تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - غریبه ی آشنا

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

غریبه ی آشنا
"ده سال قبل"
_چیک چیک
شاید صدایی که هر روز بیش از هزار بار به گوشش می رسید،صدایی که بیش از هر نوای موسیقی دیگری در دنیا برایش شنیدنی بود.
یک جورهایی عشقش بود و یک جورهایی کارش،با آن زندگی می کرد،می خندید،می گریست ،ذوق می کرد و نا امید می شد.

همه جا به دنبالش بود مثل یک چشم سوم ،انگار خدا جای دو چشم به او سه چشم داده بود.
باعکس هایش،حسش،نگاهش و هنرش نسبت به دنیا و آدم هایش را نشان می داد.
مثل هر روز که از بیرون می آمد در را باز کرد و داخل شد و چراغ های خاموش خانه را روشن کرد.
چراغ چشمک زن پیغام گیر نشان پیام جدیدی بود اما او بی توجه به آن به سمت اتاقش راه افتاد وبی آن که تغییری در لباس هایش بدهد روی تخت دراز کشید و نگاهش را به دیوار رو به روی تخت داد،دیوار پر از عکس هایی بود که با صبوری و دقت چاپ کرده بود و به آن چسبانده بود.
دیوارش پر از آدم های متفاوت بود،هرکدام بانگاه و لبخند و چهره خاص خودشان ولی انگار جای یک عکس خالی بود،عکسی که خودش هنوز نمی دانست که کی و چطور از گمشده ی این روزهایش گرفته می شود.
بی حواس به پیشانی خود زد و با یادآوری اینکه دوربینش را در ماشین جاگذاشته بی خیال خستگی و بی خوابی شب قبلش شد و قصد بلند شدن از جایش را کرد تا دوربینش را بیاورد و با خود فکر کرد اگر عکس های امروز و قیمت دوربینش نبود هیچ وقت تخت راحتش را برای برداشتن چیزی ترک نمی کرد.
دوربین به دست وارد خانه شد و یاد امروز و قرارشان در کافه همیشگی افتاد.
کافه ایی که یکی از دوستانش آن را اداره می کرد و امروز محل برگزاری دورهمی کوچیکی بین دوستانشان بود.
با کاوه صحبت می کرد و از روزهایش می گفت که پیشخدمت میان حرفشان دوید و دستمالی به او داد و گفت فردی از او خواسته که به دست شما برسانم،شگفت زده به دستمال نگاه کرد و تشکر آرامی کرد.
جز یک کلمه لاتین چیزی در آن نوشته نشده بود و ان کلمه چیزی جز"stranger" نبود
اما این به چه معنی بود؟"غریبه"
دست از توهمات و خیالاتش برداشت و سعی کرد دیگر به این جریان فکر نکند.
دوربین را روی اپن اشپزخانه گذاشت و بی توجه به گشنگی اش لیوانی شیر نوشید و قصد اتاق کرد.
اما چراغ پیغام گیر در مسیر متوقفش کرد و باعث شد به سمت تلفن مسیرش را تغییر دهد.
پیغام اول:
_الو سلام
چطوری افرا؟کجایی؟امروز منتظرت بودم چرا نیومدی استودیو؟
پیغام دوم:
_الو
از رضا به افرا از رضا به افرا،احوالات داداش چه خبرا؟ خواستم بگم آخر هفته قرار کاخ گلستان یادت نره.
پیغام سوم:
سکوت
خواست که دستگاه را خاموش کند صدایی شنید.صدا کمی لرزان و گرفته بود.
_الو افرا
صدا در گوشش مثل ناقوس کلیسا صدا کرد،انقدر بلند و مهیب که مجبور شد هر دو دستش را روی گوش هایش بگذارد.
وحالا
انگار می دانست کدام نگاه است که باید عکس 200 آن دیوار شود

"ده سال بعد زمان حال"

تمام نگاهش معطوف به اونه که تو آشپزخونه داره ناهار رو آماده می کنه و با خودش فکر می کنه اگه ده سال قبل پیداش نمی کردم وبه حس اون روزم توجه نمی کردم چی می شد؟
شاید الان همسر و فرزندی که حاضر بود به خاطرشون همه ی دنیاش رو بده نداشت...شاید انقدر خوشحال نبود...شاید انقدر احساس خوشبختی نمی کرد...شاید...
اما کاش می شد دوباره به عقب برگشت درست همون لحظه ایی که توی کافی شاپ اون نوشته عجیب رو دریافت کرد اگه همون لحظه دنبال فرستنده ی نوشته می گشت شاید صمیمی ترین رفیقش رو می تونست قبل مرگش ببینه و تنها یه سوال ازش بپرسه که آیا اون به خاطر تمام سختی هایی که کشیده بخشیدتش؟
دوباره نگاهش رو به سمت سارا برمی گردونه ومی پرسه به نظرت سعید من و بخشیده؟
سارا با محبت می گه:سعید از همون لحظه ایی که فهمید دنبالمون می گردی بخشیدتت و الان مطمئنا از خوشبختی ما خوشحاله
کاش می شد که برگرده به اون روزها و سختی هایی که سعید کشیده بود رو جبران می کرد