تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - من ، تو ، "او"

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

من ، تو ، "او"
من یک پژوهش گر هستم. البته اکنون که این نامه را می نویسم ، در صورتی که نمی دانم واقعا چرا اینکار را انجام می دهم! ، دیگر نمی دانم چه هستم! صرفا احساس می کنم این کار مرا آرام می کند. در واقع با این کار تو را در درد خود شریک می کنم. بدون اینکه تو بخواهی . بدان که من هم نخواستم!
من یک پژوهشگر هستم. 
کار من انجام تحقیقات میدانی برای پیشبرد سطح کیفی دانش است. هدف اصلی بخشی که من در آن مشغول به کار هستم شناخت بهتر و دقیق تر بعد زمان است. بعدی که پس از سالیان طولانی انسان به دنبال تحقیق بر روی آن است. گمان می برم این مطلب برای تو غیر منتظره باشد که ما به تکنولوژی ماشین زمان دست یافته ایم! تنها محدودیتی که برای این ماشین وجود دارد ، عدم توانایی آن ، برای گذر از مرز صد سال است. 
و اتفاقات از همین جا آغاز شد. تلاش برای دانستن ندانسته ها. بدون آنکه بدانی ، در قبال آن چه هزینه هایی را باید پرداخت کنی. نمی دانم باید از کارهایم پشیمان باشم یا نه! فقط می دانم که اکنون حس شرافتمندانه ای ندارم. با اینکه نمی دانم شرافت چیست! فقط یادم است که جناب پرفسور یک بار صحبت از "او" کرد. سخنی که به دل من نشست. با اینکه نمی دانم دل چیست! می گویم نمی دانم ، چون به دانسته های خود شک کرده ام. با اینکه نمی دانم شک چیست!
مسئله اینجاست که ما چقدر به چیزهایی که می دانیم اطمینان داریم و اصلا این موضوع چقدر اهمیت دارد؟ من در سفری که به صد سال گذشته داشتم ، با جناب پرفسور آشنا شدم. شخصی که اکنون فهمیدم از قبل او را می شناختم. البته اگر بخواهم دقیق تر بگویم ، شایسته است بگویم از بعد ... ! نمی دانم چرا هنوز از لفظ جناب استفاده می کنم؟ شاید چون به همین نام او را می شناسم ، شاید هم به دلیل حس احترامی است که نسبت به او دارم! 
هیچگاه جناب پرفسور را از نزدیک ندیدم. اما وجودش را حس کردم. من از جمله افرادی بودم که در پیشبرد تکنولوژی ماشین زمان ، گام های اساسی برداشتم. من به دنبال راهی بودم تا بتوانم محدودیت زمانی صد ساله ماشین زمان را برطرف کنم. به همین جهت ، به گذشته سفر کردم و به دنبال راهی برای حل این مشکل بودم. در نهایت ، تحقیقات مرا به دست نوشته های جناب پرفسور رساند.
دست نوشته های جناب پرفسور برای همیشه زندگی مرا تغییر داد. با اینکه نمی دانم ....
دست نوشته های یافت شده
داستان از آنجایی شروع شد که این سوال ذهن مرا درگیر کرد. سوالی که منجر به شروع تحقیقات من بر روی ماشین زمان شد.
« اگر ده سال به گذشته بازگردید ، چه خواهید کرد؟ »
در ابتدا در جستجوی پاسخی مناسب بودم. ممکن است این سوال برای برخی از افراد حسرت برانگیز باشد. حسرت ، به دلیل انتخاب های اشتباه ، به خاطر اشتباهاتی که رخ داده است. اندوه حاصل از تصمیمی اشتباه ، و میل دست یابی به آینده ای روشن ، انگیزه ای قدرتمند در درون شما ایجاد می کند که به دنبال چنین ماشین زمانی باشید. وسیله ای که بر روی سر خود قرار دهید و چندین سال به عقب بازگردید ، سپس با دانشی که اکنون در اختیار دارید ، به اصلاح اشتباهات خود بپردازید و هنگامی که از خواب بلند می شوید ، شاهد دنیای دلخواه خود باشید. 
اما به راستی دنیای دلخواه چیست؟ آیا شما قادر به کنترل تغییراتی که در بستر زمان ایجاد می کنید ، هستید؟ اگر در زمان سفر کردید و در نهایت به دنیای مطلوب خود دست نیافتید چه خواهید کرد؟ دوباره اینکار را انجام می دهید؟ آیا حاضر هستید تا چندین بار با ماشین زمان سفر کنید ، تا آینده مطلوب خود را بسازید؟
شما مرتبا در حال تغییر دنیای خود هستید و با چند بار بازگشت به گذشته ، نمی توانید دنیای خود را به حالت اولیه اش باز گردانید. به سوال های من فکر کنید و این را بدانید که در حقیقت ، چیزی که شما به دنبال آن هستید ، دانش است!
