تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - مسـافر خاطـره ها

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

مسـافر خاطـره ها
خورشـید دسـت هـای طـلایـی اش را روی سـر شـهر کشـیده ؛ و آغـاز یـک صـبح جـدیـد را نویـد می دهـد ؛ ... 

پیراهـن خوشـرنـگ آبـی آسـمانـی ام را پوشــیده ام ؛ ... 
چمـدان کوچـکِ " ای کاش ها " را در دسـتم گرفتـه ام ؛ ... 


سخـت دلتنـگ لـحظـه های کودکـی ام هسـتم ؛ و ایـن دلتـنگـی ، شـوقـم بـه ایـن سـفر را دو چنـدان می کنـد ؛ ... 

رو بــه روی ریـل ، آرام روی صـندلـی ایسـتگـاه زمان مـی نشــینـم ؛ ... 

با یـک سـوت بـلنـد ، خـونِ هـیجـان دوبـاره رگـهایـم را داغ می کنـد ؛ ... 
قـطار ثانیـه ها ، از مغـرب های دوردسـت ، در حال آمـدن اسـت ؛ ... 
بعـد از چنـد لـحظـه ، جلـوی ایسـتگاه توقـف می کنـد ؛ ... 

با اسـترس زیـاد سـوار قـطار می شـوم ؛ بالاخـره یـک کوپـه ی خالـی پیـدا می کنـم ؛
بعـد از مسـتقـر شـدن مسـافـران ، قـطار بـه سمـت مشـرق ، روی ریـل های تقـویـمِ پـادساعـتگـرد ، شـروع بـه حرکـت می کنـد ؛ ...

از پـنجـره قـطار بـه بیـرون خیـره شـده ام ؛ از ایـنکـه دارم لـحظـه لـحظـه ی گذشـته را دوباره می بیـنم ، ناتوصـیف تریـن احسـاس دنیـا را تجـربه می کنـم ؛ ... 

هر از چنـدگاهـی ، قـطار با یـک ترمـز کشـیده ، مـرا به خـودم می آورد و رسـیدنـش بـه ایسـتگاهـی تازه را خبـر می دهـد ؛ ... 
تعـدادی مسـافر در هـر ایسـتگاه پـیاده می شـوند ؛ و قـطار دوباره سـوت زنـان بـه راهـش ادامـه می دهـد ؛ ... 

قـطار باز هـم می ایسـتد ؛ با دیـدن شـماره " 10 " روی ایسـتگـاه بیـرون ، می فهـمـم که رسـیده ام ؛ ... 
از قـطار پیـاده می شـوم ؛ ... 

تقـریبـا نزدیـک غـروب اسـت ؛ ...
هـیجـان دارم و سـلام ثانیـه های دوبـاره متولـد شـده ایـن هیـجان را تشـدیـد می کنـد ؛ یـک هیـجان شـیریـن ، از تلفیـق غـربـت و آشـنابـی ؛ ... 

بی هـدف بـه اطـراف نگـاه می کنـم ؛ ... 
باورم نمـی شـود کـه به 10 سـال قبـل برگشـتـه ام ؛ ... 
رفـت و آمـد گیـج آدم هـای رنگـارنـگ هـمچـنان ادامـه دارد ؛ ... 

پسـر بچـه ای در امتـداد ریـل قـطار ، رو بـه مغـرب ، در حـال دنـبال کـردن چنـد پروانـه رنگـی اسـت ؛ ... 
وقتـی مرا می بیـند ، توقـف می کنـد ؛ ... 
پیـراهـن خوشرنـگِ آبـی آسـمانـی پوشـیده اسـت ؛ درسـت مثـل مـن ! ! 
و لـبخنـدی پـر رنـگ ؛ صـورت کـوچکـش را نـقاشـی کـرده اسـت ؛ ... 

با دیدنش تپـش قلبـم باز هـم بـیشـتر می شـود ؛ بلافاصـله از او می پرسـم: تـو 9 سـاله ای ؟ 
با جـواب مـثبتـش او را مـحکـم در آغوشـم می گیـرم ؛ و بزرگـتریـن ای کـاشِ داخـل چمـدان کـوچکـم را بـه نسـیـم گـذرای شهـر می سـپارم ؛ ... 
از مـن می پرسـد اسمـت چیسـت ؟ ؛ ... 
بعـد از کمـی مکـث می گـویـم : " مسافـر خاطـره ها " هسـتم ؛ ... 

می پرسـم : مـی شـود با هـم دنبـال پروانـه ها بدویـم ؟ ؛ جواب مـثبـت می دهـد ؛ ... 
دستـش را می گیـرم و قـدم هایـم را کودکـانه تر می کنـم ؛ و پا بـه پای کودکـی هایـم ، در ده سـال قبـل ، در امتـداد ریـل های زمـان ، بـه دنبـال پروانـه های رنگـی می دویـم ؛ ...