و ...
تعریف و تمجیدها، تعریف بود الکی نبود.

زمان
زمان
واژه عجیب و جالبی که همه ما انسانها باهاش درگیر میشیم.
خیلی وقتها وقتی مشکلی پیش اومده و یا شرایطی پیش میاد که لحظه ها برامون دیر میگذره ازش میخوایم که زود بره به جلو.

تولدی غریب از آشنا لحظه های پنهان دیروز

نویسنده نیستم... اما گویا لازم است من با این حیات و روند طبیعی که با حوادث مثبت و منفیِ عجین شده با آن؛ عواقبش، تجاربی که رشد وجودی مرا رقم زده است، زندگی کنم و از هر لحظه اش لذت ببرم بارها به این فکر میکردم که برگردم و دوباره آغاز کنم و یا ای کاش این چیزی که امروز جزء گنجینه دانش من شده، مثلا 10 سال پیش را جور دیگری به کار می بستم؛ 
تقدیر,ماشین زمان,منوچهر وداستان های دیگر.......
شب عجیبی است. حال هوا خوب وستاره ها چشمک زنان به نظاره ما نشسته اند. قندی برمی داردو دردهانش میگذارد وبا جرعه ای چای خیسش میکند.
خب نمی خوایین حرف بزنین؟
تکانی به خود می دهدولبخندی آمیخته به شرم.

عطر عاشقی کودکی هایم

نصف بیش تر خاطرات کودکی تا نوجوانیم رو کنار کوچه پس کوچه های این محل بیاد میارم.
روزایی که تو حیاط با بقیه ی نوه ها شیطنت می کردیم و صدای همه رو درمیاوردیم؛تو حوض نقلی گوشه حیاط دنبال ماهی ها می کردیم یا یواشکی غوره های ترش از روی درخت انگور می کندیم و نشسته می خوردیم.

دوست دارم..................
من دوست دارم اگر به ده سال قبل برگشتم همه ی نا کرده هایم جبران شود....
مثلا اگر فیلمی را ندیده بودم ، ببینم ، اگر کسی را اذیت کرده بودم و معذرت خواهی نکرده بودم هماز او عذر خواهی کنم وخیلی چیز های دیگر.خیلی نمی خواهم سرتان را درد بیاورم میخواهم بگویم که من میخواهم