تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - سرانه ی ِ لبخند

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

سرانه ی ِ لبخند
"دیگ آبگوشت زنی در پاکستان تحت تاثیر بال زدن پروانه ای در آمازون قل قل می کند ."
عقل 21 ساله ام در تلاشی برای افزایش نظم جهانی ، تعدیل سرعت بال زدن پروانه ها و گرسنه نماندن اعضای یک خانواده ی ِ پاکستانی تکانی به جسم 11ساله اش میدهد تا اتاق شلم شوربایش را جمع و جور کند و جوراب هایش را بشورد.

یازده سالگی طی یک سلسله اعمال شاقه شلم شوربایش را سروسامانی میدهد و جوراب های خیسش را روی بخاری می اندازد تا خشک شوند.

خب ! اول از هر چیزی باید خیالم را در مورد تکالیف فردای ِ مدرسه راحت کنم .

من ِ امروز می تواند مشق های مدرسه را به سادگی تمام بنویسد.جواب تمرین های ِ چند جلسه یِ آینده ی جغرافیا و مشق های ِ سه هفته بعد علوم را هم باید بنویسم. حتی چند رج پیچیده ی ِ جوجه قلاب بافی درس فنی و حرفه ای را هم می بافم ؛ دلم میخواهد11سالگی وقت بیشتری برای ِ انجام کارهایی که دوستشان دارد داشته باشد!
برای ریاضی محبوب اما فقط تمرین های ِ جلسه آینده را جواب می دهم؛ ذهن ریاضی 11ساله ام باید فعالیت کند ؛ برای درس فارسی هم همین روش را اتخاذ می کنم با این تفاوت که چند بیت گوشه دفترم می نویسم تا آرایه های ِ ادبی اش را پیدا کند.

من ِ دیروز بدون شک باز هم در 16سالگی رشته ی ِریاضی را انتخاب خواهد کرد و همچنان به ادبیات عشق خواهد ورزید اما این بار باید اطلاعات ادبیاتی خوب تری داشته باشد و ذهن ریاضی قوی تری.

-:"ااا...این دکمه ی ِ کیبورد چرااز جاش دراومده؟؟چه بلایی سر این زبون بسته آوردی؟؟"
+:"کدوم زبون بسته دقیقا؟؟خبرنداری ماشین زمانیه واسه خودش!دیشب یه عقل 21ساله از اون توو اومد توو کله ی ِ من بعد دکمه اش از جاش دراومد"
-:"باز سرت خورده به جایی دراز جان؟؟یه عقل21ساله از توو دکمه ی ِکیبورد صاف اومد توو کله ی ِ تو آخه!"
+:"در مورد اون درازی که گفتی باید بگم10سال دیگه همه آرزوشونه به هرقیمتی که شده مثل من قدبلند باشن،کاش میشد واسشون کاری بکنم...ولی نمی تونم که!"
-:"تو حالت خوب نیستا؛ ماماااان این زده به....."

بروشور پزشکی که درمورد بیماری های ِ قلبی پیدا کرده ام را نگاهی می اندازم و زیر بخش های مهمش را هایلایت می کنم ،خصوصا لزوم چکاپ های منظم قلب و رعایت نکاتی که جلوی آسیب های احتمالی را میگیرد.
فردا صبح در مسیر رفتن به مدرسه آن را بهمراه یک یادداشت کوچک روی شیشه ی ِ ماشین آقای همسایه خواهم گذاشت.علی کوچولو برای ده سال بعد و روز کنکورش به بودن پدر نیاز دارد.

توی مدرسه کارم یک خورده سخت است!اگر عملیات بروشور قلب با موفقیت پیش برود انرژی خیلی خوبی خواهم گرفت.

زنگ تفریح را همچنان آتش می سوزانم و خون خانم ناظم را بقول خودش توی شیشه میکنم ولی اول زنگ حتما به او یادآوری خواهم کرد که یازده سالگی که دوبار تکرار نمی شود واگر هم بشود باید بیشتر قدرش را دانست پس خواهشا اجازه بدهد همچنان آتش بسوزانم و دیگر اینکه آدمها همیشه کسانی که بیشتر دوست دارند را بیشتر اذیت می کنند.

