تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - خواب واقعی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

خواب واقعی
در حال فکر کردن بودم که خواببم برد رفته بودم ده سال پیش.داشتم راه میرفتم که کسی رو دیدم که اشغال میریزد اشغال ها را جمع کردم وانداختم توی جا اشغالی. داشتم از جلوی چند خانه رد میشدم که شیر های اب را الکی باز کرده بودند. 
رفتم وکنتور اب همه ی ان هارا بستم تا کمی به فکر اینده باشند که ایا در اینده ابی برای ما باقی می ماند یا نه.رفتم جلوتر دیدم همه ی خانه ها شیر های اب را باز کرده بودند بی استفاده والکی.با خود گفتم جلوی کدام یک از این هارا بگیرم؟ با ناراحتی رفتم جلوتر به شهری رسیدم که از الودگی ادم نمیتواست نفس بکشد .جلوی پایم چند پرنده افتاده بود ولی نمیتوانستم کمکی به انها کنم چون مرده بودند.میخواستم کمی جلوتر برم که از ان شهر فرار کردم.بغزم گرفته بود میخواستم گریه کنم. رفتم جلوتر رسیدم به یک جنگل بسیار سرسبز وزیباکه صدای زیبای پرندگان ورودخانه ها ان را پر کرده بود.زیر درختی به خواب رفتم وقتی بلند شدم دیگر نه صدای پرنده بود نه رودخانه. دیدم چند نفر درختان را قطع می کردند ودرختان ازدرد فریاد میزدند.گریه کردم وجلوتر رفتم دیدم چند شکارچی مخواستند پلنگی را بکشند که ان را گرفتند . پلنگ با قیافه ای مظلومانه به من نگاه میکرد وانگار میخواست من به او کمک کنم ولی نمیتوانستم . خیلی گریه کردم جلوتر که رفتم دیدم چند خانواده اتش درست کردند و بدون اینکه ان را خاموش کنند رفتند . کم کم اتش به درختان سرایت کرد وتک تک جان انها را گرفت و جنگل سوخت. داشتم جلوتر می رفتم که از خواب پریدم دیدم معلم دارد ورقه های امتحان را جمع میکند. ورقه خود را نگاه کردم خالی بود .باخود گفتم چه کنم؟ معلم ورقه ها را جمع کرد و وقتی مال من را دید تعجب کرد وگفت : چرا ورقه ات خالی است ؟ جوابی ندادم واو رفت. وقت مدرسه تمام شده بود رفتم بیرون اما دیگر نه از جنگل خبری بود نه از پلنگ نه از رودخانه نه ازاب زیاد نه از صدای زیبای پرنده. گفتم کاش واقعا به ده سال پیش بر میگشتم و جلوی این اتفاق را میگرفتم . با ناراحتی گریه میکردم و.........
پایان