تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - یه دوچرخه؛ که مثه یه مرد گریه میکنه

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

یه دوچرخه؛ که مثه یه مرد گریه میکنه
به نام خدای سفیدی ها

سکانس اول : « 1380 » - « رنگارنگ برای همه ، سفید برای من »
از همون بچگی سفید برام جذابتر بود تا رنگای دیگه ... شیر برنج رو دوست داشتم ... ببعی های سفید پدربزرگ رو هم ... حتی وقتی با پدرم می رفتیم بقالی های سر کوچه، بیشتر خوراکی هایی بر می داشتم که سفید بودن ..
.این عشقِ من به رنگ سفید زندگیم رو ساخت... ماجرا از اونجایی شروع شد که تو ضلع تابستونه 5 سالگیم سرما خوردم ... از بس بستنی خورده بودم ...پدرم همراه با آبجی بزرگترم که از من چهار سالی بزرگتر بود رفتیم دکتر . اولین بارم بود که اینقدر رو مسائل اطرافم بیشتر دقت می کردم حتی با همون دید بچگونه !
لباس سفید دکتر و پرستارا برام جذاب بود. خیلی دوستش داشتم و طوری شده بود که مثل بچه های دیگه که از آمپول و دکتر می ترسن نبودم.اون روز با چندتا قرص و آمپول منو فرستادن خونه اما لباسای اون پرستارِ مهربون که آمپولمو زدو وقت خدافظی برام دست تکون داد، شد اولین عامل برای تصمیم قاطع ِ این نیمچه مرد واسه دکتر شدن !

سکانس دوم : « 1393 » - « انفرادی ِ سفید رنگ »
این روزا زندگی برام تعریف خاصی نداشت. باز هم ضلع تابستون بود و ماجرای سفید ....اما این بار کمی فرق داشت ....کمی که نه ...یه دنیا فاصله بود از دنیای سفید بچگی هام تا انفرادی سفید رنگی که خودمو توش حبس کرده بودم برای درس خوندن.... به علی قول داده بودم هر طوری که هست، می خونم و پزشکی قبول می شم ...رنگ ِ اسکناس هایی که هر روز دکترا دنبال اون بودن برام مهم نبود ...برام خوده دکتر شدن مهم بود...مهم موندنه من بود روی قولی که داده بودم ...

سکانس سوم : « 1383 » - « سفید برای همه ، سیاه برای من »
هر روز با مادرم می رفتم مدرسه و وقت برگشتن همراه خواهرم و دوستاش می رفتیم خونه ... نمی دونم چرا ولی مث بقیه ی اول دبستانی ها مدرسه رو دوست نداشتم...با اینکه دوست داشتم بزرگ که شدم دکتر بشم اما درس خوندن و مدرسه رفتن و تکالیف مدرسه و خستگی هاش ، حتی داشت عشقمو به پوشیدن لباس سفید ِ دکترها کم می کرد.
توی مدرسه دوستای چندانی نداشتم...شاید برای همین تنهاییم بود دوست داشتم کلاس زود تموم بشه و برگردم خونه...تا نیمه های سال قضیه همین بود....روزای تکراری بدون اتفاق ...تا اینکه یه روز وسطای زمستون بود که ناظم سر صف ، یه دانش آموز جدید رو که قرار بود بیاد تو کلاس ما ، معرفی کرد.یه پسر هف هشت ساله بود که رنگ صورتش سیاه بود اما از چهره اش معصومیت می بارید... روزها گذشت و تنهایی های من و تنهایی های علی ما دوتارو سمت هم کشوند و علی شد اولین دوست صمیمی من .

سکانس چهارم : « 1394 » - « 14:19 »
شبو به هر زحمتی که بود خوابیدم...شب که چه عرض کنم ...نزدیکای صبح بود ...نمی دونم از استرس بود یا ترس ، از خوشحالی بود یا هیجان ...ولی خوابم نمی برد..قرار بود فردا نتایج کنکورو بزنن.تنها فکرم این بود که رتبه ام طوری میاد که زیرِ قولم نزده باشم یا نه ... بلاتکلیفی و انتظار بدترین حس دنیاس ...هرجوری که هست نزدیکای صبح خوابیدم ....فردای اون روز لنگ ظهر از خواب بیدار شدم ....با چشمای خمارم ساعت رو نگاه می کردم... ساعت 14:19 دقیقه بود ...یه دفعه ای از تختم بلند شدم و با عجله رفتم سراغ کامپیوتر ... وقتی که داشت کامپیوتر روشن می شد تو دلم آیة الکرسی می خوندم که رتبه ام خوب بیاد و پزشکی قبول شده باشم ...

سکانش آخر : «1384 » - « یه دوچرخه که مثه یه مرد گریه می کنه »
دو سال بود که با علی همکلاس بودیم و شده بودیم یار ِ غار همدیگه ... مشقامونو پیش هم می نوشتیم ....با هم روی یه نیمکت می نشستیم....تموم کارامون دوتایی بود ...
علی هم مثل من دوست داشت دکتر بشه .همین صمیمیت من و علی و این که هردوتامون می خواستیم دکتر بشیم بیشتر بهم انگیزه می داد. یکی از روزای دوم ابتدایی بود که علی با چشمای گریون اومد مدرسه.علی پدرش معتاد بود و همیشه کتکش می زد... من با همون بچگیم دلداریش می دادم...برام سخت بود بهترین دوستم جلو چشام گریه کنه.علی میون گریه هاش بهم گفت که پدرش باز کتکش زده ...به خاطر یه دوچرخه که علی خواسته بود...بهم گفت که خیلی دوچرخه دوست داره اما باباش براش نمیخره و هرچی که دارن دود می کنه ... حسرت رو میشد تو نگاهش خوند وقتی داشت حرف می شد ...دل آدم آتیش می گرفت وقتی یه بچه که دوچرخه داره از جلوش رد می شد ...همون موقع بود که مثه یه برادر نشستم کنارش و بهش قول دادم وقتی بزرگ شدیم هردوتامون دکتر می شیم و دوتا دوچرخه می خریم و باهاش خوش می گذرونیم....و علی با این حرفا بود که یواش یواش آروم شد.

الان که ده سال از اون ماجرا و قولم به علی گذشته ، دوست دارم با همین کارنامه قبولی پزشکی و با همین دوچرخه سفیدی که پدرم برام خریده ، بر میگشتم به همون روز و دوچرخمو می دادم به علی ...تا اشکایی که یه دنیا برام ارزش داشت روی صورت معصومش نریزن ....تنها اتفاقی که دوس دارم تو ده سال گذشته بیفته همینه ...همین ...
یه دوچرخه که مث یه مرد گریه می کنه
با دوتا میخ سیاه ، مونده رو دیوار سفید