تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - دلتنگی برای 17 سالگی پر هیاهو

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

دلتنگی برای 17 سالگی پر هیاهو
آن روزها را خوب یادم هست. همان ده سال پیش را می‌گویم. آن روزها من هفده ساله بودم. موهایم کمتر ریخته بود، لاغرتر بودم و صورتم هم پر از جوش بود. از همان‌هایی که بهش می‌گویند غرور جوانی. آن روزها، تفاوت دیگری هم با امروزم داشت. تفاوتی که حتی یادم رفته چه بود. هرچه بود، حس خوبی بود. 
10 سال پیش را خوب یادم هست.
 آن روزها، من و آرمین تازه رفاقتمان را شروع کرده بودیم. آن‌هم روی نیمکت آخر کلاس سوم 2. سرکلاس باهم کتاب می‌خواندیم و بعدش هم سر خوانده‌هایمان دعوا می‌کردیم. او کامو می‌خواند و خاطرات موتورسیکلت چه‌گوارا. من هم شریعتی می‌خواندم و نمایشنامه‌هایی که از کیف برادرم کش می‌رفتم. که یکیش سه‌شب با مادوکس بود. شریعتی خواندنم هم از سر ناچاری بود شاید. هم می‌خواستم کتاب بخوانم و هم پولی در جیبم نداشتم که کتاب بخرم. شاید اصلا به مخیله‌ام هم خطور نمی‌کرد که پول‌هایم را جمع کنم و بروم کتاب بخرم. برای همین هم بود که به همان کتابخانه محقر پدری اکتفا می‌کردم. که جذابترین‌اش همان شریعتی بود. 
10 سال پیش را خوب یادم هست. همان تابستانی که من به اجباری خودخواسته، سه روز هفته را توی یک کلاس طویل، با صدنفر دیگر می‌نشستم تا حسابان را پیش از شروع سال تحصیلی بخوانم که مثلا از بقیه جلوتر باشم توی خواندن آن درس سخت و بدفهم که پدر همه را درآورده بود. آن هم درست موقعی که پدرم برای کمک‌خرج خانواده یک مغازه کوچک خواروبار علم کرده بود. صبح‌ها می‌رفتم کلاس و بعدازظهر تا شب را توی همان مغازه کوچک می‌ماندم. یادم است که تکلیف‌های آن جزوه بدخط معلممان را ، روی یخچال می‌نوشتم و اصلا با آن تصویر خودم کلی کیف می‌کردم. که هم دارم کار می‌کنم و هم دارم درس می‌خوانم. 
10 سال پیش را خوب یادم هست که چطور بعد از مدرسه یکی دو ساعت بیرون می‌ماندیم و در مورد انتخابات آن سال حرف می‌زدیم. با حامد و حسام و پوریا. آرمین هم بود. یادم هست که آن سال ، نامزد مورد علاقه‌ام پنجم شد. یادم هست که دور دوم هم نرفتم رای بدهم. که اصلا جِرَم گرفته بود از رای نیاوردن کاندیدای مورد علاقه‌ام. دوست نداشتم کسی که هشت سال قبلش رئیس‌جمهور شده ، دوباره رای بیاورد. به شهردار آن روزها هم نمی‌خواستم رای بدهم. کنار کشیده بودم و ته دلم می‌گفتم ، هرچه باداباد. با خودم می‌گفتم از این بدتر که نمی‌شود. 

