تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - آرزو

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

آرزو
در خیابان قدم میزدم که ازدحام جمعیت در یک نقطه نظرم را جلب کرد به سمت شلوغی رفتم هر کس که از کنارم رد می شد، قیافه ی بسیار حیرت زده داشت .
سرعتم را زیاد کردم اول به خاطر کنجکاوی و بعد به خاطر اینکه باید از خیابان شلوغ و پر از ماشین رد میشدم به کنار خیابان رسیدم با کمال تعجب دیدم ماشین ها همه ایستاده اند و سرنشینان از ماشینشان پیاده شده اند و به سمت جمعیت در وسط میدان می روند با خودم گفتم حتما تصادفی اتفاق افتاده است داشتم منصرف میشدم که پیرمردی را دیدم به همسرش می گفت اصلا امکان نداره مگه میشه به عقب برگشت عمر رفته مثل آب ت جوی هست بر نمی گرده همسرش گفت من که می گم کلاه برداریه
بیشتر کنجکاو شدم سرعتم را زیاد کردم به میان جمعیت رفتم جمعیت بسیار فشرده بود اما من باید به محل حادثه می رسیدم جمعیت را کنار می زدم گاهی مجبور می شدم با آرنج آنها را از جلوی راهم بردارم تا بالاخره به اول صف رسیدم اولین چیزی که نظرم را جلب کرد مرد چاق با کت و شلواری قدیمی بود بلند گویی در دست داشت همان موقع که من رسیدم نفس عمیقی کشید و با فریاد بلند گفت کسی دوست ندارد به زمان عقب برگردد 10 سال کم نیست 10 سال به عقب برگردید با همین تجربه که دارید بروید دنیای خودتان را عوض کنید
به اتاقکی اشاره کرد و گفت این اتاق ظرفیت یک نفر را دارد یک مرد می خواهد که قبول کند 
به اتاقک نگاه کردم اتاقک چوبی و ساده با رنگ قهوه ای سوخته که روی آن پوستری بود نوشته زندگی خود را عوض کنید کافی است به ماشین زمان ما اعتماد کنید 
شوکه شده بودم همین جور که چشمانم درشت شده بود حس دلهره عجیبی من را فرا گرفته بود یک حس درونی به من می گفت زودتر دستم را بالا ببرم تا کسی پیدا نشده و این شانس بزرگ را از من نگرفته است اما گفتم بگذار فکر کنم چه کاری باید انجام بدهم اصلا می توانم راهم را عوض کنم یا نه
فورا کیف پولم را بیرون آوردم می خواستم مطمئن شوم عابر بانک هایم درون جیبم هستند پول زیادی داخلشان نبود اما نسبت به 10 سال پیش ارزششان تغییر کرده است گفتم می روم و به پدر می گویم فلان زمین را بخر چند زمین که اکنون در طرح افتاده بود را می خریم مقداری دلار وسکه ونگه می داریم لبخندی بر لبم اما یادم آمد که در آن زمان که من عابر بانک نداشتم پس نمی توانم پول بگیرم اما به هر حال تجربه ای را که دارم می توانم استفاده کنم فقط باید پدر را راضی کنم تا پولدار شویم 
با خودم فکر کردم همه چیز که مادیات نمی شود 10 سال پیش من 20 ساله بودم تلاشم را زیادتر می کردم. تلاش می کردم به وسیله روش هایی، دیگر کسی از نزدیکانم مریضی سخت نگیرد حرف هایم را رک راست میزدم کمرویی ام را کنار می گذاشتم 
به خودم که آمدم دیدم آن مرد روبرویم ایستاده است فورا دستش را گرفتم و گفتم برویم که خیلی کار دارم لبخندی زدو گفت برویم مرد. همه مردم شروع کردن به تشویق کردنم ایستادم .به پشت سرم نگاه کردم . هرچه گفتم کارهایی است که برای خودم می خواهم انجام بدهم برای این مردم چه کار کنم یاد کم آبی افتادم پس یکی از برنامه هایم این است ،بیدار کردن مردم از خواب تا درست مصرف کنند قدر همه خوبی های طبیعت را بدانند به کنار در که رسیدم به این فکر افتادم که کاش میشد زمان برگردد به 12 سال قبل شاید می توانستم جان مردم بم را نجات دهم 
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم