تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - پروانه های 84

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

پروانه های 84
فیلم"اثر پروانه ای" تمام می شود و قطار اسامی سازندگان آن از راه می رسد. پنجره پخش فیلم را می بندم و به فکر فرو می روم. داستان فیلم درباره پسری است که با خواندن صفحه های دفترچه خاطراتش به آن خاطره سفر می کند 
و هربار با ایجاد تغییر کوچکی در گذشته، آینده اش را به کلی تغییر می دهد. ور 25 ساله ذهنم با پوزخند می گوید" الان داری فکر می کنی که چه خوب می شد من جای این پسره بودم، نه؟" جوابش را نمی دهم. ادامه می دهد" فرض کن حالا ده سال پیش بود. سال 84. چه فرقی می کرد اونوقت؟ یه اتفاق اینورتر یا اونور تر." بهش تشر میزنم"داری پیر میشی ها. سال 84 اتفاقا برای من سال سرنوشت سازی بوده."

چشم هایم را می بندم و دوباره انگار 15 ساله ام. هوای خلسه آور بهار و کتاب های برباد رفته و آنی شرلی و هری پاتر و آناکارنینا دوره ام کرده اند. غرق در دوران قهر و آشتی های کودکانه ام. صدای مادرم مرا از مدرسه جادوگری هاگوارتز بیرون می کشد: اینجوری اگه پرستو بیاد آمریکا... گوش هایم را تیز می کنم. دایی ام از آمریکا پشت خط است. صحبت از قوانین پیچیده فرزندخواندگی و فرستادن من به آمریکاست. با عصبانیت برای مادرم دست تکان می دهم و بی صدا می گویم: "از طرف من نظر نده!" رفتن به آمریکا احمقانه به نظر می رسد. همه چیز عالیست: تازه کامپیوتردار شده ام و دنیای جادویی اینترنت دایال آپ را کشف کرده ام، دنیای چت ها و آدم های تازه. با دوستهایم آهنگ های خارجکی گوش می کنیم و کتاب می خوانیم و نظرمی دهیم و نامه می نویسیم و برای غم های کوچک همدیگر اشک می ریزیم و با دست انداختن معلم ها شاد می شویم. با یک دنیای سوفی خواندن دکارت و اسپینوزا و سقراط می شویم و در گوشه حیاط مدرسه می خواهیم دنیا را متحول کنیم. تازه چه نیازی به رفتن به کشوری دیگر هست وقتی همه دوست ها و خانواده ات اینجا هستند؟ خواندن کتابم را از سر می گیرم:"حرفشم نزن." 
حرصم می گیرد از دست نوجوان کله شق و ترسویی که روبرویم نشسته: " آخه تو چه میدونی 10 سال دیگه چه خبره؟ 10 سال دیگه یعنی هر روز سوار بی آر تی های لعنتی که میشی،اون هم بعد از کلی تو صف و زیر گرما وایسادن، همینجوری که هی آدما بهت فشار میارن و جفت جفت کنار هم ایستادین، تو اتوبوسی که کولرش خرابه... حس گوسفند بودن بهت دست میده. حس میکنی مثل یه مشت گوسفند فشرده به هم وایسادین و تازه با یه حس پیروزی خیره می شین به اون شکست خورده هایی که نتونستن خودشون رو جا بدن...خوشحال هم هستین که زرنگی کردین و اتوبوس گیرتون اومد. وقتی حقوق ناچیزت در عرض 4 روز دود میشه و میره هوا، وقتی امکان خریدن یه ماشین درست و حسابی رو نداری، و وقتی تو میوه فروشی آروم و با خجالت تو دلت یواشکی حساب می کنی که کدوم میوه ها رو و ازهر کدوم چقدر بخری که ارزونتر دربیاد، وقتی نتونستی اونجوری که دلت می خواد زندگی کنی، وقتی تو25 سالگی هنوز انقدر پول جمع نکرده بودی که بتونی یه مسافرت خارجی بری، وقتی تفریحاتت بس که محدود بود عملا حساب نمیشد، وقتی تو گرما مجبور بودی کلی لباس کلفت و رسمی روی هم بپوشی و بری سرکار و دانشگاه، وقتی شوهرت بعد از چهارده ساعت کار خسته و کوفته اومد خونه و پای تلویزیون خوابش برد، وقتی موقع خرید طاقت دیدن نگاهش رو نداشتی که با شرمندگی می گفت پولش کافی نیست ..." لحظه ای مکث می کنم و زل می زنم به چهره بی خیالش که غرق در هری پاتر است. نمی شنود صدایم را. بلندتر می گویم:" ...آره، اون وقت می خوام ببینم هنوز هم اینجوری کله شقی می کنی و بگی نمیخوام برم؟ فکر کردی زندگی همیشه به همین آسونی می مونه؟ اون کتاب رو بذار زمین! می دونی من چند وقته کتاب نخوندم؟ ها؟ " بغض گلویم را می گیرد و می دانم که باز هم نشنیده است، که جسمم در 84 گیر کرده است و صدایم در 94.