آن روزها را خوب یادم است. وقتی که بچه‌ها باروبندیلشان را جمع کردند که بروند گچسر. من هم نتوانستم بروم. نه‌این‌که دلم نخواهد. که دلم می‌خواست. مادر نگذاشت. از همان بهانه‌های الکی. من هم نمی‌توانستم کاری بکنم. حس بدی داشتم. 17 ساله بودم. اما برای مادرم، هنوز هفت سال داشتم انگار. حرصم می‌گرفت از این‌که کسی این ده سال را نمی‌دید. از این‌که کسی نمی‌دید که من دیگر پشت لبم سبز شده و برای خودم کسی هستم. بدتر از آن، خودم هم خودم را نمی‌دیدم. 
آن روزها، تازه فهمیده‌ بودم که راهم آنی نیست که تا پیش از آن فکر می‌کردم. تازه فهمیده بودم که قرار نیست مهندس شوم. که روح و روانم انگار با کلمه جان می‌گیرد تا عدد و شکل و رقم. فهمیده بودم قرار است راهم از جایی دیگر بگذرد. همه این‌ها را می‌دانستم. اما نمی‌دانستم از کجا. از کجا و چه‌طور. 
آن روزها را خوب یادم است. آن‌روزها حسی غریب ، همه وجودم را گرفته بود. حسی که بهم می‌گفت یک‌کاری بکن. یک کاری بکن. غیر از اینی که الان داری می‌کنی. حس غریبی بود. یک‌صدایی انگار توی گوشم بود که همه‌اش می‌گفت که یک کاری بکن. شده سرت را بکوب به دیوار. اما خب! نمی‌دانستم چه‌کار باید بکنم. جایی نبود که به ما یاد بدهد. کسی هم نبود که دستم را بگیرد. 
یک‌صدایی توی ذهنم می‌شنیدم که می‌گفت. می‌گفت برو. اما نمی‌گفت که از کجا. نمی‌گفت از کجا و چه‌طور. خب! شاید اصلا بلد نبود. 
حالا 10 سال از آن روزها گذشته. من چاقتر شده‌ام. موهایم کمتر شده. خبری از جوش‌هایم نیست. آرمین هنوز هست. این وسط‌ها ، عاشق هم شده‌ام. خیلی کارها کرده‌ام. خیلی کارها هم نکرده‌ام. راستش را بخواهید هر وقت به آن سال‌ها نگاه می‌کنم، هر وقت به آن روزها فکر می‌کنم، یک غمی یک‌هو دلم را می‌گیرد. انگار کن یک ابری چیزی روی دلم سنگینی می‌کند. سنگینی و تلخی سراغم می‌آید انگار. 
حالا اگر بشود و بلیتم ببرد و مرا هم توی این ماشین راه بدهند، خودم را می‌رسانم به منِ 10 سال پیش. خودم را می‌رسانم به خودم. 
بازهم نمیکت آخر کلاس را کتابخانه می‌کنم. این‌بار با کتابهای بیشتر. این‌بار، با همه کتاب‌هایی که دوست دارم. از پیراشکی بعدازظهر می‌زنم و پول‌هایم را جمع می‌کنم تا کتاب بخرم. هرچه کتاب دوست دارم را می‌خرم و می‌خوانم. یادم هست، آن‌ روزها دوست داشتم اسرار‌التوحید را بخوانم. اما خب! اسرار‌التوحید جلد گالینگور، گران بود و من بی‌پول. چندسال بعد که پولش را داشتم و توانستم اسرار‌التوحید را بخرم ، نتوانستم بخوانمش. انگار، این کتاب وقتی داشته برای خودش که همان موقع باید می‌خواندمش. مثل صاحبش که اهل وقت بود. 
اگر بختم بزند و برگردم به آن روزها، تابستان هفده‌سالگی‌ام را دودستی نمی‌ریزم توی جوب. آن‌هم ، به هوای خواندن حسابانی که هیچ‌وقت به دردم نخورد. خنده‌ام می‌گیرد. از آن‌همه عذابی که توی آن کلاس کشیدم. از آن‌همه ساعت‌های سختی که تلاش می‌کردم تا آن فرمول‌ها را حفظ کنم. اگر برگردم ، همان روز اول تابستان 84 راهم را کج می‌کنم به سمت جاده چالوس. می‌روم هفت‌چشمه و آنقدر پایم را توی آب خنک رودخانه‌اش می‌گذارم که قرمز شود. 
اگر یکی مرا راه داد به آن روزها، همان روز من هم باروبندیلم را جمع می‌کنم و می‌روم پیش بچه‌ها. می‌روم گچسر و سه روز بی‌خیال ، می‌نشینم و حرف می‌زنم و می‌خندم و کیفش را می‌برم. به کسی هم اجازه نمی‌دهم که بخواهد مرا 10 سال کوچکتر به‌حساب بیاورد. اصلا زشت است. می‌دانید که. آدمی است و عزت نفسش. آن را که ازش بگیری، دیگر چیزی نمی‌ماند.
اگر شانسم بزند و راهم بدهند توی ماشین، دوباره که یک صدایی توی کله‌ام بلند شد ، حتما خوب بهش گوش می‌دهم. حواسم را جمع می‌کنم تا ببینم چه می‌گوید و چه می‌خواهد. بلندمی‌شوم و راه می‌افتم و می‌روم. به حرف‌اش گوش می‌کنم. 

سوای همه این‌ها، اگر برگردم به آن روزها، کمتر نگران می‌شوم. کمتر اضطراب و دلهره را راه می‌دهم به دلم. راستش را بخواهید، دوست دارم دیگر نگران نمی‌شوم. نگران اتفاق‌های بدی که فقط توی ذهن ما می‌افتد. نگران بلاهایی که فقط توی ذهنمان سرمان می‌آید. نگران همه مشکلاتی که فقط بین سلول‌های خاکستری‌مان وول می‌خورد.