تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - دنیای دخترانه ی من

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

دنیای دخترانه ی من
چشمانم را آهسته میبندم. با افسوس به خودم می گویم: ای کاش این چنین نمیشد. پس از چند لحظه چشمانم را باز میکنم. مادرم را میبینم که دیگر کمردرد ندارد، ناخواسته لبخندی میزنم و به اتاقم میروم. چشمم به سالنامه ی روی میز می افتد، "سالنامه سال 1384". با تعجب نگاهش می کنم که همزمان صدای گوینده اخبار از تلویزیون به گوشم میخورد، امروز، دوشنبه دهم مرداد سال یک هزار و سیصد و هشتاد و چهار، مصادف با 25 جمادی الثانی هزار و چهارصد و بیست و شیش هجری قمری... .
 بهت زده غرق افکارم می شوم. تصمیم می گیرم با بررسی تقویم در اینترنت به یقین برسم. اما هرچه میگردم لپ تاپم را پیدا نمیکنم. به سراغ مادرم میروم و جویای لپتاپم می شوم.چقدر مادرم جوان به نظر می رسد... پس از چند لحظه خنده می گوید: وقت شوخی نیست، کار دارم. به سمت اتاقم می روم، دستم به گوشه میز اصابت می کند و برای یک لحظه شدیدا درد می گیرد. چیزی را به یاد می آورم. انگار این صحنه برایم تکراری است. یادم می آید که این اتفاق قبل هم برایم افتاده بود و مادرم بعد از دیدن من گفت: چند بار گفتم حواست رو جمع کن؟! ناگهان مادرم مرا دید و گفت: چند بار بهت گفتم که حواست رو جمع کن؟! دوباره بهت زده می شوم، به سرعت به سمت آینه کی روم و وقتی خودم را در آینه می بینم بهتم چند برابر می شود! چهره ای که از خودم می بینم چهره ی هشت سالگی من است، انگار فرصتی به من داده شده و من به ده سال قبل بازگشته ام. اما عقلم و خاطراتی که به یاد دارم تغییر نکرده! حس عجیبی دارم. تصمیم می گیرم این فرصت را غنیمت بشمارم. می خواستم به سمت خانه ی چادری خود بروم و به زندگی خیالی خود مشغول شوم و به کار های منزل در آن زندگی خیالی برسم. اما ناگهان چیز هایی به یادم می آید. خاطراتی که مربوط به بهار 1393 است. جلسات مشاوره، مشکلات من با پدر و مادرم، افسردگی و قرص هایی که در آن زمان داشتم. خانه ی چادری را جمع می کنم و تصمیم می گیرم آن زندگی خیالی را فراموش کنم. هر لحظه با خودم تکرار می کنم که من یک پسر خوب هستم و در آینده قرار است یک پدر خوب نیز باشم. تصمیم میگیرم تمام بازی ها و کار هایی که انجام میدهم کاملا پسرانه و حتی تا حدی خشن باشد. تا شاید وقتی که دوباره رسیدم به سال 1394، دیگر حال این روزهایم را نداشته باشم. آری... کارهایم، افکارم و بازی هایم را تغییر میدهم به امید آنکه ده سال بعد خودم را زندانی یک جسم مردانه نبینم، به امید آنکه آرزوی پدر شدن داشته باشم ، نه مادر شدن... و به تبع تمام این تغییرات مشکلی هم با خانواده ام نداشته باشم و دیگر از مشاوره و قرص های ضد افسردگی هم خبری نباشد.

افسوس که ماشین زمان هم مقوله ای خیالی است...
هر چند که اگر هم واقعی بود و من تمام کار هایی را که گفتم انجام می دادم باز هم مشکلات الان را داشتم. چون ترنس سکشوال بودن یا نبودن من چیزی نیست که با منع کردن کار های دخترانه درمان شود.
و تمام این دل نوشته ها فقط برای تسکینی اندک برای دلم است و شاید هم بیان آرزو هایم و چیز هایی که میخواستم شدنی باشد و نیست!