تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - جایی که شروع شدم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

جایی که شروع شدم
وقتی امروز از وجود این مسابقه مطلع شدم، با خودم گفتم چقدر تصادفی با اتفاقات اخیر و سیر گردش احساسات من همخوانی دارد.
مثل وقتی که سری زدم به همان جایی که اول اولش بودم، اول اولش بی آن که دخالتی داشته باشم... 
بعد هم بفهمی نفهمی انگار پرت شدم در گذشته. مثل وقت هایی که آهنگی همه ی خاطرات قبل را مو به مو یادآوری می کند . یا وقتی که رایحه ی عطری در یک لحظه،به اندازه ی فکر کردن سال ها برای به خاطرآوردن یک چیز کافیست.
در وصف حال این روزهایم در سر زدن به سال ها پیش، همین دو کفایت می کنند.
این سر زدن من به نقطه ی شروع ...درست مثل ماشین زمان عمل می کند و من باوجود پیمودن این همه راه تا اینجا، در یک ثانیه در گذشته هستم.
دیدار مکان و افراد گذشته جرقه ایست که ناگهان به شعله های فروزان و پیش رونده بدل می شود و حال را به آتش می کشد و آن وقت همان لحظه ایست که من در گذشته ام.
آن وقتی که به جایی که شروع شدم رفتم، مثل همیشه باز شروع شدم. خیلی ها دوست ندارند شناسنامه شان بگوید که کجا بوده اند. اما من امروز می گویم شناسنامه دقیقا باید بگوید که کجا بوده ای، آنجا که هویت سخن می گوید و باید مهر سکوت به لب زد.
وقتی چند روز پیش دوباره به گذشته رفتم، فارغ از سن و سال و موقعیت الآن، شدم همان دختر کوچولوی ده سال پیش .
همان که هر روز با خیالات و رویاهای کودکانه اش در کوچه ها بازی می کرد . آنقدر گل بازی کرد که خاکی خاکی شد. صدها بار زمین خورد و هزاران بار بلند شد.
همان کنجکاو کوچولو که ظهرهای گرم تابستان در جستجوی چیزهای تازه دور و بر باغ های پشت خانه اشان کاوش می کرد. با آن سن کمش کمپین حمایت از حیوانات گذاشته بود...مبادا کسی توله سگ های تازه متولد شده را اذیت کند!
برای بچه های همسایه کلاس های آموزشی می گذاشت تا معلوماتش را انتقال دهد ...مثل اینکه همان موقع هم می خواست توانایی هایش را در همه ی زمینه ها بسنجد.
سردسته ی و شروع کننده ی تمامی جنب و جوش ها و خروش ها و آتش سوزاندن ها!
دخترشانزده ساله امروز همان کوچولوست که آن وقت ها که یانگوم تلویزیون ایران را تصاحب کرده بود با هر آن چه دم دست بود یانگوم بازی می کرد. چه غذاهایی که با برگ درختان و گل های باغچه درست نشد! اولین نفری نبود که دوچرخه خرید اما با عشق سوار شد.

من همان دخترک خانه ی قدیمی پنجاه ساله و همان دخترک باغ هستم ...حتی حالا که این زندگی کوچه باغ،دیوارهای کاه گلی و بازی را از من گرفته، من باز هم دخترک ده سال پیش هستم.
ده سال بعد که بیاید... من دخترک بیست سال پیش هستم. مثل همین الان که در گذشته غوطه ورم.
اشتباه نکنید من نه در گذشته بلکه با گذشته زندگی میکنم چرا که همان روزها امروزم را ساخته اند ... 
مهم نیست که در حال حاضر در خلسه و مرز بین گذشته و حال پرسه می زنم و اینکه به قول مشیری نمیدانم"کی به همراهان خواهم پیوست".
من این ها را برای زندگی کردن ضروری می دانم. هر چند وقت یک بار باید به نقطه ی شروع بازگشت و باید دوباره شروع کرد تا فراموش نشود که کجا بوده ای و بهتر بدانی به کجا می روی یا حتی می شتابی. اگر هزاران کیلومتر بروی تا آخرین حد گم شدن در خلسه ی گذشته طوری که حالت دیگر دست خودت نباشد خیلی خیلی از گم کردن خود و دیروز های امروزساز دلنشین تر است. تجربه کرده ام که می گویم!

اگر فرصت بازگشت به گذشته را داشته باشم هیچ وقت آن را عوض نمی کنم. حال را دوست دارم، آن همه شور و شوق برای زندگی را چرا عوض کنم؟ مگر نه اینکه ممکن بود تغییری کوچک در گوشه ای خاک گرفته در گذشته کل امروزم را دگرگون کند؟
زندگی ام طرح از پیش کشیده شده ی نیمه کاملی است که ابتدا خداوند کشید و بعدش قلم را دست خودم داد و جاهایی که لازم بود دستم را گرفت تا زیبا بکشم، طوری که کمترین احتیاج را به پاک کن داشته باشم ... تا همین الان که من و خدا با هم زندگی را نقاشی می کنیم.
اما رنگ آمیزی از اولش با خودم بود و من هم از وقتی رنگ کردن را یاد گرفتم زندگی ام را رنگی کردم. همه جایش رنگی کشیدم حتی سخت ترین تنگناهایش را.
اگر به گذشته بازگردم تنها کاری که می کنم این است که رنگ ها را پررنگ تر، درخشان تر و حتی گسترده تر از این می کشم تا یک روز مثل الآن مطمئن مطمئن باشم که هیچ آفتابی از جنس گذر زمان قادر به پراندن رنگ ها نیست... آن وقت خیالم راحت است که هر موقع قصد از نو شروع شدن را داشته باشم همه چیز مثل قبل مانده؛ چون می دانم روزی که دنیا را تمام کنی...آن روز فقط می خواهی به یک جا بازگردی و آنجا همان جاییست که شروع شدی. نه بیشتر و نه کمتر:)