تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - خواب بود...........

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

خواب بود...........
یه چند دقیقه ای بود که سوار قطار شده بودم داخل کوپه روبروم یه آینه نصب شده بود که از ابرو به پایین صورتم توش معلوم بود بالای آینه یه کاغذ چسبونده بودند که با خطی کودکانه روش نوشته شده بود :این قطار بیشتر از 10 سال به عقب بر نمی گرده لطفا اسرار نفرمایید حتی شما دوست عزیز خنده ام گرفت یه دفعه متوجه بغل دستم شدم 
که چند تا کتاب رو همدیگه قرار داشتن چشمم به عنوان کتاب بالایی خورد از این کتاب منم دارم یه سال پیش خریده بودمش کتابها رو یکی یکی برداشتم و یه نگاهی بهشون انداختم کتابهای من بودند ولی اینجا چیکار میکردند از این کتابها خیلی چیزا یاد گرفته بودم, یاد گرفته بودم که چطور با خدام دوست باشم , نعمت های خدا رو تو زندگیم حس کنم و بابتشون از خدا تشکر کنم , قدر داشته هامو بدونم , خودمو دوست داشته باشم , ازخطاهای مردم بگذرم , تو زمان حال زندگی کنم و برا آینده ام هدف داشته باشم آره من به کمک این کتاب ها زندگیمو عوض کرده بودم پر از اعتماد به نفس بودم حس بسیار خوبی داشتم از اینکه همه داشته های که تو این سال ها به دست آورده بودم تو این سفر همراهم بودند نگاهی به آینه روبرو کردم دیگه چونه ام دیده نمیشد اما از بالا موهای سرم پیدا بود قدم کوتاهتر شده بود یه کم تو چهره ام دقیق شدم درست میدیم خال رو بینی ام برگشته بود همون خالی که چند سال پیش با جراحی برداشته بودمش اما عجیبه دیگه حس بدی نسبت به اون نداشتم تو این حال و هوا بودم که صدای مامور ایستگاه که اعلام میکرد به 1389 رسیدیم حواسم و از موضوع پرت کرد چه زود گذشت راسته که میگن قطاره زمان سریع السیره .
پنجره قطار رو پایین کشیدم چه منظره خوبی خیلی برام آشناست ولی من قبلا اینجا رو ندیده بودم نگاهی به تابلو کنار باغ انداختم باور نمی کردم اینجا این همه درخت داشته ولی تو سال 94 یه مجتمع تجاری شده بود چرا ما انسان ها با دستای خودمون نعمت های خدا رو از بین میبریم و بعد هم حسرتشو میخوریم تو دلم برای 10 سال قبل نقشه می ریختم خیالم راحت بود چون میدونستم چطور ازش درست استفاده کنم و این موضوع آرامششم رو بیشتر میکرد پنجره رو بالا کشیدم و نشستم , توی این فکر ها بودم که صدای صوت قطار سکوت خلوتم رو شکست مامورایستگاه به کوپه ها سر میزد و با صدای بلندی میگفت ایستگاه آخر کسی جا نمونه بلاخره به ایستگاه سال 1384 رسیدیم کتاب هامو جمع کردم و از قطار پیاده شدم اونا رو محکم تو دستام گرفته بودم انگار کسی میخواد اونا رو از دستم بگیره صدای برادرم رضا رو میشنوم مامان ببین ابراهیم پتومو رو خودش کشیده و نمیده از خواب بیدار شدم ساعت هشته یه صبح خوب تو سال 94چه خواب خوبی بود اگه واقیعیت داشت ازش بخوبی استفاده میکردم با خدای خودم بیشتر دوستی میکردم , خودمو همین شکلی دوست داشتم , برا آینده ام هدف میذاشتم , به حرف مامان بابام بیشتر گوش میکردم و خلاصه اینکه قدر نعمت های خدا رو میدونستم و ازشون بهتر استفاده میکردم .