تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - تلخ‌ترین بستنی دنیا

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

تلخ‌ترین بستنی دنیا
تکیه‌ام را به کوسن روی مبل دادم و در عالم نوجوانی محو خنده‌های دخترعموی دوساله‌ام که توجه همگان را به خود جلب می‌کرد، بودم.
از نیمه‌ی خرداد ماه گذشته بود. امتحانات مدارس فشرده و مهمانی دورهمی بهترین فرصت برای استراحت فکری بود. یک تعطیلی بین هفته‌ای، شب زنده‌داری اهل خانه و عمویم که با خانم و دخترش مهمان ما بود برایمان فراهم آورد. 
ساعت از نیمه شب گذشته بود که مادرم به آشپزخانه رفت و بستنی زعفرانی را از فریزر بیرون آورد. برادر هفت ساله‌ام با آن شیطنت‌های خاص‌اش، لحظه‌ای هم آرامش و سکوت را مهمانِ آن شب خانه‌ی ما نمی‌کرد. مادرم با سینی پُر از ظرف‌های بستنی در دست به سمت ما آمد. همه سهم بستنی‌شان را برداشتند. پدرم از کنار مادرم گذشت و با برداشتن بستنی‌اش از سینی به سمت من آمد. کنارم نشست و با همان لبخند همیشگی‌اش نگاهم کرد و مشغول خوردن بستنی شد.
روزهای امتحانات بود. از درس‌هایم پرسید. سری کج کردم. گفت: درسَت را خوب بخوان، به جایی بِرس که مادرت به تو افتخار کند. راستی گفتم مادرت... حواست به مادرت باشد. اینها را گفت و دستش را به سرم کشید و دوباره خندید. آری خندید...؛ همان خنده‌های همیشگی و شیرینش. نمی‌دانستم باید تمام آن صحبت‌ها و خنده‌هایش را بارها و بارها در ذهنم تداعی کنم. شاید فردایی نباشد...
چشمانم توان بیدار ماندن نداشتند. دیگر دیر وقت بود. به سمت اتاقم رفتم. کم کم همه خوابیدیم. از دخترعموی دو ساله‌ام گرفته تا مادربزرگم که در اتاق کناری من، با ما زندگی می‌کرد. هوا تاریک بود. یادم نمی‌آید، شاید هم خورشید طلوع کرده بود. صدای تلفن و سپس صدای مادربزرگم مرا با چشمان بسته به سمت اتاقش کشاند. جیغ می‌زد، گریه می‌کرد. نمی دانستم چه شده؟ خواب از چشمانم پرید. به طرف اتاق پدر و مادرم رفتم، اما کسی آنجا نبود. روتختی بهم ریخته، چراغ اتاق خاموش، از مادر و پدرم خبری نبود...!
همه آشفته شدیم. من، دو برادرم، عمو، زن‌عمو، حتی دخترعموی دو ساله‌ام. تنها به دور هم می‌چرخیدیم. مادربزرگم تلفن را بر زمین انداخت و شروع به گریه کردن کرد. از ما خواست به بیمارستان برویم. من، عمو و برادر بزرگترم راهی بیمارستان شدیم. هوا گرگ و میش بود. پله‌های بیمارستان را با پاهای لرزان طی کردم. به پذیرش بیمارستان نزدیک شدم، نمی دانستم نام پدرم را باید می‌گفتم یا مادرم. نام هردوی آن‌ها را به زبان آوردم. رنگ به رخسار مسئول پذیرش نماند. گفت مادرت در اورژانس زیر سِرُم است، اما... اما... اما پدرت...
دیگر چیزی یادم نیست. به هوش بودم، اما گویی هوش و حواس بر تن و جانم نبود. پدرم را به سردخانه برده بودند. جسمش را به سردخانه برده بودند، اما مگر می‌شد لبخندش سرد شود. هیچ‌گاه لبخندش سرد نبود. همیشه داغِ داغِ داغ با تمام وجود گرمای درونش را تقدیمم می‌کرد. 
داد می‌زدم، جیغ می‌زدم، پرسنل بیمارستان را مقصر می‌دانستم. مگر می‌شد پدر 51 ساله‌ی من که دیشب در کنار من بستنی می‌خورد. امروز مُرده باشد؟ مادرم را چه کنم؟ به برادر هفت ساله‌ام چه بگویم؟ خودم را چگونه آرام کنم؟ نفسم حبس شده بود. مزه بستنی دیشب یادم افتاد. تلخ‌ترین بستنی بود که تا آن روز خورده بودم. ده سال است بستنی می‌خورم. شیرین‌ترین طعمی که هر شخص در ذهنش تجسم می‌کند. اما اگر می‌دانستم صبح آن شبِ خرداد ماه برای همیشه پدرم را از دست خواهم داد، قطعاً بستنی نمی‌خوردم.
بستنی نمی‌خوردم که شیرین‌ترین دسر دنیا، تلخ‌ترین مزه برایم شود.