خیلی خیلی نگرانم نتوانم خوب روی مغز دوستم زهرا کار کنم -خودش می گوید رژه می روی-و موفق به مجاب کردن او برای آشنایی بیشتر با اخلاقیات خواستگارش در این ازدواج زود هنگام بشوم. اگر این پروژه ی 21سالگی شکست بخورد 5سال دیگر دوستم یک دختر جوان مطلقه است!!!آه واقعا اگر شکست بخورم یعنی عقل21سالگی بدرد لای جرز دیوار می خورد!

بعد از دوچرخه سواری عصرانه ام کل خانواده را مجبور می کنم برای خوردن چای عصر در حیاط دور هم جمع بشویم،فکر کنم وقتی به94برگردم یک سری عکس تازه ی ِ قدیمی (!) منتظر من باشند.

وقتی فکر می کنم شهرداری ، سازمان محیط زیست ، اداره آب و آموزش پرورش منطقه برای طرحهای ِ کاشت درخت ، نگهبان های ِآب و سفیران صلح به من یک لبخند ژکوند تحویل خواهند داد دست از سر نجات دنیا و پهلوان بازی این مدلی برمی دارم ؛ تصمیم گرفتم بجای این کار به دوستانم یاد بدهم برای خرید های ِ کوچک مان کیسه ی پلاستیکی نگیریم.
برای پدربزرگ یک بطری آبمیوه بزرگ میگیرم و به آقای فروشنده توضیح میدهم که نیازی به نایلون ندارم!دوستانم هم یاد می گیرند.

تمام تلاشم را می کنم بیشتر از من ِ دیروز به پدربزرگ و مادربزرگ سر بزنم!حتی خواهری هایم را هم راضی می کنم تا با من همراه شوند...

بیشتر از همیشه می بوسمشان ، بیشتراز بقیه با آنها صحبت می کنم، برای پدربزرگ هر روز روزنامه میخرم و میخوانم و به مادربرزگ کمک می کنم تا از مهمان هایش پذیرایی کند،میوه ها را بشورد و حیاط را جارو بزند.

همه ی این کار ها را انجام میدهم و صبح فردا 16مهر84 هر کجا که باشم هیچ حسرتی توی دلم نخواهم داشت حتی اگر موفق به تغییر تقدیر نشده باشم!

دستهای پدربزرگ را برای چهل وچند شاید هم صدوچند برای نمیدانم چندین و چندمین مرتبه در دومین یازده سالگی می بوسم :

به سرانه ی ِ لبخند زمینی ها چند رقم اضافه می شود ، 
نرخ رشد محبت در جهان به طرز خیره کننده ای افزایش پیدا می کند ، 
و خالصانه دعا می کنم امید به زندگی هم بیشتر از ده سال به جلو برود .


من ِ امروز ، اتاق شلم شوربایش را جمع می کند ، جوراب های خیسش را پهن می کند روی بند،لبخند می زند و دستهای مادربزرگ را می بوسد!
من ِ امروز هر کاری برای ِ بهتر شدن خودش ، خانواده اش و دنیایش از دستش بر می آید انجام می دهد و به شما توصیه می کند تلاش کنید.

برای افزایش سرانه ی ِ لبخند همین الان لبخند بزنید ، برای دفع خشکسالی آب را درست مصرف کنید و برای ِ نجات زمین به صلح رای مثبت بدهید ، کتاب بخوانید و در پی دانستن باشید.
من ِ امروزتان را خوب تربیت کنید تا ده سال بعد برای ِ جبران کم کاری هایش نیازمند ماشین زمان دیگری نباشیم.

-:"دکمه های ِ کیبوردو از جا کندی؟؟"
+:"دیشب یه سفر از ده سال قبل داشتم به..."
-:" میشه سفراتو از راهای ِ دیگه ای انجام بدی؟ما بالای ِ این کیبورد خدا تومن پول دادیم دراز جان!"
-:"نگران نباش ساعت5در ماشین زمان بسته بشه اون خودش درست میشه!بعدشم عصر میریم پیش مامان بزرگ شما هم میای!الآنم پاشو برو آلبومو بیار میخوام عکسارو ببینم...فقط چیزه!نسیم!یادته که سال84لگدزدم توو شکمت ببخشید محکم زدم ضمنا اون کرم پودرتم بودش مریم بهت هدیه داده بود اونو من شکوندم!"