دانشی که در گذشته به دنبال آن می گردید. که چه می شد اگر آن کار را نمی کردم!؟ یا سوال هایی مشابه به آن. دانشی که اکنون باید در جستجوی کسب آن باشید! دانشی که الان به آن نیاز دارید. دانشی که از تجربیات گذشته نشات می گیرد، به آینده چشم دوخته است و در هر لحظه در حال تکامل است.
برای اثبات گفته ام ، تصمیم گرفتم بر روی دستگاهی کار کنم که قادر به جابجایی شما در زمان باشد. که طی چندین سال تلاش بی وقفه من و دوستانم ، قادر به ساخت آن شدیم.
طرح اولیه دستگاه الهام گرفته از عالم خواب بود. تحقیقات ما نشان می داد که بهترین راه برای چنین کاری ، شبیه سازی یک خواب است.
گزارش روز 235 ام
تصمیم گرفتم برای اینکار داوطلب شوم. ما باید به کمک دنیای خواب ، یک فضای چهار بعدی طراحی می کردیم ، فضایی که بتوانیم در بعد زمان آن حرکت کنیم و ذهن شخص مورد آزمایش را به گذشته یا آینده جابجا کنیم. اما هر چه میخواستیم در بعد زمان فاصله بگیریم ، کار دشوارتر می شد. مانند شخصی که بخواهد وزنه ای را به جلو یا عقب پرتاب کند پس برای موفقیت بیشتر نیاز به نیروی بیشتری دارد و همچنین نمی تواند وزنه را از حدی جلوتر یا عقب تر پرتاب کند. حد پرتاب ما در بعد زمان ده سال بود.
اما مسئله اصلی تاثیرگذاری بر دنیای ساخته شده بود. به صورت عادی ذهن انسان به گذشته و یا آینده سفر می کند و تصویری از آنچه در ذهن پرورانده شده است را می بیند اما این مطلب از اهمیت کمی برخوردار است ، زیرا در دنیای بیرون تاثیری ندارد (بگذارید بگوییم آنها اینگونه تصور می کنند). 
هنگامی که دستگیره در را فشار می دهید و در باز می شود ، در باز شدن در موثر بوده اید ، اما اگر در قفل باشد ، تلاش شما تاثیری نخواهد داشت.
وضعیت ما هم به همین گونه است. دروازه میان دنیای کنونی و دنیای گذشته و آینده قفل شده است و شما نمی توانید تغییرات را بین آن ها جا به جا کنید. از طرفی زمان مانند سطح آب است. اگر در گذشته به آن ضربه بزنیم ، حال و آینده ما را نیز مواج خواهد کرد. این تضاد را چگونه باید حل کرد؟
موج آینده به گذشته باز نمی گردد . به همین دلیل تصمیم گرفتم که به آینده سفر کنم و تغییری ایجاد کنم.
گزارش روز 305 ام
همیشه برای ادامه دادن این گزارش با خودم درگیر بودم. نوشتن این نوشته ها چه چیزی را درست می کند؟ اصلا چه فایده ای دارد؟ کسی این نوشته ها را نمی خواند!
کم کم این مسئله برای من از اهمیت خاصی برخوردار شد. اینکه آیا قادر هستیم پروژه را به جایی برسانیم؟ و در غیر این صورت ، آیا کسی هست تا تحقیقات ما را ادامه دهد؟
تصمیم خودم را گرفتم. دستگاه نیمه آماده را به من وصل کردند. بعد ها متوجه شدم کارها و تصمیماتی که گرفتم ، چه عواقبی داشتند! دلیل این تصمیم ، نه به خاطر جهت گیری خصمانه ای بود که نسبت به تغییر گذشته داشتم ، و نه این مطلب که بخواهم به اجبار حرفم را ثابت کنم ، بلکه صرفا این موضوع مهم بود که اصلا به عواقب کارم ایمان نداشتم. به طور دقیق تر ، به کارم ایمان نداشتم.
داستان غریبی است ، اینکه برای رد چیزی ، تلاش کنی تا اثبات شود. زیرا اگر جایی از کار مشکل داشته باشد ، حتما در مسیر اثبات به آن برخورد خواهی کرد. چیزی مانند برهان خلف در علم ریاضیات.
دیگر از نوشتن خسته شده ام. دیگر به اینکه دیگران راجع به من چگونه فکر می کنند ، اهمیت نمی دهم! بگذار هر چه می خواهند بگویند! بگذار بگویند دیوانه شده ام! بگذار ایمانشان را نسبت به من از دست بدهند!
