تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - به امید بهترین تغییرها

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

به امید بهترین تغییرها
خبر رو سر یکی از عذاب های دسته جمعی شنیده بودم. بغل دستیم که از بخش دزدها بود، میگفت بروبچه های جاسوس و قاتل، یه بهشتی رو که اومده بود آب جوش بگیره خفت کردن. بعد اینکه یکم کزش می دن، از دهنش میپره که «زمینیا یه ماشین ساختن و باهاش به 10 سال قبل بر میگردن و زندگیشون رو عوض میکنن.» 

با شنیدن این موضوع، دیگه عذاب ها برام شده بود عین بازی با آتیش چوب کبریت. عذاب انفرادیم که تموم شد رفتم یه گوشه نشستم و یک نخ سیگار با آتیش مردی که کنارم نعره میکشید، روشن کردم. پک عمیقی زدم و ریه سوخته مو از دود پر کردم.
«یعنی چجور دستگاهیه؟! دستگاه ماشین زمان؟ 10 سال قبل؟ مگه داریم؟ مگه میشه؟ باید برم زمین....آره!» افکارمو با دود سیگار خارج کردم و تو ذهنم درخواست ملاقات با رییس بخش جهنم رو کردم. بر خلاف همیشه اینبار کار ارباب رجوع رو سریع تر راه انداختن و با درخواستم موافقت شد. چشمامو رو هم گذاشتم و دوباره باز کردم. روبروی رییس نشسته بودم. سرش تو دفتر دستک روبروش بود و بدون استفاده از دست، چیزایی می نوشت. نیم نگاهی به من کرد و دوباره سرشو انداخت پایین. خیلی آروم گفت: «میخوای بری زمین چیکار دوباره؟ تو که تازه برگشتی؟»
سرمو انداختم پایین و گفتم: «یعنی شما نمیدونید؟»
نگاه تیزی بهم کرد و گفت: «قوانینو که میدونی؟ ارتباط مستقیمو....»
جمله اشو قطع کردم و گفتم: «بله بله میدونم! فقط 3 ساعت زمین و 12 ساعت اضاف کارو الی آخر...حله...مرسی...سلام بنده رو به رییس بزرگ برسونید و بگید دست....»
جمله ام هنوز تکمیل نشده بود که خودمو تو حیاط بزرگی دیدم. روبروم پیرزنی با کمک یک پرستار، خش خشی روی برگ ها راه انداخته بود. پرستار متوجه نگاه من شد و برگشت سمت من و گفت: «مریم خانم امروز حالتون چطوره؟»
دستی براش تکون دادم گفتم: «مرسی عزیزم...خوبم»
صبر کن ببینم...مریم خانم؟ من که اسمم مریم نیستم! اسم کی مریم بود؟ آها مامانم...مامانم؟ کوش؟
مادرم، سمت چپم روی ویلچر نشسته بود و به روبروش خیره شده بود. جلوش نشستم و به چشم هاش خیره شدم. تو این 10 سال بارها بهش سر زده بودم ولی کلمه ای تو این سال ها ازش نشنیده بودم. مادرم مثل هربار حضورمو حس کرد و کم کم اشک تو چشم هاش جمع شد. دستاشو تو دستام گرفتم و بوسیدم. چشمای پر اشکم رو بستم و دوباره باز کردم.
اینبار وسط یک محوطه بزرگ در کنار مردی که میکروفون به دست داشت چشم باز کردم. ده قدم دورتر از ما وسیله ای شبیه به اتوبوس بود که به طرز عجیبی تزئین شده بود و سیم های زیادی ازش آویزون بود. پنجره های ماشین تار بود و داخلش هیچ چیزی معلوم نبود. مرد چند قدم به سمت جمعیت عظیمی که پشت شیشه های موحطه ایستاده بودن رفت و گفت: «دوستان عزیز لطفا سرو صدا نکنید.چند لحظه سکوت....از عزیزانی که بلیط تهیه نکردن خواهش می کنم محوطه رو ترک کنن. نگران نباشید، نوبت به تمام کسانی که از میهن بلاگ، بلیط تهیه کردن می رسه. هر ده دقیقه یک بار 30 نفر وارد ماشین زمان ما می شن و به 10 سال قبل بر میگردند.»
همین لحظه اتوبوس تکون شدیدی خورد و شیشه های تار ماشین بی رنگ شد. صدای جمعیت از تعجب و ترس بلند شد: «وااای...کوشن؟ رفتن 10 سال قبل؟ یا حسین....»
مرد اینبار با صدای بلندتری گفت: «دوستان...دوستان...سروصدا نکنید. الان 20 دفعه است که این اتفاق می افته و شما هربار بیشتر از قبل تعجب می کنید. دوستان حراست لطفا از شماره 600 تا 630 رو به سمت اتوبوس راهنمایی کنید. مرسی»
4 مرد با لباس های حراست به سمت درب ورودی محوطه رفتن و با چک کردن بلیط ها، گروهی از مردم رو وارد کردن. دسته 30 نفره آهسته به سمت ماشین حرکت می کرد که ناگهان پسری جوون که تقریبا 22-23 سال داشت داد زد گفت: «من نمیخوام برم 10 سال قبل؟ پشیمون شدم...برم اون موقع چیکار کنم آخه؟ دیدم همه میخوان برن، منم اومدم»
به سرعت یه شخص دیگه از حراست نزدیک شد و پسر رو از دسته خارج کرد. بقیه گروه پاهاشون شل تر شده بود و ترسیده بودن. دونه دونه وارد ماشین شدن و روی صندلی ها جا می گرفتن. من هم به سمت ماشین رفتم و از پله ها بالا رفتم و جای پسره نشستم. کنارم پیرزنی نشسته بود که تسبیح سبز رنگی دستش بود و زیر لب ذکر میگفت. ردیف کناریم یک دختر بود که به مادرش میگفت: «اینسری دیگه یجور درس میخونم که کنکور، دانشگاه تهران قبول بشم.»
جلوییم که مرد میانسالی بود به بغل دستیش گفت: «شما برای چی میخواید برید 10 سال قبل؟ من خودم میخوام برم پی عشق ام و اینسری مجبورش کنم باهام ازدواج کنم»
بغل دستیش لبخند کجی زد و گفت: «میخوام دوباره پدرم رو ببینم.»
مرد میانسال شنیده نشنیده برگشت به عقب و به پیرزن بغل دستیم نگاه کرد و گفت: «شما برای چی میخواید برگردید مادر جان؟»
پیرزن که به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود، گفت: «می خوام دوباره پسرم رو ببینم و بهش بگم اونکارو نکنه...» و ادامه جمله اش با شروع حرکت لرزش ماشین و صدای اطرافیان محو شد.
شیشه های اطرافمون تار شد و دیگه دیدی به بیرون نداشتیم و صدایی از بلندگوهای اتوبوس گفت: «دوستان عزیز پس از پایان جملات من هر کدوم از شما به ده سال قبل و لحظه ای که میخواید بر میگردید. فقط حواستون باشه به لحظه ی مورد نظرتون فکر کنید....به امید بهترین تغییرها»
***
روی پنجه هام ایستاده بودم و صدای مادرم رو از پشت شنیدم که می گفت: «علی نپر عزیزم...فراموشش کن»
و من از میون پلک های خیس ام به مادرم نگاه کردم و پاشنه هامو با زمین آشتی دادم.