تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - منِ امروز، ۱۰ سالِ بعد: منِ متفاوت

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

منِ امروز، ۱۰ سالِ بعد: منِ متفاوت
دَم پنجره نشسته بودم و لپ‌تاپم در حالی که آهنگ ملایمی از آن پخش می‌شد، روی پاهایم بود. به خورشید درحال غروب و آسمانِ گرگ و میش خیره شده بودم و از آرامشی که داشتم نهایت لذت را می‌بردم. فکرم پر از خالی بود؛ خالی از خودم، خالی از همه، خالی از گذشته، 
خالی از زندگی! گاهی هم یکی دو خط از متن‌های ادبی انرژی بخش از وبسایت‌ها و وبلاگ‌ها می‌خواندم و آرامشم دو چندان می‌شد. همین‌طور که مشغول وبگردی بودم، ناگهان وارد یک صفحه با عنوان منِ امروز، ۱۰ سالِ قبل شدم! راستش، ابتدا کمی گیج شدم و درست نفهمیدم منظور این نیم سطر جمله چه است! برای فهمیدنش یک راه بیشتر نداشتم، پس روی جمله کلیک کردم...

لپ‌تاپم دیگر روی پاهایم نبود! دست و پایم می‌لرزیدند و می‌ترسیدم که سرم را به اطراف بچرخانم؛ اما باید با ترسم کنار می‌آمدم. دلم را به دریا زدم و نگاهی به اطراف انداختم. همه چیز مثل خواب و خیال بود. باور کردنی نبود اما انگار واقعیت داشت. بعضی از وسایل خانه هم نیست شده بودند. بیرون از پنجره را نگاه کردم؛ همه‌ی ساختمان‌های بلند و خشن، تبدیل به خانه‌های تک طبقه‌ای شده بودند. خانه‌هایی گرم و صمیمی، سرشار از شور و شوق، پر از شادی‌هایی بی پایان. محیط اطراف به نظرم خیلی آشنا می‌رسید. خودم، فراموشم شده بود! بعد از گذشت چند دقیقه که به خودم آمدم، به سمت آینه دویدم. چشمانم را بستم و رو‌به‌روی آینه ایستادم. در دلم دلهره‌ای بود که نگو. آرام آرام چشمانم را باز کردم و تازه فهمیدم که چه شده است. جمله‌ای که روی آن کلیک کرده بودم، مرا به ۱۰ سال پیش برده بود! 
هم در گذشته بودم و هم در آینده، هم آرام بودم و هم بی‌قرار، هم خوشحال بودم وهم ناراحت؛ حسی مبهم وجودم را فرا گرفته بود. کارهای بسیار زیادی داشتم که باید انجام می‌دادم. کارهایی ناتمام و شروع نشده، که در گذشته جا مانده بود و از منِ ۱۰ سالِ قبل، فرسنگ‌ها فاصله داشت. اما حالا این فاصله محو شده بود و به منِ ۱۰ سالِ پیش رسیده بودم! حالا باور داشتم که تمامی اتفاق‌های زندگی‌ام در دست خودم است. حالا منِ امروز می‌توانستم ۱۰ سالِ بعد را دوباره از نو بسازم و تقدیری متفاوت برای خود رقم بزنم. از این اتفاق چنان خوشحال بودم که در پوستم نمی‌گنجیدم و فقط یک پرِ پرواز کم داشتم. با رخ دادن این اتفاق دیگر حسرت گذشته‌ی، گذشته را در دل نداشتم!
آن لحظه بود که تصمیم گرفتم برای خودم و در لحظه زندگی کنم. فقط اسیر فکر کردن به اهدافم نباشم. این بار می‌خواستم از مسیر پر پیچ و خم زندگی نهایت لذت را ببرم و هر لحظه لبخند بر روی لبانم داشته باشم. با آغوشی باز، به استقبال فراز و نشیب‌های زندگی بروم و تلخی‌های آن را به جان بخرم. گاهی در لابه‌لای این تلخی‌ها خودم را رها کنم و زندگی را به خودم سخت نگیرم. با یک فنجان قهوه‌ی تلخ روبه‌روی پنجره، غروب تماشایی آفتاب سوزان را تماشا کنم و به استقبال تلخی‌ها بروم. گاهی هم دکمه‌ی شیفت+دِلِت ذهنم را بفشارم و تک تکِ تفکرهای منفی را از ذهنم بزدایم تا آرام شوم؛ آرامشی بی‌همتا از نوع زندگی!
