تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - ایستگاه آخر

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

ایستگاه آخر
تو اتوبوس نشسته بودم ..
ذهنم درگیر ناله کردن و غر زدن از زندگی بود که آروم آروم خوابم رفت!
اتوبوس به ایستگاه آخر رسید و راننده از اون جلو فریاد زد : " آهای.. ایستگاه آخره پیاده شو!! "

منم یهو از خواب پریدم گفتم : " چشم .. شرمنده .. ببخشید "
کارتم رو درآوردم تا از کارت خوان استفاده کنم اما کارت خوانی نداشت! با دست پاچگی یه پونصد تومنی پاره از جیبم درآوردم دادم . راننده با عصبانیت برگشت گفت : " این چیه دیگه ؟! بلیط اتوبوست کو؟! .. بابا نخواستیم پیاده شو هزار جور گرفتاری دارم! "
متحیر به راننده نگاه کردم و با خودم گفتم : " مگه هنوزم بلیط فروشی هست؟!! " . اما انگار اتفاق های عجیب تمومی نداشت. همه چیز عوض شده بود.
طبق عادت به دکه محله امون رسیدم و شروع کردم به خوندن تیتر خبر های ورزشی!
" کولینا رسما از داوری فوتبال خداحافظی کرد ! "
مات و مبهوت فقط ورق می زدم تا تاریخ چاپ رو ببینم! " تاریخ چاپ : 7 شهریور 1384 "
از فروشنده پرسیدم : " آقا امروز چندمه؟ " گفت : " هفتم " دوباره پرسیدم : " چه سالیه؟ " با تعجب نگام کرد و گفت : " 1384 ، ( با خنده ) نکنه از آینده اومدی؟! " روزنامه رو خریدم و با عجله رفتم خونه!
دستمو محکم رو زنگ گذاشتم ، یه صدای آشنا گفت : " اومدم .. اومدم پدر جان! "
درو که باز کرد خشکم زد! چند ثانیه ای تو چشم های هم خیره شدیم.
با لکنت گفتم : " سَ .. سَ .. سَلام! " بغلش کردم ، روشو بوسیدم.
پام به راه پله های خونه نرسیده بود که یه نفر صدام زد : " آقا .. آقا.. بیدار شین! ایستگاه آخره " .
از خواب که بیدار شدم لباسم خیس خیس شده بود..