تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - من دیروز،ده سال بعد

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

من دیروز،ده سال بعد
هوا آنقدر گرم بود که نای حرف زدن نداشتم؛کولر را روشن کردم و کمی جلوی کولر نشستم.از صبح چند جا سر زده بودم؛بازار،چند محله و هر کجا بیشتر و بیشتر تحقیر شده بودم.هر قدر بیشتر خواهش و التماس می کردم
 کوچک و کوچکتر می شدم.از هرکسی خواهش کردم همه به نحوی از من روی برگرداندند.همه به خاطر زیاده طلبی های احمد مرا سرزنش می کردند و رویشان را از من بر می گرداندند.سر درد بدی داشتم،قفسه سینه ام تیر می کشید و تا کمرم می رفت.احساس ضعف بدنی بدی داشتم.طلبکارها هرروز جلوی خانه صف می کشیدند و طلبشان را می خواستند و من با بی کسی فراوان مهلت می خواستم و هرچند بی نتیجه بود.وسایلم را جمع می کردم که جعبه ی کوچکم از پشت کارتن های وسایل زمین افتاد و با صدای شکسته شدن درش قلبم ایستاد.برگشتم و نگاهش کردم،وسایل قدیمی که داشتم روی زمین ریخته بود؛چند نوار کاست گروه آریان،یک شیشه عطر قدیمی و دفترچه خاطراتم.با دیدن دفترچه نگاهم روی آن خیره ماند.روی زمین نشستم و دستی روی جلدش کشیدم.با باز کردن جلد دفتر یک مشت گلبرگ گل رز روی شلوارم ریخت.
84/8/10
امروز توی محوطه ی دانشگاه قلبم لرزید.احساسی که تا به حال نداشتم را تجربه کرده بودم.نگاهم درگیر نگاهی شد که نمی شناختمش.
84/8/23
متوجه من شده...خدایا کمک کن.
84/9/15
دم سلف دانشگاه صدام زد.نزدیک بود سکته کنم.جرئت نداشتم نگاهش کنم.قلبم تند تند میزد و انقدر هیجان زده شده بودم که حتی یادم نیست چه گفتم.
84/9/18
...
84/9/19
...
84/9/20
...
84/11/25
امروز احمد از من خاستگاری کرد.خیلی خوشحالم.همه ی ایده آل های مرا دارد.پول،ماشین،خانه،ظاهر زیبا.خیلی خوشحالم خدا جون.
***
یک قطره اشک از گوشه ی چشمش روی برگه ی دفتر لغزید.دلم میخواست همه چیز همانجا تمام شود.دلم میخواهد چشمانم را ببندم و جلوی پارک احمد را ببینم که یک شاخه گل رز در دستش دارد.نگاهش کنم و منتظر شوم که با همان لبخند همیشگی بگوید: با من ازدواج کن.قول می دهم تمام زندگی ام را کنار تو باشم و همیشه برای شادی و آسایشت تلاش کنم.تورا خوشبخت ترین زن دنیا میکنم و شاخه گل را به طرفم دراز کند.نگاهش کنم و بگویم زن تو شدم.تمام زندگی سختی کشیدم و بعد از ده سال به خاطر زیاده خواهی های تو زجر کشیدم.بعد از ده سال تنها ماندم و حالا نمی دانم کجایی و من ماندم با بدهی هایی که خیلی هایش به نام من است.تمام زندگی ام را کنار من نماندی.
دفتر را بستم و آن را روی زمین گذاشتم.استخوان هایم درد داشتند.تمام آرزو هایم به باد رفته بودند.بلند شدم؛گلبرگ های گل روی زمین ریختند.
چمدانم را به دست گرفتم...