چشم هایم را می بندم و دوباره انگار 15 ساله ام. تابستان گرم جنوبی با تمام قدرت از راه رسیده و ما پشت کولرهایمان پناه گرفته ایم. وقت انتخاب رشته سال دوم دبیرستان است و طبق معمول همه صاحب نظرند. مادربزرگم پر از آرزوهای بزرگ از راه می رسد. تمام نوه هایش به امید پزشکی، علوم تجربی خوانده اند و وقت کنکور که رسیده آرزوهای دیرینه تمام فامیل را برباد داده اند. من به عنوان نوه کوچک تنها امید خانواده ام که روی پیشانی ام نوشته شده که چون تیزهوشانی ام، پزشکی قبول خواهم شد. همه دوره ام می کنند و اصرار دارند سرنوشتم را متحول کنند:
"پول تو پزشکیه. خدا میدونه چقدر پشیمونم که نرفتم پزشکی."
"پزشکی کلاس اجتماعی و علمی داره به اضافه پول. یه آرایشگر پولش کمتر از پزشک نباشه بیشتر نیست ولی آیا کلاس اجتماعی داره؟ بذار برات حساب کنم: اگه روزی حداقل 10 تا مریض ببینی هر کدوم حق ویزیت..."
"مهندسی اصلا با پزشکی قابل مقایسه نیست. 6 سال درس می خونی بهت میگن مهندس. پزشکی که قبول شی از همون روز اول بهت میگن خانم دکتر."
"کلا برای خانم ها یا پزشکی خوبه یا معلمی. معلم هم که پول درنمیاره پس می مونه پزشکی."
برای من اما حساب دودوتا چهارتاست. تا دلت بخواهد دلیل کوچک و بی اهمیت هم دارم.اما دلیل پرستوی کوچک سرتق داخل ذهنم یک چیز دیگر است."چرا انگار همه فکر می کنند من ریاضیم خوب نیست؟واسه چی باید برم تجربی؟ چون بقیه اینو ازم می خوان؟ تازه از کجا معلوم که من بتونم پزشکی قبول شم؟! " شورشی نوپای درونم پرچم پیروزی را برافراشته می کند."من میخوام برم رشته ریاضی." با چشمان اندوهناک 25 سالگی ام نظاره اش می کنم:"کاش انقدر تو فکر اثبات خودت به بقیه نبودی. کاش نمی ترسیدی از شکست خوردن. کاش نمی ترسیدی از حرف بقیه. "

چشم هایم را می بندم و دوباره انگار 15 ساله ام. برای من بوی ماه مهر نه فقط خبر از پاییز، که زمزمه تولدی دیگر را هم به همراه دارد. طعم شیرین شانزده سالگی و اولین تپش های شورانگیز قلبم، جشنی در دلم برپا می کنند وعشق پاورچین پاورچین مهمان قلب کوچکم می شود. پرستوی شانزده ساله نمی داند که این مهمان ماندنی است. دنیایم پر از نگاه های دزدکی و رویاهای عاشقانه است، یک روز من آنی هستم و او گیلبرت، فردایش من اسکارلت می شوم و دل رت را می رنجانم، روز بعد او فرهاد می شود و کوه جابجا می کند تا لبخند شیرینش را ببیند و همیشه آخر رویاهایم نه با کالسکه و غروب خورشید، که با یک روز بارانی عاشقانه و قدم زنان دست در دست هم در خیابان های پاریس تمام می شود.
پرستوی شانزده ساله از چند سال بعد خبر ندارد. نمی داند کاخ آرزوهایش فرو خواهد ریخت. از اشک ها و دعواها و بگومگوها و قهرها و لشکرکشی ها خبر ندارد. دلم می خواهد شانه هایش را بگیرم و تکانش بدهم. دلم می خواهد بهش بفهمانم که ازدواج با عشق 16 سالگیش در 20 سالگی اشتباهی بزرگ است.حالیش کنم که همه تصورات احمقانه اش از عشق چیزی جز یک مشت هورمون فوران کرده نیست و بهتر است دستی دستی خودش را توی چاه نیندازد، که مرز باریک بین عشق و تنفر با چشمان نزدیک بین نوجوانی اش قابل دیدن نیست. دستم را روی موهای فرفری اش می کشم: " نمی خوام بگم عاشق نشو؛ فقط الان نه!" 

