تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - بازگشت به آینده

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

بازگشت به آینده
بازگشت به آینده
اندوهِ زمان از دست رفته به اندازه شیرینی پایین رفتن قاچ ِ طالبی از گلوست! آن‌گاه که مشت بر سینه کوباننده، گویی تکه‌ای از تاریخ را قورت نمی‌دهم. آن‌جا که با التهابی از سر شوق میان ِ چند کلمه روزانه، میانِ یادآوری یک روز نوشته شده در تقویم دارم با هیجان از روز خبرنگار حرف می‌زنم. 
دمی اندک برای بازگشت ذهن و مرور ِ فرصتی که سخت و کشنده که از« بریدگی های خون بار ِ عصب» عبور کرده است! 
«بوسیدم‌اش و گذاشتم‌اش کنار، همه‌ی وسوسه‌اش را، همه کشش‌اش، همه رویایی را که می‌شد با چند صفحه کاغذ و یک خودکار بیک زیست، بوسیدم‌اش و کنارش گذاشتم، مثل وقتی که می‌گوییم عطایش را به لقایش بخشیدم! مثل چیز گرانبهایی که از فرط اهمیت جرات نداری به آن دست بزنی، مبادا که خراب شود!
کسی از هزاران سوراخ سنبه‌ی تاریخ، بعد از سال‌ها پیغام داده که: «روز خبرنگار بر تو مبارک!» برایش می‌نویسم، سال‌هاست که بوسیدم‌اش و .... سال‌هایی که خالیِ کاغذ، خالی ِضبط‌هایی که همیشه گیر می‌کردند، خالیِ دویدن‌ها و حرص خوردن‌ها، خالیِ صفحات روزنامه، این قدر ترسناک نشده که بردارم و دوباره با کتانی‌های قرمز و پاهای کوچکم به سمت کلمه‌ها فرار کنم ... انگار که ترس‌های بزرگ‌تری زیر گلو بود!!
زنجیره‌های خود سانسوری، زنجیره‌های توقیف، اخطار. زنجیره‌هایی که . زنجیرهایی بر دست و دهان، بر دست خط‌های کج و ماموج روی کاغذ که هی مدام خط می‌خورد از «این جا حذف»، «از این جا حذف». و مگر صدایت از روح‌ات دور می‌شد وقتی با همه‌ی روح، دستت را روی سینه سمت چپ‌ات فشار می دادی و در سالن بزرگ دانشگاه پشت سر صدای هیجان زده‌ی دوستانت، سوگند روزنامه‌نگاری را تکرار می‌کردی. واژه‌های تعهدآورِ صداقت را، این که قلم‌ات هرگز به ناراست نگردد، هرگز منافع شخصی، حزبی و گروهی را بر صدق خبر بر راستی قلم ترجیح ندهی. 
و گویی قرار بود بعد از دانشگاه، ما روایان نه چندان شکر سخن شویم، که حتی گاه تلخی روایت‌هایمان زهری بود بی پادزهر، و انگار این زهر روایت به مذاق برخی خوش نمی‌آمد، و«عصر آزادگان» ما بود که بسته می‌شد، «یاس نو»ی مان، «خرداد» و «سلام»، «شرق»، «جامعه»، «توس»، «اعتماد ملی» و «نشاط»مان، و نام‌هایی که هی باز با خط شکسته نسعلیق روی صفحه‌ی اول انتظار توقیف شدن‌شان را می کشیدند.
ولی راویانی بودند که می‌شکستند و قد می‌کشیدند. می‌بریدند اما می‌ماندند که جز نجات با کلمات راهی نمی‌شناختند. وکلمه انگار صدای زندانی شد . صدایی از پشت لب‌های دوخته، دست‌های گیج و چشم‌هایی که هرگز خواب نخواهند دید. راویان بی‌سر و تکه تکه روی مین!»
این‌ها را نمی‌شود قورت داد، نمی‌شود در هیچ چمدانی مخفی کرد، حالا که آن کالسکه سفید درست جلوی پای من ایستاده است، با اسبهایی 
آذین بسته شده و آیینه‌هایی بر در و دیوارش. سفرِ بازگشتِ من با گفتن چند کلمه روزمره میانِ ساعت ناهار در اداره‌ام آغاز شده است، با خواندن پیامی کوتاه که تبریک روزی است که نه هرگز فراموشش کرده‌ام و نه توانِ تبعید همیشگی را به جهانش داشته‌ام!
تصویرِ من در آیینه‌های مشجر تکرار می‌شود و زمان خطی، گرد می‌شود توی آیینه‌ها و همه چیز از نقطه اکنون به نقطه‌ پیشین در رفت و آمد است. آخرین روزی که در دفتر روزنامه بودم، آخرین خبری که نوشتم، آخرین جمله، آخرین ... اما انگار هرگز آخرینی در کار نبوده است! انعکاس آیینه‌های مشجر هیچ آخرینی را نشانم نمی‌دهد. کلمات هرگز از من بیرون نرفته‌اند، سوگند روز آخر دانشگاه، بریده‌های روزنامه‌ها، صورت همکارانم و تصویر تکه تکه شده کاوه گلستان روی مین‌های جنگ!
وقتی هیچ‌چیز را تمام نکرده‌ای سفرِ بازگشت انگار بی‌معنی است، تمام ده سال رویای تلخِ خبرنگاری درست پیش چشمم مانده است و اینک کالسکه آذین بسته سفر جز به خویشتنم، راهی نمی برد!
من ِ ده سال پیش، منِ اکنونم که نه هرگز می‌خواهد و نه می‌تواند ردای کاغذی‌اش را ترک کند. نه ترک‌اش می کنم نه عطایش را به هیچ لقایی می‌بخشم، اکنونِ من سفر به آینده‌ای است که جز نجات کلمه‌ها هیچ راهی نمی شناسد.