تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

متنی کاملا متفاوتــ....
(بسمــ الله الرحمن الــــرحیم)
دَقیـــقه هایی را اختصاص دادمـ به دستانم!!
آری..در این لَــحظه دستانم ،، دســت به کیــبورد میشوند و مینویسند....گویی واژه ها زمان را به بازی گرفته انــد!،واژه هایی ساده که با کنارِ هَـــم قرار گرفتن میتوانند بهترین ها را بسازند.....

سگ هاى سیاه
سگ هاى سیاه 

اگه به ده سال قبل برمى گشتم ، یه كارهایى میكردم كه اون موقع نمى دونستم خوبه یا بد.

رویای محال
اگر به 10 سال قبل برگردم...
وای نه. ماشین زمانتون قدرتشو نداره که من رو کمی بیشتر به عقب برگردونه؟ خدای من یعنی میشه کسی جوری زندگیشو خراب کرده باشه که حتی 10 سال عقب گرد هم نتونه درستش کنه؟ اخه من میخوام برگردم به 18 سالگیم.

پانزده سالگی
امسال بیست و پنج ساله می شود یعنی با یك حساب سر انگشتی دختری ست با ربع قرن تجربه، می گفت از ده سال پیش ِ این ربع قرن فهمیدم ك راه رفته ی زندگی چیزی نیست ك بشود برگشت، آن هم به خیلی سا های قبل ...
یک آدم و این همه زندگی
از وقتی که ورق برگشته و زندگی وحید به هم ریخته دیگر شنیدن این جمله که «اگه فقط n سال برگردم عقب می‌دونم چکار کنم» برایت عادت شده. این n حالا شده 10 و همین حالا هم که به هوای دور دورهای آخر هفته تان توی ماشین لکنته‌اش می‌نشینی و در را می‌بندی می‌گوید: «اگه فقط 10 سال برگردم عقب می‌دونم چکار کنم».
خودم را کم داشتم...
برای تغییر خیلی چیزها، به ده سال قبل برگشتم. خودم را دیدم که ساکت و آرام در گوشه ای نشسته ام و خیره به پنجره بسته اتاقم نگاه می کنم. چقدر حرف داشتم که بزنم، آینده باید خیلی بهتر می شد. 
اکنون پر حاصل
انگار خمپاره آرپیچی را به قلبش شکلیک کرده بودند که اینطور بال بال می زد. دلش تنگ بود. شاید هم دلش شکسته بود. با خودش درگیری داشت. نمی دانست چه می خواهد. کجای قصه ایستاده بود که اینطور برایش رقم می خورد. نفسش را حبس می کرد که به هق هق نیافتد. چشمانش می بارید ولی غم نداشت. 
به خاطر 60 دقیقه لعنتی!
- بگو واسه کی کار می‌کنی؟ رفیقات کیان؟
* چند بار بگم؟ همه چی از یه بازی یا نمی‌دونم مسابقه وبلاگی شروع شد! به محض اینکه دست به کی‌برد بردم اومدم تو سال 84! 
- قیافه من شبیه کساییه که شوخی دارن؟ راستشو بگو چه بلایی قراره سر هواپیما بیارین؟!

قیام 84 در قیامت محاسبه.
منِ امروز، ده سال قبل!
همه چیز به سادگی از یک تیتر شروع شد و بعد یک سوال مثل ژنرالی زخم خورده از جذام، شمشیرش را به سمت سلول‌های خاکستری‌ام نشانه گرفت و دستور حمله داد: «واقعن اگر ده سال در زمان به عقب برمی‌گشتی، چی کار می‌کردی؟» عمر بلندی نداشته‌ام اما از آن‌هایی هستم که سرگذشت‌شان، طولانی‌تر از سن و سالی است که شناسنامه‌ی‌شان نشان می‌دهد. 
من و سروش صحت همین الان یهویی!
با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. با خودم گفتم: «یعنی کی می تونه باشه این وقت صبح؟» به صفحه نمایش تلفن همراهم نگاهی انداختم: «فرهاد؟!» 
با تعجب گوشی رو برداشتم: «سلام فرهاد؛ چه عجب یاد ما کردی بی معرفت.»

من و توافقه .... 10 سال پیش
بذار سریع برم سر اصل مطلب . اول از همه یه سرچ درست حسابی می کردم و کلی از رویداد و خبرای مهم سال 84 رو دقیق میخوندم و حفظ میکردم و بعدشم یه بسم الله و با عظم راسخ ویژژژ میرفتم سال 84 و شروع میکردم ریز و درشت مساءل رو برای همه گفتنو 
بن بست خیابان کریمخان
وقت زیادی نمونده، یه بسته شکلات و عطرم رو میذارم توی کوله پشتیم، یه دفترچه یادداشت کوچیک و یه مداد هم برمیدارم.
توی آینه صورتم رو خوب نگاه میکنم تا وقتی برگشتم ببینم چه چیزایی توی این صورت با الان فرق کرده! تنها چیزی که حتما هیچ تغییری نکرده رنگ چشمامه، ولی نه! 
گذشته؟!
اگر منِ امروز، به 10 سال قبل برمیگشتم چه کار میکردم؟ چه کارهایی میکردم؟
فکر میکنم سؤال آسونیه. کلی کار هست که میشه انجام داد.
خب!