تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - قصه بد یک دختربچه خوب

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

قصه بد یک دختربچه خوب
خیلی وقت است که خاطراتی به ذهنم نمیرسد ؛ این روزها که کسی نیست تا برایش از حوادث پیش آمده بگویم اتفاقات فقط رخ میدهند . 10 سال پیش هم همینطور بود ،
 درواقع زندگی من هیچ پستی و بلندی خاصی نداشته و هر روز تکرار روز قبل بوده و هست و منشأ تمام این روزمرگی ها دقیقا به 10 سال پیش و سال های قبل تر از آن برمیگردد که من یک دختربچه بدعنق و لوسی نبودم که باید هر چه میخواستم آنی آماده میشد . حالا که 19 ساله ام و اگر قرار باشد به کودکی ام بازگردم حتما کنترل تلویزیون را دست میگرفتم و بجای دیدن مستندهای مسخره ای که پدر مجبورم میکرد به دیدنش ، خاله بهار و بستنی ها را دوقلوهای افسانه ای را ساعت برنارد را و ... میدیدم . سر سفره ته دیگ های خوشمزه مامان را به برادران غول هیبتم نمیبخشیدم . وقتی توی بازار مامان برای آشپزخانه اش خرید میکرد دست مامان را تا مغازه جوراب فروشی میکشیدم و پاهایم را به زمین میکوبیدم تا یکی از جوراب های جدید دخترانه برای من شود . وقتی جای لواشک هایی که مامان از دست پسرا قایم میکرد را پیدا میکردم بجای نگاه کردن همه را لیس میزدم و خودم پنهانشان میکردم و هر شب کمی از آن را نوش جان میکردم . اگر برای رسیدن به آن پالتوی خوش رنگی که زمستان تن همه دختربچه ها بود بیشتر تلاش کرده بودم حالا مجبور نبودم که برای دوست داشتنی های زندگیم سکوت کنم ؛ برای عشقی که تازگی به دلم دوانده شده بود حرفی نزنم که مبادا مشکلات ناشی از آن موجب برگشت سردردهای شدید مادر بشود و قلب ناراحت پدرم را ناراحت تر کند .