به خودم قول دادم که با تمام وجود، خود و توانایی‌هایم را باور کنم و اعتماد به نفسم را به بالاترین حد ممکن برسانم. اما نه فقط اعتماد به نفسی کاذب؛ بلکه اعتماد به نفسی همراه با حرکت و تکاپو که انرژی بخش بی‌پایان منِ امروز باشد. تصمیم داشتم پرواز کنم اما در اوج بلندی، نگاهم همیشه به زمین باشد. به خودم بیش از پیش اهمیت بدهم؛ نه اینکه خودخواهی کنم! بلکه، به رفتار و کردارم در قبال خود و دیگران اهمیت بیشتری دهم تا کمتر باعث آزار دیگران شوم. تصمیم گرفتم که دوست داشتن را دوست داشته باشم و با وجود تمام بی‌مهری‌های زندگی، به آن عشق بورزم. از تلخی‌های مسیر، زندگیِ شیرینی بسازم! دوست داشتم عاشق‌تر از قبل شوم و عاشقِ عاشق شدن باشم. عاشقِ خدای مهربان و تک تک مخلوقاتش؛ خدایی که با وجود تمام بی‌مهری‌هایی که در حقش کرده بودم، هیچگاه مرا تنها نگذاشت و محبت بی‌پایان و بی‌تمنایش همیشه همراه من بوده است. عاشقِ پدر و مادرم که با تب کردنم تب کردند، با گریه‌هایم گریستند و با خنده‌هایم خندیدند. عاشقِ تنها عشقم که بند بندِ وجودم به آن بسته است. عشقی که اگرچه در کنار من نیست، اما یادش برای همیشه در کُنج دلم خانه کرده و ماندگار است. عاشقِ زمینِ زیبا که تابه‌حال از آن غافل بودم. عاشقِ... .
تصمیم گرفتم هرچیزی که از این زندگی می‌خواهم، فقط از خودِ خدا بخواهم نه از کس دیگر! به خودم قول دادم که هر اتفاقی در مسیر زندگی‌ام بی‌افتد، هرلحظه شکرگزار خدا باشم و بدون لحظه‌ای ناامیدی، با لب‌هایی پر از خنده از جایم بلند شوم و بازهم گام بردارم؛ گام‌هایی که مرا به سمت تنها هدف زندگی‌ام می‌رساند!
از آن لحظه به بعد دیدگاهم نسبت به زندگی دگرگون شد و سختی‌های بیشتری را در مسیر زندگی از خدا خواستم! شاید از خود بپرسید، چرا درخواست سختی؟
سختی گذشته‌ام، آنقدر تلخ بود که مزه‌اش هنوز هم زیر زبانم جا خوش کرده است و لحظه‌ای فکر کردن به آن، پاهایم را سست کرده و تمام مرا می‌لرزاند. تلخی‌هایی با طعم تنهایی! مربوط به روزها و شب‌هایی که همچون گیتاری تنها به دیوارِ غم تکیه می‌دادم و با وجود آنکه دلم از درد فریاد می‌کشید، اما حرفی به جز سکوت نداشتم. با این حال، دنیا دنیا خدا را به خاطر این تلخی‌ها شکرگزارم. آری؛ منِ امروز، اراده و امیدم را مدیون دیروز تلخم هستم. باید دیروزی تلخ را تجربه می‌کردم تا به امروزی شیرین برسم. یا اینکه ممکن است بعضی از تلخی‌ها، فقط به کام من تلخ آمده باشد؛ شاید! برای همین است که خواستار سختی کشیدن بیشتر در زندگی هستم.
تصمیم گرفتم در مسیر زندگی همچون الماس، سخت و همچون آب روان، جاری و انعطاف‌ پذیر باشم. می‌خواستم هنگامی که نگاهی به پشت سر می‌اندازم، کوهی از اندوه و حسرت در دل نداشته باشم؛ به جای آن، دلم می‌خواست خنده روی لب داشته باشم و به خودم ببالم.
دیروز، همین امروز است؛ امروزی که، دیروزِ فردا را خواهد ساخت! پس باید قدم برمی‌داشتم و حرکت می‌کردم؛ حرکتی بی‌وقفه برای ساختن فردایی بی‌نظیر برای خودم. بیش از این، فرصت فکر کردن و لذت بردن از این اتفاق را نداشتم. باید از لحظه لحظه‌ی زندگی‌ام نهایت استفاده را می‌بردم. مانند عقابی بودم که برای بار اول به سمت آسمان اوج می‌گیرد؛ به امید رسیدن به اهدافم به سمت منِ متفاوت، با تمام توانم اوج گرفتم... .
خدایا شکر...