تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - گذشته ها گذشته

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

گذشته ها گذشته
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته

صدای ترانه ی قدیمی مرا به خاطرات گذشته برد.به چند سال قبل.اول دبیرستان و آغاز نوجوانی.انگار نیمکت های کلاس بی صبرانه منتظر ما بودند تا در کنار هم باشیم و همین هم شد.روز ها همچون باد گذشتند و روز انتخاب فرا رسید.
یک انتخاب بینمان فاصله انداخت و از هم دیگر دور شدیم.انقدر دور که الان سایه همدیگر را هم نمی شناسیم. دوست دارم ماشینی داشتم که زمان را به عقب بر می گرداند و دوستیمان را از قبل بیشتر و بهتر می کردم.هیچ وقت دستم را از دستانش رها نمی کردم.نمی گذاشتم یک انتخاب بینمان فاصله اندازد.بیشتر از قبل احوالش را جویا می شدم.
بخشی از زندگیم با ای کاش های گذشته می گذرد.
ای کاش فقط همین بود ولی نبود.
گاهی بی صدا گریه می کنم.
گاهی با چشمان بسته نگاه میکنم.به تلخی های زندگیم که با عسل هم شیرین نمی شود.به شیرینی های زندگیم که با تلخی قهوه هم تلخ نمی شود.
مادر و پدر نمی توانم این دو کلمه را توصیف کنم.فرزندی نبودم که آنها می خواستند،فرزندی که بتوانند به آن تکیه کنند.
ولی الان در پی جبرانم.
بوسه به دستان مادر همچون بوییدن گل محمدیست.
بوسه بر جای مهر پیشانی پدر بوی تربت کربلا میدهد.
اگر به ده سال قبل بر میگشتم همه تلخی ها را شیرین میکردم به شیرینی آبنبات های بی بی.
عاشقانه به صورت دو نعمت بزرگم مادر و پدرم نگاه میکردم تا چشمانم سنگین شود و با یادشان به خواب شیرین بروم.
با دو نعمتم خیلی مهربان بودم.به رویشان لبخند می پاشیدم همراهشان به نماز می ایستادم و معبودم را به خاطر این دو هدیه اش شکر میکردم.
گذشته من به همین جا ختم نشد.من از کسی دور بودم که او همیشه به من نزدیک بود.نزدیک نزدیک حتی از رگ گردن نزدیکتر.ولی من...
اینقدر از او فاصله گرفتم که تمام دنیا از من فاصله گرفتند. و حالا اگر به ده سال قبل بر می گشتم رابطه ام با خدایم خیلی خیلی بهتر می کردم..با خواندن کتابش قلبم راصیقل می دادم.ده بار عاشقانه صدایش می کردم تا او هم مهربانانه بگوید:لبیک یا عبدی (بله بنده من)
دستایم را به سویش دراز می کردم تا دستانم را محکم بگیرد و مرا از جاده فرعی دنیا به جاده اصلی (روشنایی)دنیا برساند.ولی من با هر اشتباهم سنگی از دل کوه می کندم و در درهی اشتباهاتم روی هم تلنبار می کردم.
و اگر ده سال به عقب برمی گشتم 
بهتر زندگی می کردم.
بهتر می دیدم.
بهتر می شنیدم.
بهتر می خندیدم.
بهتر گوش می کردم.
بهتر بهتر بهتر های دیگه.
من بعضی از گذشته ام را جبران نمی کردم. چون از گذشته درس گرفتم،درسی که میتوانم امروزم را بهتر از دیروز بسازم.
بعضی ها را هم که گفته ام جبران می کردم تا با چشم باز در انتظار آینده روشن باشم.
اگر تمام گذشته ام را بنویسم نه جوهری از قلم می ماند نه سفیدی برای کاغذ.
پس با انان رحم کنم تا آنان نیز به دستان رحم کنند.
حیف که نه ماشینی هست نه فرصتی برای جبران.
ولی دیگر گذشته ها گذشته.