تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - پدرم تکیه گاه روحم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

پدرم تکیه گاه روحم
هوا حسابی گرم بود , با تعجب از شیشه بیرونو نگاه میکردم , برادرامو میدیم که خابن هنوز روی صندلی عقب پسکان قدیمی , خیابونا اصلا آشنا نبود , یه لحظه یه صدای آشنا و غریب به گوشم رسید , 
صدای آشنای قدیمی که الان حسابی برام غریب شده , یا تمام وجود گوشهامو تیز کردمو گفتم بله , وای طنین صدا تک تک سلولهامو لرزوند, اشک تو چشمام جمع شد, باز گفتم بله, وااااای خدایا این صدای گرم و نازنین صدای پدرم یود, خدایا چه اتفاقی افتاده من توی ماشین قدیمی, توی خیابونای شیراز , پدرم مثل قدیما جلو رانندگی میکردو مادرم کنارش , ما بچه ها عقب, خدایا قدرتتو شکر مگه میشه, گفتم جونم بابا, گفتش: بابا چته , حالت خوبه , دارم میگم پاشو شیرازو ببین رسیدیم, اشک تو چشمام بود از بین دوتا صندلی اومدم جلو بابامو بوسیدم گفتم اره بابا خیلی قشنگه , مامان با یه لحن حسادت کوچکی گقت اووووه نکشی خودتو, بابا گفت چته تو امروز, هیچی نگفتم , نمیتونستم حرف بزنم , میخاستم فقط لذت ببرم , میخاستم تمام صطرهارو حس کنم, میخاستم فقط بابارو از اینه راننده نگا کنم, خیابونای شیراز بود , اول مهر, روز اول دانشجویی, مرغ پرواز تو وجودم ارومو قرار نداشت , یادمه اون زمان روز اول داشنگا ناراحت بودم عین بچه دبستانیا مادر یه طرقم بابا یه طرفم رفتیم برا ثبت نام, اما این دفعه اصلا و ابدا ناراحت که نبودم هیچ داشتم به لحظه رو تو وجوم ثبت میکردم, رفتیم برا ثبت نام تمام رهو با بابا گفتمو خندیدم برعکس اون سال , عجب حالی میداد, بابا با اون صدای گرمش میگفت درس بخونیا , مرد باش پا زندگیت وایسا, منم فقط گوش میکردمو لذت میبردم , میگفتم رو چشمم بایا برعکس اون سال که اخمام تو هم بودو حواسم به فضای سرسبز و با صفای دانشگاه شیراز نیود و فقط سنگ ریزه های اسفالتشو برانداز میکردم, اما این دفعه تا تونستم لذت بردم از اینکه بین پدرو مادرم هستمو عطر وجودشونو حس میکنم, صدای عجیبی اومد , یه صدای زنگ عجیب, این چیه, ربطی به من داره, انگار شبیه ساعته, نمیدونستم بین صدای بابا و صدای ساعت کدومو بیشتر گوش کنم اما صدای ساعت غلبه کردو در صدم ثانیه منو از بابای خوبم جدا کرد, صب شده مثل هر روز , اما امروز زیباتر چون چون میتونم بعد از ظهر برمو عطر وجود مادرو حس کنم ولی ایندفعه با تمام وجود میرم شاید یه روزی از صدای مادرم هم مثل صدای بابا انقدر نشنوم تا غریبه بشه , تا هست باید صدا و عطر وجودش رو تا میتونم بشنومو حس کنم 
شکرت خدا من خوشبختم, اما ای کاش زودتر معنی خوشبختیو میفهمیدم تا پدرمم خوشبختیمو با چشماش ببینه
ببخشید پدرجان که قدر بودنتو در حین حیاتت ندونستم