تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - دختر فراری

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

دختر فراری
میان ماندن و رفتن "رفتن" را انتخاب کرده بود، تحمل سکوت های معنادار برایش سخت می نمود. خوب می دانست گزارش شاهکارهایش مثل همیشه بی کم و کاست به گوش پدر رسیده است. می خواست چیزی در دفاع از خود بگوید،اما خانه برایش به مثابه دادگاهی شده بود. دادگاهی که قاضی اش پدر، شاکی اش برادر بود. مادر وکیل شاکی بود.

اما چه کسی وکیل او بود؟ خدایی که زبانش را آدمیان معمولی قادر به درک نبودند
جرم چه بود؟ "پیام های بی هدف به آدمهای بی هدف" کوله بارش را بست،مثل اینکه حکم تبعید باشد،تبعید به جایی که "هیچ کس" نمی داند کجا!!!!!!؟؟؟؟ با پاهای لرزان به راه افتاد،کوله بارش چه خالی بود و مسیرش چه نامعلوم.ترانه ای زمزمه کنان می خواند:"وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد،دل من می خواست تلافی بکنه،پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد..." بی خیال تر از آنچه بود می نمود،چشمانش را از عابران می دزدید و بی هدف خیابان ها را بالا و پایین می کرد.
یک روز فکر کرده بود مشکل را یافته است،مانند عارفی که به شهود رسیده باشد مجله به دست به طرف آیینه دوید رو به انعکاس خود کرد و پیروزمندانه گفت:"اوتیسم" خیلی طول نکشید تا بفهمد"اوتیسم" از آن وصله های نچسب است. شروع به کند و کاو در "کتابفروشی ها" کرد می دانست که "مشکلی نیست که آسان نشود". باید گذشته را فراموش می کرد،همه آدمهایی که از او خاطرات "تلخ" داشتند،این اولین گام برای تغییر بود،خودش خوب می دانست که مشکل او چیزی جز"بی اعتمادبنفسی " نیست،منتها برای او این مشکل در حد اعلی غول آسا و جدی شده بود. روح او خسته بود،همان "سگ سیاه که نامش افسردگی بود" او را در خود بلعیده بود و به رسوایی و انزوا کشانده بود. چه مضحک بود که فکر می کرد با درد ودل با شاکی و قاضی می تواند باری را از روی افکار خسته اش بردارد چون پاسخ چیزی جز "تمسخر" نبود. نیاز به منبر و دادگاه نداشت،مشکل او"بلوغ جنسی" نبود و عجیب بود که کسی اورا نمی فهمید. درد دخترک چهارحرف بیشتر نداشت"شادی". او گدای شادی شده بود،تا حدی که عزمش را جزم کرده بود آن را هر طور شده بیابد و به خانه آورد و میان اهل خانه تقسیمش کند،شاید آن را با چای تازه دم می خوردند و به مثال شراب مستشان می کرد و سکوت سرد خانه را خنده هایشان پر می کرد،شاید آن را قابی طلایی می گرفتند تا همه ببینند چقدر"واژه" گرانبهایی است و شاید محبوسش می کردند که دیگر هوای رفتن به سرش نزند.
می خواست مثل همسن و سالهایش از ته دل بخندد حتی به ترک دیوار،می خواست دوستانی داشته باشد و کارهای احمقانه اش او را تا حد مرگ قلقلک دهد. اما دادگاه بعد از تنفس حکم را اعلام کرده بود زنجیری به پایش بسته بودند که نامش سنگین تر از زنجیر بود:"جنس دوم" با قدمهای سنگین در بی راهه ای غرق شد آنقدر رفت که نقطه ای بیش نماند و دخترک همچنان "مهستی" می خواند:"دل من می خواست تلافی بکنه..." آری او تلافی کرده بود
ده سال گذشت، امروز او خانه و کاشانه ای ندارد، زمستانها وقتی مشتری ندارد تا صبح را در رویای مرگ به سر می برد. دو روز بیشتر نگذشته بود که تصمیم گرفت به خانه بازگردد ولی وقتی پدرش پشت تلفن صدایش را شنید قسم خورد که او را خواهد کشت و دیگر دختر او نیست.حالا اگر ده سال پیش بود شاید به حکم دادگاه تن می داد چه بسا که حبس هم تمام شده بود و درخانه خودش زندگی می کرد فرزندانی داشت و سقف بالای سری اما افسوس که آب رفته به جوی باز نمی گردد.
پی نوشت:این نوشته ساخته ذهن هست و واقعی نیست