تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

پروانه های 84
فیلم"اثر پروانه ای" تمام می شود و قطار اسامی سازندگان آن از راه می رسد. پنجره پخش فیلم را می بندم و به فکر فرو می روم. داستان فیلم درباره پسری است که با خواندن صفحه های دفترچه خاطراتش به آن خاطره سفر می کند 
دل...
نمی خوام شعار بدم و یا داستان تعریف کنم و یا شاعرانه حرف بزنم ترجیح می دهم خیلی رک برم سر اصل مطلب!اگه مثل حالا پول داشتم می تونم این پست را بنویسم مگرنه اگه مثل ده سال قبل بی پول بودم راه دیگه ای نداشتم و باید همین راهو ادامه می دادم...کار..کار...کار..

ایستگاه آخر
تو اتوبوس نشسته بودم ..
ذهنم درگیر ناله کردن و غر زدن از زندگی بود که آروم آروم خوابم رفت!
اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و راننده از اون جلو فریاد زد : " آهای.. ایستگاه آخره پیاده شو!! "

مسـافر خاطـره ها
خورشـید دسـت هـای طـلایـی اش را روی سـر شـهر کشـیده ؛ و آغـاز یـک صـبح جـدیـد را نویـد می دهـد ؛ ... 

پیراهـن خوشـرنـگ آبـی آسـمانـی ام را پوشــیده ام ؛ ... 
چمـدان کوچـکِ " ای کاش ها " را در دسـتم گرفتـه ام ؛ ... 

من و هفده سالگیم
من ده سال پیش، یه دختره 17 ساله س که به تقلید از رمانی* که خونده برای ده سال آینده ش نامه نوشته ...مدام از من پرسیده چیکار میکنی؟چی قبول شدی؟چه کاره ای؟همه ی آینده ش در قبول شدن کنکور می بینه...
من ، تو ، "او"
من یک پژوهش گر هستم. البته اکنون که این نامه را می نویسم ، در صورتی که نمی دانم واقعا چرا اینکار را انجام می دهم! ، دیگر نمی دانم چه هستم! صرفا احساس می کنم این کار مرا آرام می کند. در واقع با این کار تو را در درد خود شریک می کنم. بدون اینکه تو بخواهی . بدان که من هم نخواستم!
من یک پژوهشگر هستم. 
خواب بود...........
یه چند دقیقه ای بود که سوار قطار شده بودم داخل کوپه روبروم یه آینه نصب شده بود که از ابرو به پایین صورتم توش معلوم بود بالای آینه یه کاغذ چسبونده بودند که با خطی کودکانه روش نوشته شده بود :این قطار بیشتر از 10 سال به عقب بر نمی گرده لطفا اسرار نفرمایید حتی شما دوست عزیز خنده ام گرفت یه دفعه متوجه بغل دستم شدم 
من دیروز،ده سال بعد
هوا آنقدر گرم بود که نای حرف زدن نداشتم؛کولر را روشن کردم و کمی جلوی کولر نشستم.از صبح چند جا سر زده بودم؛بازار،چند محله و هر کجا بیشتر و بیشتر تحقیر شده بودم.هر قدر بیشتر خواهش و التماس می کردم
جایی که شروع شدم
وقتی امروز از وجود این مسابقه مطلع شدم، با خودم گفتم چقدر تصادفی با اتفاقات اخیر و سیر گردش احساسات من همخوانی دارد.
مثل وقتی که سری زدم به همان جایی که اول اولش بودم، اول اولش بی آن که دخالتی داشته باشم... 
در جست و جوی تغییر...!!!
همیشه به دنبال فرصت هستیم.
فرصتی برای انجام برخی کارها... یا فرصتی برای ترک برخی عادت ها...
فرصتی برای جبران بدی های گذشته و یا مجالی برای ساختن آینده...

برنگردد دریغا...!
روز و شب دعای من بوده با خدای من کز کرم کند 
حاجتم روا آنچه مانده از عمر من به جا گیرد و پس دهد 
به من دمی مستی کودکانه مرا قیل و قال کودکی
برنگردد دریغا...!!!

زندگی هیجان انگیز
... ده سال قبل سعی کردم به زندگی هیجان زیادی بدم و از سرمایه ی شور و نشاط جوانی به بهترین شکل ممکن استفاده کنم
به نظرم یکی از جنبه های هیجان انگیز کردن زندگی, ریسک کردنه ... ریسک هایی بر مبنای عقل نه احساسات,
در پستوی گذشته ها
مقابل پنجره چوبی اتاق کوچکم ایستادم و پرده ی ساده شیری را کنار میزنم و به کوچه ی تنگ خیره شدم.کوچه خلوت و تاریک است در این نیمه های شب و جز نور تیر چراغ برق که قسمتی از آن را روشن کرده دیگر روشنایی نیست