تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - همه خودشون بودند...

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

همه خودشون بودند...
10 سال پیش هر کی یک شکلی بود، یک صفایی داشت، یک ویژگی هایی برای خودش داشت، یک هنر خاصی واسه خودش داشت؛ فلانی این کاره ست، فلانی هنرمنده، فلانی شیرین زبونه، عسله، فلانی ورزشکاره، یه پا آشپزه، بابا این مُــخه، مهندسه و ...
تعریف و تمجیدها، تعریف بود الکی نبود.

همه اصل بودن، واقعی بودن، نه مجازی، مدرک هاشون مدرک بود، دیپلم هاشون قــدِ یک دکتری می ارزید.
هیچ کی اونقدر غصه مالشو نمی خورد که به خودش سخت بگیره و فکر و فردا و چاره ش باشه
مردم اینقدر خودخواه نبودن، کم حوصله نبودن، تو فکر نبودن، همه تو حال بودن نه تو آینده نه تو گذشته
کوچه ها، کوچه بود، پر از آدم بود، پر از کوچیک و بزرگایی که با هم حرف می زدند، بازی می کردند، جیغ می زدند...
قیافه ها سیاه و سبزه و سفید بود، چهار چشمی، ابرو کلفت، سیبیلو، ولی اصل دل آدم ها بودن همه دل رو می دیدن
تا یکی تو جمع جوک می گفت همه حال می کردن و واسه شون جالب بود، شنیدنی بود.
همه تو این فکر بودن که کی چی می گه، کی چی نمی گه، کی چه حرفی واسه گفتن داره، همه گوشا تیز بود!!!
چشم ها کار می کرد، مثل عقاب، تکون می خورد، فقط به یک جا خیره نبود!
چهره باز بود، از دو فرسخی که سلامی می کردی می گفتن.... سلاااااااام...
کتاب خوندن کلاس داشت. تا یکی می گفت فلان کتاب رو خوندم همه با کنجکاوی ازش در مورد کتاب می پرسیدن
همه می مردن واسه شهربازی، واسه پارک، واسه سریال های تلویزیون، واسه جنگل وکوه ، واسه دریا، حتی واسه آسمون و ابراش
محال بود کسی یک چیزی که روی زمین افتاده باشه رو نبینه!
می مردیم واسه عکس گرفتن... عکسامون هم وقتی چاپ می شد... تا یک هفته دپرس بودیم.. آخه این چه عکسیه!... این چه ریخیته!... چرا چشام قرمز افتاده... مگه من هیولام؟!
آخر هفته ها می گفتن بریم پیک نیک از شادی ذوق مرگ می شدیم.
ولی الان چی شده...؟!!!
.
همه شبیه هم شدن، همه عین هم شدن؛ پسر خاله اقدس شده شبیه دختر عمه مریم!
الان دیگه همه هنرمندن! نیاز به مدرک خاصی هم نداره همین که تو یکی از شبکه های اجتماعی ویژگی ها و مهارت هاشون رو بنویس همه قبولش دارن 
قبلنا واسه یکی درد و دل می کردی به اسم دوست صمیمی، الان با 70 میلیون نفر درد و دل می کنی نخونده درکت می کنند، همه لایکت می کنن، همه تو زندگیت دخیل ان، می دونی فلانی دیشب جی خورده آمار همه مردم دنیا تو دستته...
الان همه غصه شون ظاهره، تبلته، موبایل اپل و ماشین و پوله، چشم ها دیگه به هم نیست به مال همه
دیگه تو کوچه کمتر آدم ها پر می زنن!
حرف ها کــــمه واسه گفتن، تا یکی بیاد تو جمع جوک بگه همه می گن تکراریه تو باغ نیستی هاااا!!!
این روزا گوشی ها می رن صله ارحام می کنن، ما تو مهمونی میشینیم فقط خیره به یک جا، به یک صفحه کوچیک تو دستمون که اسیرمون کرده... مبادا از آخرین اطلاعات بشر جا بمونیم!!!
عکسا دیگه عکس نیست اثر هنریه!
الان از بغل یکی رد بشی بگی سلام، می گن: جان؟! چی گفتین؟! 
یه یکی بگی بیا بریم آخر هفته پارکی ، جنگی، دریایی، می گه حوصله داری به خدا... بیا خودم از تو اینترنت دریا بهت نشون می دم !!!
.
دنیا شده مجازی، الان دیگه تفریحاتمو، خاله و عمه رو از تو اینترنت دانلود می کنم، خیـــــــلی راحته، بدون دردسر، از حال همه هم خبر دارم، هر روز هم با اینترنت صله ارحامو به جا میارم...!!
هزارتا دوست دارم همشون هم منو می فهمن! 
واقعاً دیگه چرا باید به گذشته برم؟!!!
که چی؟! بیان خودم هر چی از گذشته می خواین از تو اینترنت براتون دانلود می کنم... واله :)