چشم هایم را می بندم و دیگر پانزده ساله نیستم. زمستان شانزده سالگی کم کم روی بی رحم خودش را آشکار می کند. یورش بلوغ به بینی بی دفاعم برایم زجرآور است و من روزها با آینه ی بی ملاحظه قهر می مانم. ناگهان قد می کشم و هرروز در نقش گالیور به مدرسه لی لی پوتی ها می روم. پسرخاله های شیطانم مرا دست می اندازند و از من می پرسند که از ابرها می توانم زمین را ببینم یا نه، و من هرشب در تنهایی اتاقم برای بازگشت خود قدیمی ام سوگواری می کنم . تمام نشانه های پایان 15 سالگی در بدنم مهمان های ناخوانده ای هستند که باید نیست و نابود شوند. باید نامرئی شوم، چون من مرئی چندان مورد پسند بقیه نیست انگار. من که نه!ولی پرستوی پنج ساله درونم به دوستانم با آن هیکل های دخترانه و ریزه میزه شان حسادت می کند. قوز می کنم و سعی می کنم تا آنجا که می شود هیکل و قد دیلاقم را از دید بقیه پنهان کنم. کاش یک پرستوی 25 ساله دستم را می گرفت وبه من می گفت:" آخه برا چی از بزرگ شدنت خجالت می کشی؟ دماغت تا ابد گنده نمیمونه! تغییرات بدنت هم به سمت زنانگی فقط تو رو زیباتر نشون می دن، همین! برا چی انقدر منزوی شدی آخه؟ خودت رو دوست داشته باش!" ولی هیچ پرستوی 25 ساله ای نیست. رژیم های سخت غذایی همدم روزهایم می شوند، و من با شور و اشتیاق برای محو شدن تلاش می کنم. ریزش موها و عصبی و بدخلقی و بی حال بودنم، تا وقتی که این جمله هست هیچ اهمیتی ندارند:" وای پرستو چه خوش هیکل شدی!" 
طفلکی پرستوی پانزده ساله!" کاش اینجوری نبودی. کاش یهو چشم باز نمی کردی و ببینی 25 سالته و تمام مسیری که اومدی رو نه به خواست خودت، که واسه شنیدن تایید بقیه طی کردی. ولی همیشه تو خلوت خودت اشک ریختی و گفتی: آخه من چرا اینجام؟! چطوری به اینجا رسیدم؟! کاش فکر نمی کردی فقط در صورتی که بقیه دوستت داشته باشند، یعنی تو دوست داشتنی هستی. کاش خودت بیشتر خودت رو دوست می داشتی."

اثر پروانه ای. «آیا بال ‌زدن پروانه‌ای در برزیل می‌تواند باعث ایجاد تندباد در تگزاس شود؟» به پروانه های سال 84 نگاه می کنم. خدا را چه دیدی. شاید پرستوی پانزده ساله تنهایی در کشور غریب دوام نمی آورد. شاید اگر پزشکی برود یکهو وسطش ببرد و نتواند ادامه بدهد. شاید اصلا پزشکی قبول نشود و بشود یک افسرده به تمام معنا. شاید اگر در شانزده سالگی عاشق نشود هیچ وقت عاشق نشود. شاید هم با این قلب ساده اش عاشق یک آدم خیلی عوضی بشود و دیگر هیچ کاری از دست من 25 ساله برنیاید. پروانه های معصوم 84 را چه به تندبادهای سهمگین 94! پرستوی 15 ساله را لابه لای پروانه های بازیگوش رها می کنم. فقط دلم نمی آید یک چیز را نگویم؛ برمی گردم و آرام در گوشش زمزمه می کنم: "من و خودت و پرستو رو بیشتر دوست داشته باش!" سرش را برمیگرداند یکهو، فکر کنم این بار شنیده است.