اما می دانم یک نفر هست که این نوشته ها را می خواند و حرف من را می فهمد. کسی که من در آینده می شناختم!
گزارش روز 354 ام
بله ، اعتراف می کنم! بگذار برای تو اعتراف کنم! شاید مقداری از حس ترحم ات را خریدم.
تقریبا در پروژه به بن بست خورده بودیم. اما من نمی خواستم این امر را بروز دهم! نه وقتی که زندگی ام را برای این پروژه گذاشته بودم. گاهی به دستانم نگاه می کردم و دلم برای خودم می سوخت. بدنم بر اثر سفر های زمانی ، فرسوده و آسیب پذیر شده بود. این آخرین فرصت برای من بود.
من به آینده سفر کردم ، به دور ترین زمان! از زنی بچه دار شدم و آن کودک را به گونه ای پرورش دادم تا بتواند ماشین زمانم را تکمیل کند. تا بتواند بازگردد و نتایج کارهای مرا کامل کند.
.
.
.
تنها راه برای رد کردن ادعای تغییر در زمان ، ایجاد حلقه بود! ایجاد پلی میان گذشته و آینده.
اساسا زمان سیری خطی دارد. مانند ساعت شنی ، که نیم کره بالایی آن آینده است و نیم کره پایینی گذشته و مرز بین این دو که دانه های شن از آن عبور می کنند ، زمان حال ماست که لحظه های زندگی را از آینده تغذیه می کند و به دامن گذشته می سپارد. 
آنگاه اگر بتوان شن هایی که به گذشته می ریزند را به آینده بازگرداند ، یک حلقه بوجود می آید. آنگاه دیگر ساعت شنی نمی ایستد و دیگر گذر زمان معنا ندارد. گویا همه چیز یکی شده است ، گذشته ، حال ، آینده.
کافی بود تا به نحوی آینده را به گذشته گره می زدم. تو آینده کارهای من هستی و این نوشته ها ، حال من است که تا چند لحظه دیگر به گذشته می پیوندد. و در آن لحظه که تو این نوشته ها را می خوانی ، حلقه تکمیل خواهد شد. تو ادعای من را ثابت خواهی کرد. تو تنها تغییری هستی که در زمان حاصل شده است و تو اساسا وجود نداری! چون درون حلقه زمان هستی!
.
.
.
مطالبی که قبل تر بیان کردم ، شاید کمی شکه کننده باشند ، اما طبق تحقیقات من درست هستند. اما اگر بخواهم کمی منعطف تر نتیجه گیری کنم ، می گویم : نمی دانم! من خود در خواب های مصنوعی غرق گشته ام! 
من خود را در تحقیقات ام گم کردم. به علت سفرهای متعدد ، دیگر خیال را از واقعیت تشخیص نمی دهم! آیا تو مرا در رویا های خود دیده ای ، یا من تو را!؟ آیا من پدری هستم که از گذشته آمده است و برای تحقیقاتش به گذشته باز گشته است ، یا شاید اینها تنها بهانه های یک پدر پشیمان است که خانواده اش را رها کرده است!؟ شاید تمام این تحقیقات برای آن بوده است که به گذشته بازگردم و پدر و شوهر بهتری باشم! دیگر نمی دانم! من در رویا هایم غرق شده ام. اما تنها چیزی که به آن اطمینان دارم و آن را از طریق رابط کامپیوتری میان من و واقعیت ، برایت می فرستم ، ( اگر در عالم رویا باشم ) ، این متن است:
"در انتظار چه هستی؟! به دنبال آن هستی که خود را در نوشته های من پیدا کنی؟ نخواهی کرد! نوشته های من آینه ای برای تو نخواهند شد! تو می توانی صورت دیگری از من را ببینی ، در نوشته های من. اینکه خود را در دیگران می جویی اشتباه است. این راه را بازگرد. بازگرد و مسیر را کامل کن. ادعای مرا ثابت کن! ادعایی که "او" به من وعده داده است. چیزی که در گذشته به دنبال جبران آن هستی ، اکنون به فکرش باش ، چون اکنون ، گذشته آینده توست. هوشیار باش ، ای تو که غم گذشته خود را میخوری ، کسی نباش که در آینده غمگسار اکنونت باشی!
"او" به من وعده داده است. "او" در نامه ای به من نوشت : "هستند کسانی که بعد از زندگی شان (به ناچار) نزد من آیند و از من طلب بخشش کنند و از من خواهند تا آن ها را بازگردانم ، به گذشته ، تا کارهای خود را جبران کنند ، ولی من این اجازه را به آن ها نمی دهم ، چون می دانم این کار را نمی کنند!" "