تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - مهاجر

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

مهاجر
حالا که دارم اینها را می نویسم، صدای آشنای زنی را می شنوم و سایه تیر چراغ برق روشنی را روی پرده اتاق کوچکم می بینم و تن نیمه جانم را که روی تخت افتاده است، احساس می کنم.
دقیق تر که گوش می دهم، صدای زن دیگر برایم آشنا نیست.او بیتی آشنا را می خواند.بیتی که مادرم شب ها وقتی در آغوشم گرفته بود، برایم زمزمه می کرد.
مادرم در غربت مرد.سال ها قبل در روزی عادی دیگر نداشتمش.آن روز هیچ تغییری در حال عمومی جهان اطرافم اتفاق نیفتاد فقط اینجا دیگر جای من نبود.
سال ها قبل تر از آن اتفاق، به هزارها کیلومتر دورتر از زادگاهم مهاجرت کردیم و همینجا مادرم را از دست دادم و حالا مادرم در قبرستانی غریب دفن شده است.
فکر احمقانه ایست اما خیال میکنم اگر سالها قبل جلوی مهاجرتمان رو گرفته بودم، هنوز مادرم شب ها برایم لالایی محبوبم را زمزمه می کرد و طبق عادت، قربان صدقه ام می رفت و مادرم می ماند.