تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - حسرت، ترس از آینده می رود به سمت بی خیالی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

حسرت، ترس از آینده می رود به سمت بی خیالی
از گذشته تا به حال همیشه قبل از گرفتن تصمیم های سرنوشت ساز زندگی ام به دنیای خیالی ام می رفتم تا آخر و عاقبت راه های مختلف را تصور و پیش بینی کنم. چرا که ترس از این که چه پیش می آید همیشه چیزی بود که با آن درگیر می بودم... 

و انسان ها در گیروداد بازی های زمانه و ترس از آینده همیشه با این مفهوم رو به رو می شوند: که انسان همیشه حسرت کارهایی را که در گذشته کرده است نمی خورد؛ بلکه حسرت کارهایی را که نکرده است می خورد. پس شاید با ماشین زمان برگردند تا کارهایی را که نکرده اند انجام دهند ولی حسرت هیچ گاه برای انسان تمامی ندارد چرا که راه ها بسیارند و آدمی بسی تنوع طلب که به دنبال نو و تازگی ست نه به دنبال تکرار مکررات.
پس به راه هایی که نرفته ام چه خوب یا بد، این بار با فراغت خاطر می رفتم چرا که در آن صورت زندگی برایم جریان می یافت و تحمل ده سال زندگی دوباره را برایم ممکن می ساخت.
فراغت خاطر از آن نظر که امید دارم تا 10 سال آینده هنوز زنده ام و چون راه زندگی را یک بار چشیده ام و به سردی و گرمی آن پی برده ام شاید فرصت برای جبران هر تصمیمی را که بگیرم دور از ذهن تصور نخواهم کرد. و بی دغدغه و اضطراب این که همیشه راهی برای جبران وجود دارد زندگی را به دور از غصه به سر می برم و از اشتباه کردن نه می ترسم و نه خجالت می کشم. شاید اصلا برای همین است که ما عالَم قبل را از یاد برده ایم اگر یادمان می بود که قبلا در این دنیا چه کرده ایم بی پروا زندگی می کردیم.
شاید خلبان می شدم، شاید پزشک، و شاید الان که برای دومین بار (البته از نظر خودم) در مسابقه شما شرکت می کنم در گوشه ای از پشت میله های زندان در حالی که منتظر حکم آزادی ام می بودم این نامه را برایتان می نوشتم.
واقعاً دلم می خواست بدانم نوشته ای را که دوباره در سال 1394 برایتان خواهم نوشت این بار محتوایش چگونه خواهد بود؟!! 
می دانی راستش همه ی هم و غم ما آدم ها آینده ی ماست این که چگونه خواهیم بود و چه خواهد شد و آینده من کجاست؟!
ولی در آن زمان من دیگر از آینده نمی ترسیدم و در مورد آن استرس کمتری می داشتم
و خدا را شکر می کردم از این که هنوز تا 10 سال دیگر زنده ام و نفس می کشم و عزیزانم در کنارم هستند.
.
الهی شکر