تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - 7سالگی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

7سالگی
بزرگ تر می شویم و خسته تر،بزرگ تر می شویم و پشت هر بار بزرگ تر شدن بد تر میشویم،بزرگ تر می شویم به یاد کودکی هایمان،بزرگتر می شویم به امید رسیدن به ارزوهایمان،بزرگ تر می شویم... 
هرروز بزرگتر از دیروز.خیلی روز از ٧ سالگی ام میگذرد،این را یک دختر ١٧ ساله مینویسد.حتم دارم اگر برمیگشتم به ١٠ سال قبل گوشه چادر مادرم را انقد میکشیدم و مجبورش میکردم برگردیم به همان روستایی که از ان امده بودیم. چرا مادرم هرگز نفهمید اهالی این شهر ب سرعت یک برق و باد یکدیگر را نابود میکنند؟ شاید اگر برمیگشتم، هر گز ب مولف کتاب فارسیمان اعتماد نمیکردم،انجا ک گفت آن مرد در باران امد. راستی منظورش از ان مرد که بود؟من چه ساده سالها منتظر مردی بودم ک نه تنها در باران، بلکه در افتابی ترین روز های سال هم نیامد. راستش را بخواهی گمان میکردم همه حقیقت همان هایی بود که در کتاب فارسیمان اوردند،اما هنوز هم نفهمیدم چرا هیچ وقت به ما نگفتند بابا برای نان همه جوانیش را داد.شاید چون میدانستند بعضی از حکایت ها را زبان که نه بلکه زمان یادمان میدهد.از اینها که بگذریم از ٧سالگی انقدر یادم هست که چیزی یادم نیست فقط میدانم ٧ ساله که باشی بی بهانه میخندی ١٧ساله که باشی پشت هر بار خندیدن رنگ عوض میکنی.٧ساله که باشی همه چیز هایی که از عشق می اموزی همان قصه دارا و ساراست همان ادمک هایی که هنوز هم باید ان هارا جت جفت خرید که مبادا یکی برود و دیگری بماند که مبادا به عشق بچگی هایمان بر بخورد مگر از ٧سالگی تا ١٧ سالگی چقدر فاصله بود که ١٠ سال بعد لابه لای کتابهای لیلی و مجنون پی عشق میگشتیم.دلم برای فردا که نه برای دیروز تنگ شده برای امروز یک اراده قوی میخواستم برای عاشقانه های خودم،برای نشکستن در برابر مرد باران خورده،برای سرخ نشدن گونه هایم از خجالت،برا تمنا نکردن چشمهایم که مبادا برود و دیگر هرگز برنگردد.کاش یاد میگرفتم یه وقتهایی باید عاقل تر بود،یک وقتهایی باید فراموش کرد، یک وقتهایی هم باید رفت. سرزنش کردن که فایده ای ندارد،اما تازگی ها حس میکنم واسه ساختن یه ادم دیگه وقت کم اوردم. مجازاتش را هم قبول میکنم سخت تر ادامه میدم محکم تر جلو میرم حقیقتش زندگی میکنم و لذت میبرم.گر چه از اخرین مشق ٧ سالگی ام زمان زیادی میگذره اما من فرصت کافی واسه لذت بردن از چیزهایی را دارم که در انتظارم هست مثه مشتق مثه انتگرال مثه ١٠ سال اینده.