تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - زیر باد کولر

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

زیر باد کولر
تنها کادوی تولد بیست سالگی ام یک جفت کفش بود. انتظار بیشتری هم نداشتم. دیگر بزرگ شده بودم. 9 صبح دوهفته بعد از تولد 20 سالگی ام بود. زیر کولر دراز کشیده بودم و پلک هایم سنگین بود. در زدند. پستچی بود. مثل همیشه امضا میخواست تا چیزی تحویل دهد. اینبار جعبه کفش بود. جعبه از راه دوری آمده بود، از فلسطین.

سریع داخل اتاقم آمدم، زیر باد کولر نشستم و جعبه کفش را باز کردم. باور کردنی نبود. آخرین باری که ماشین زمان دیده بودم، ده سال پیش بود. سالها بود که فراموشش کرده بودم. با آمدن این جعبه، آوار خاطرات سالهای دور بر سرم خراب شد. گوشه ای نشستم و سعی کردم آن روزها را بیاد بیاورم...
کادوهای تولد بیست سالگی ام زیاد نبودند. اما یکی از آنها خیلی خاص بود. همه فکر میکردند وسیله تزیینی است، اما برگه توضیحاتی که همراهش بود، چیز دیگری میگفت. یک ماشین زمان بود. از آن، یک بار برای ده سال عقب رفتن و یک بار برای برگشتن مسیر ده ساله می شد استفاده کرد. ابتدا جدی نگرفتم اما کم کم وسوسه شدم. تا آخر شب به همه کارهایی که ممکن بود در بازگشت خیالی به گذشته انجام دهم، فکر کردم.
قبل از خواب، در تاریکی اتاق، ماشین را برداشتم. نفس عمیقی کشیدم، چشمم را بستم و دکمه بازگشت را فشار دادم. خیالم از شر وسوسه بازگشت به گذشته راحت شد. ماشین زمان را سر جایش گذاشتم و عزم خواب کردم که ناگهان پایم روی چیزی رفت و بعد صدای دادی بلند شد. چراغ را روشن کردم. باورم نمی شد. برادر بزرگترم را می دیدم که نوجوانی بیش نیست و خودم را که هنوز بچه ام. ماشین زمان کار خودش را کرده بود.
صبح زود، ماشین زمان را قایم کردم و شروع کردم به پرسه زدن در خانه. نه اینترنت پر سرعتی بود، نه موبایلی و نه لبتابی. دیدن برنامه های تلویزیون از آن جعبه بزرگ هم لذتی نداشت. من بزرگ، با دنیای کودکی ام بیگانه بودم. بیرون از خانه اما دنیای دیگری بود؛ دوچرخه 20 ، گیم نت محله، زمین خاکی بغل خانه، سوپری سرکوچه و رفقای قدیم. دوست داشتم مدت ها بمانم و در دنیای کوچکم، کودکی کنم و لذت ببرم.
روز اول کودکی، خیلی زود تمام شد. شب، دیدم انگار مادرم دارد چیزهایی را بسته بندی می کند. از من خواست تا چیزی را به عنوان هدیه به کودکان فلسطین آماده کنم. من هم با سخاوت زیاد، یک جفت کفش شیک را آماده کردم و در جعبه گذاشتم.
آخر شب، بعد از اینکه همه خوابیدند، ماشین زمان را برداشتم و آماده بازگشت شدم. لحظه ای نگاهم به هدایایی افتاد که در گوشه اتاق ، روی هم چیده شده بودند و فردا صبح عازم فلسطین بودند. فکر بزرگی به سرم زد. به بزرگی سخاوت کودکانه ام. کودکی کردن در عین بزرگی برایم خیلی جذاب بود. تصمیم گرفتم بمانم. ماشین زمان را در جعبه کفش گذاشتم. روی جعبه نقاشی کودکانه ای کشیدم و داخل جعبه چند جمله به انگلیسی نوشتم و از کودکی که این کفش جادویی را هدیه میگرفت، خواستم تا برایم نامه بفرستد.
... اکنون برای من ده سال از آن روز گذشته و کودکی که آن جعبه کفش به دستش رسیده، دو هفته است که به آینده آمده ، برایم نامه نوشته و ماشین زمان را همراه نامه اش پس فرستاده. برخورد باد سرد به پاهایم را احساس میکنم. صدای زنگ در را میشنوم اما توجهی نمیکنم. فکر وسوسه کننده ای دارم و کمی ترسناک. دوباره ماشین زمان را برمیدارم، چشمانم را می بندم و دکمه بازگشت را فشار می دهم.
چشمانم را باز میکنم. زیر باد خنک دراز کشیده ام. یک نفر زنگ در را بدون وقفه می زند. بلند می شوم و به طرف در می روم. اینطرف در، تنها کادوی تولدم را می بینم که در جاکفشی برق میزند و آنطرف در، پستچی را که با لبخندی مرموز امضا می خواهد.