تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

آرزوی محال
قرار است گامهایم در جاده زندگی ب ده فرسخ عقب تر بازگردند با وجود محالش برمیگردم...دو راهی هایی را که به نافرجامی تلخی گزیده ام را با منطقم رنگ صورتی میزنم طلایی را بر سرش افراشته میکنم و شادی را همسفر راهم میکنم..
غریبه ی آشنا
"ده سال قبل"
_چیک چیک
شاید صدایی که هر روز بیش از هزار بار به گوشش می رسید،صدایی که بیش از هر نوای موسیقی دیگری در دنیا برایش شنیدنی بود.
یک جورهایی عشقش بود و یک جورهایی کارش،با آن زندگی می کرد،می خندید،می گریست ،ذوق می کرد و نا امید می شد.

دختر فراری
میان ماندن و رفتن "رفتن" را انتخاب کرده بود، تحمل سکوت های معنادار برایش سخت می نمود. خوب می دانست گزارش شاهکارهایش مثل همیشه بی کم و کاست به گوش پدر رسیده است. می خواست چیزی در دفاع از خود بگوید،اما خانه برایش به مثابه دادگاهی شده بود. دادگاهی که قاضی اش پدر، شاکی اش برادر بود. مادر وکیل شاکی بود.

پیله
به نام خدا 
در این دنیای بزرگ احساس کرم کوچکی را داشتم که تازه داشت پیله ای از ابریشم را اطراف خود می کشید 
اما تنیدن پیله کار سختی نبود تصمیم گیری های بعد از ان بود که کار را دشوار می کرد.
ماندن یا نماندن! 

هیچ کاری نمی توانستم بکنم
انسان از چیز هایی که دارد لذت نمیبرد و فقط بیشتر از ان می خواهد ما از این وضعی داریم راضی نیستیم مهم نیست درگذشته چه گذشت مهم این است کاری در اینده نکنیم که در اینده ای دور تر بخواهیم دوباره به ما قبل و گذشته ی مان یعنی حال حاضر برگردیم شاید این حرف را ده ها بار از ادم های مختلف شنیده با شیم ولی این مسابقه به این دلیل بر گزار شده که به خودمان بیاییم و یادمان باشد از لحضات مان چگونه استفاده می کنیم 

من امروز ،10سال قبل
درود بر خوبان 
من تا امروز با زمانم با تجربه زندگی کردم و امروز شادم شاد شاد 
اگر ده سال پیش چنین تجربه امروز را داشتم ،خیلی جوانتر بودم ،و تجربه من به این که زمان و لحظه لحظه میگذرد زیباتر میبینم .میدانید چرا؟ لطفا تا انتها بخوانید 
زیر باد کولر
تنها کادوی تولد بیست سالگی ام یک جفت کفش بود. انتظار بیشتری هم نداشتم. دیگر بزرگ شده بودم. 9 صبح دوهفته بعد از تولد 20 سالگی ام بود. زیر کولر دراز کشیده بودم و پلک هایم سنگین بود. در زدند. پستچی بود. مثل همیشه امضا میخواست تا چیزی تحویل دهد. اینبار جعبه کفش بود. جعبه از راه دوری آمده بود، از فلسطین.

سرانه ی ِ لبخند
"دیگ آبگوشت زنی در پاکستان تحت تاثیر بال زدن پروانه ای در آمازون قل قل می کند ."
عقل 21 ساله ام در تلاشی برای افزایش نظم جهانی ، تعدیل سرعت بال زدن پروانه ها و گرسنه نماندن اعضای یک خانواده ی ِ پاکستانی تکانی به جسم 11ساله اش میدهد تا اتاق شلم شوربایش را جمع و جور کند و جوراب هایش را بشورد.

آرزو
در خیابان قدم میزدم که ازدحام جمعیت در یک نقطه نظرم را جلب کرد به سمت شلوغی رفتم هر کس که از کنارم رد می شد، قیافه ی بسیار حیرت زده داشت .
به منِ ده سال پیش چی باید بگم؟
همیشه علاقه‌ی زیادی داشتم به بحثای علمی مربوط به زمان، و کتاب‌ها و فیلم‌های تخیلی با موضوع سفر در زمان. حالا موقعیتش برا خودم پیش اومده. که برای یه مدت محدود، ده سال تو زمان به عقب سفر کنم. اگه بخوام می‌تونم
من از آینده خبر دارم!!
من از همین تریبون در ابتدا به ایرانیان و سپس جهانیان اعلام می کنم از آینده ی ده ساله ی شما خبر دارم!
میدونم که چه کسی در انتخابات رای میاره! پس خودتونو برای جمع آوری رای و دادن رای خسته نکنید! از من بپرسید!

من امروز ده سال قبل
اگر به ده سال قبل بر می گشتم از راه رفتن های بی دغدغه ام در خیابون شریعتی بیشتر لذت می بردم. بیشتر پشت ویترین کتاب فروشی دارینوش به کتاب ها خیره میشدم.
7سالگی
بزرگ تر می شویم و خسته تر،بزرگ تر می شویم و پشت هر بار بزرگ تر شدن بد تر میشویم،بزرگ تر می شویم به یاد کودکی هایمان،بزرگتر می شویم به امید رسیدن به ارزوهایمان،بزرگ تر می شویم...