تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - بیخیال حرف های مردم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

بیخیال حرف های مردم
حسابش در رفته از دستم ، وقتهایی که تلف کردم تا به دیگران ثابت کنم فکرهایی که در مورد من میکنن ،اشتباهه . چه قدر از عمرم را پای قضاوتهای اشتباه مردم هدر دادم . چه قدر از وقتهایی که میتونستم شاد باشم و جوری که دوست داشتم زندگی کنم ، صرف فکر هایی مسخره ای کردم که حرف مردم مسئولش بود. 

از یک جایی به بعد دیگه کوتاه اومدم ، سعی کردم حرف بقیه رو گوش کنم و خودم نباشم . شاید مشکلمم هم همین کوتاه آمدن بود . 
وقتی با رتبه ی دورقمی کنکور تجربی قبول شدم ، همه بهم میگفتن خانم دکتر ، ولی این چیزی نبود که من میخواستم . من نمیخواستم پزشکی بخونم ولی هیچ کس این رو درک نمیگرد .
مادرم میگفت ، کسی که تجربی میخونه باید دکتر بشه ، مگر اینکه قبول نشه که اونم تکلیفش معلومه . گفتم آخه چرا ؟
شاید یکی رتبش خوب باشه ولی دوست نداشته باشه . مثله من 
گفت :مردم این چیزارو قبول ندارن ، میشینن میگن فلانی نمیتونسته پزشکی قبول شه ، یه رشته ی پرت زده .
گفتم :خودت اینجوری فکری میکنی ، نگو مردم . تو خودت این حرفا رو قبول داری که میگی باید پزشکی بخونم .
گفت :کاری به این حرفات ندارم من مادرم ، آرزو دارم بچم دکتر شه . 
هیچی نگفتم ، حرصم گرفته بود از دستش ، به خودم مبگفتم داره مکانیسم دفاعی از خودش نشون میده ، میخواسته دکتر شه نتونسه ، حالا داره سره من در میاره .
شاید تقصیر خودم بود که همون روزای قبل ، به حرفشون گوش دادم و جلوی دلم کوتاه اومدم . همون روزایی که میخواستم انتخاب رشته کنم . 
گفتم میخوام برم هنرستان ، مامانم شروع کرد دعوا کردن . گفت هنرستان جای آدمایی که نمیتونن درس بخونن ، از مدرسه اخراج شدن ، یا درس و نمیکشن، تو که درست خوبه باید بری خانم دکتر بشی .
گفتم چه ربطی داره ؟ من هنر و دوست دارم هیچ ارتباطی به خوب و بد بودن درس نداره. خیلی های دیگه هم بخاطر علاقه رفتن هنرستان . 
گفت حرف نباشه ، همینم مونده پشت سرت حرف در بیارن خنگ بوده درس و نمیکشیده . 
انقدر از دستش حرصم گرفته بود دلم میخواست خودمو خفه کنم ، ولی نمیشد.
آخرشم من بودم که تسلیم شدم ، جرئت نداشتم پای حرفم وایسم . گفتم به حرف مامانم گوش میدم میرم تجربی اما بعد پزشکی نمیخونم ، آخه نمیتونم ، من حالم بد میشه از هرچی خون و دل و روده ست .....
کلا از توانم خارج بود پزشک شدن . گفتم فوقش میرم روانشناسی میخونم . ولی پزشکی امکان نداره . 
اما بازم کم آوردم ، وقتی رسید پای انتخاب رشته ، جلوی حرفاشون کم آوردم . از اون ها چیزی کم نشد ولی همیشه این من بودم که یه چیز توی زندگیم کم بود ، من بودم که راضی نبودم . آخرهم نتیجه این شد که بعد از سه ترم پزشکی رو رها کردم و رفتم سراغ علاقه ی اولم ، یعنی عکاسی . کاری که از همون اول باید انجام میدادم ولی بخاطر اینکه جرئت متفاوت بودن با نظر اطرافیانمو نداشتم ، کوتاه اومدم . الان اگه برگردم به ده سال قبل یعنی وقتی هجده سالم بود ، مطمئنا اونجایی بودم که میخواستم ، و به جای اینکه موقع انتخاب رشته با دیگران در مورد اینکه نمیخوام پزشکی بخونم بحث کنم ، خیلی ساده رشته ی عکاسی رو انتخاب میکنم ، یعنی توی زندگی جدیدم اجازه نمیدم حرف دیگران ذره ای روی زندگیم تاثیر بزاره و مجبورم کنه به انجام کاری که نباید انجام بشه ، چون دلم باهاش نیست . خلاصه اینکه میخوام الان برگردم به ده سال قبل ، الان که فهمیدم لذت زندگی رو نباید بخاطر حرف های اشتباه از دست بدم ، الان که میدونم نباید از تفاوت بترسم . میخوام الان برگردم به گذشته و با فکر الانم گذشتمو درست کنم . بدون ترسیدن از هیچ چیز .