تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - تراس خاطره من

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

تراس خاطره من
چه باد خنکی در حال وزیدن است. چه حس خوبی ست، حس لمس باد همراه شنیدن حرف هایش. چه منظره زیبایی. از جایی که من ایستاده ام، انگاری همه ی شهر زیر سلطه من است. برج میلاد را نگاه می کنم ، چه زیبا نور پردازی شده است. چقدر همه چیز زیبا به نظر می رسد.

چراغ های روشن تک تک خانه ها، اعلام حضور حداقل یک داستان شگفت انگیز در هر کدام است.
هنگامی که بر روی سکو های پارک پرواز سعادت آباد می نشینی ، چشم هایت را ببند و بگذار ذهنت به آنجا که نیاز می بیند ببردت، بگذار در مسیر افکارت حرکت کنی. می توانی تنها در چند دقیقه تمام خستگی آن روز را از تن به در کنی.
چشمانم را می بندم، میان اتفاق های زندگی ام در حال گردش هستم تا اتفاقی که سراسر شیرینی ست را بیابم.
یافتم ! ده سال پیش، تمام حس ذوق و شوقم خلاصه می شد در دیدن فرودگاه از بالکن اتاقم.
باران که می بارید، تک تک هواپیما های فرودگاه مهرآباد را نشان پدر و مادرم می دادم. 
زمانی که از خوش آمد گفتن و بدرقه کردن ده بهار توسط من می گذشت ، از روی همان تراس هر صبح پدرم مرا با چشمانش تا رسیدنم به مدرسه بدرقه ام می کرد و مادرم هر ظهر با انتظار کشیدن بر روی آن تراس به استقبالم می آمد.
هنگام بازگشت از مدرسه، با افتخار کلید خانه را در دست می گرفتم و کیف چرخدارم را دنبالم راه می انداختم و به سمت خانه که در انتهای کوچه بود، حرکت می کردم و در جواب هم کلاسی هایم که جهت حرکتم برایشان سوال بود، انگشتانم را به سمت تراس خانه می گرفتم و می گفتم: "اونجا خونمونه".
هر بعدظهر من از همان تراس به حیاط خانه مان می نگریستم تا از آمدن هم بازی هایم مطلع شوم. 
هر شب از همان تراس مادر با مهربانی من را صدا می کرد تا برای شام به خانه برگردم واین تکرار فرا خواندنم هر بار تا سی دقیقه ادامه می یافت.
هر شب که هوا پنبه پنبه ابر های آسمانش را هدیه به زمین می کرد ، تا صبح بار ها بر می خیزیدم و به تراس می رفتم تا مقدار برف را با چشمانم از طریق پشت بام خانه روبه روییمان، اندازه گیری کنم تا از خبر تعطیلی مدرسه ام زودتر از گوش دادن به اخبار با خبر شوم.
ده سال پیش تمام خاطره من در تراس آن خانه خلاصه می شد.
چه مرور خوبی بود ، چقدر این خاطره ها و آن خانه را دوست دارم. هنوز هم گاهی به دیدن آن خانه می روم و به تراسش نگاه می کنم. ده سال پیش که ده ساله بودم تمام شادی من در شیطنت های بچگانه ام خلاصه می شد، تمام خواسته هام قابل دست یافتنی بود. تنها غمم، بالا رفتن از پله های چهار طبقه ای خانه مان بود .زندگی طعم شیرینی داشت. دغدغه ام قشنگترین شدن کاردستی ام میان کاردستی بچه های کلاس بود.
به فکر فرو می روم و با خود می گوییم: ده سال پیش با تجربه و شناخت الانم اگر بودم، چه می کردم؟ 
ده سال پیش اگر می دانستم افراد برای به اهتزاز در آوردن پرچم خود دیگری را سکوی پرتاب خود قرار می دهند، دیگر بذر مهربانی بی دلیل در دل هر کس سعی نمی کردم بکارم.
ده سال پیش اگر می دانستم زندگی و آدم ها و رفتار ها شاید بشه گفت شامل تنها تعداد انگشت شماری قاعده ثابت هستند و کل آنها استثنا هستند دیگر نمی تواستم برای رفتار های اشتباه آدم ها برای خودم دلیل بیاورم. دیگر هدف هایم برایم معنای دست یافتنی نمی داد.
ده سال پیش اگر می دانستم هر آهی که از عمق وجود می آید حقیقی نیست و هر بیماری واقعا دارای آن بیماری که می گوید نیست دیگر نمی توانستم تا کسی را می بینم دلم به درد آید و بی تفکر کمکی به او بکنم.
اگر ده سال پیش با تفکر و شناخت الانم زندگی می کردم در واقع دیگر بچگی نمی کردم، وارد دنیای آدم نما ها می شدم که حرف هایشان هیچ شباهت به عملشان در شرایط غیر مناسب ندارد. آن وقت دیگر از کمکی که به پیرمردی کردم تا میوه های خریداری شده اش را به خانه برساند لذت نمی بردم یا شاید اصلا انجامش نمی دادم. دیگر از کمکی که به هم کلاسی ام در درس می کردم سرشار از حس شادی نمی شدم.دیگر خیلی از کار ها را که نشان انسان بودن هست را نمی کردم. 
الان همان طعم شیرین آن تجربه ها و احساس ها باعث شد هنوز هم بی دریغ سعی در پخش کردن بذر مهربانی کنم و باز هم با شنیدن درد و مشکل هر فردی در خودم فرو روم و در حد توانم به او کمک کنم . 
ده سال پیش اگر آدم الان بودم مطمیناً آدم 20 ساله یی که هستم، نبودم.