تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - زمان و زبان

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

زمان و زبان
تقریبا شش ماه پیش وقتی داشتم قدم زنان از سر کار به خانه برمیگشتم در حالی که در فکر اتفاقات آن روز بودم سنگینی نگاهی را حس کردم.وقتی بیشتر دقت کردم چهره آشنایی را دیدم. درحالی که سعی داشت نگاهش را از من بدزدد و جوری وانمود کند که مرا ندیده است ولی دیگر دیر شده بود. بعد از یک سلام و احوالپرسی سرد و بی روح از هم جدا شدیم و هر کدام مسیر خودمان را ادامه دادیم.

آن لحظات احتمالا با دیدن من یاد اتفاقات چند سال پیش افتاده بود. من هم به آن روزی فکر میکردم که بالاخره شهامتش را پیدا کرده بودم که با محسن صحبت کنم. زمانی که من دانشجو بودم و محسن سرباز بود.
بعد از مدت طولانی محسن را دیده بودم و از او خواستم مرا ببخشد و او در جواب لبخند تلخی زد و گفت: این چه حرفیه. کاری نکردی که ببخشمت.سکوتی که بعد از گفتن این حرفش بین ما بوجود آمد حتی فکرش هم توی سرم سنگینی میکند.لحظه ای همذات پنداری کافی بود تا بفهمم هیچوقت مرا نمیبخشد یا لااقل اگر من جای او بودم طرفم را نمیبخشیدم.
دو سال قبل از این ملاقات زمان امتحانات سال سوم دبیرستان بود. محسن سر جلسات اکثر امتحانات حاضر نشد بااینکه دانش آموز مستعد و باهوشی بود.یک ماه آخر مدارس هم زیاد سر کلاس حاضر نمیشد. چیزی درون محسن عوض شده بود . دیگر آن انسان سابق نبود.
دلیلش را هر دو ما خوب میدانستیم و به همین خاطر سعی میکردیم با هم روبرو نشویم. یکی از ما بخاطر نفرتی که از دیگری داشت و دیگری بخاطر احساس شرم و گناه.
زمانی که هنوز با محسن رابطه صمیمانه ای داشتم یک روز که داشتیم از مدرسه به خانه برمیگشتیم محسن رازی را با من درمیان گذاشت.بعد از مدتی یکی دونفردیگر و بزودی تعداد زیادی از بچه های کلاس از آن قضیه با خبرشدند. 
شرایط به قدری برای محسن سخت شد که کمتر کسی و یا شاید هیچکس نمیتوانست او را درک کند.
خیلی وقتها از شدت ناراحتی و عذاب وجدان سعی کردم به خودم بقبولانم که همه این اتفاقات تقصیر من نبود ولی در نهایت میدانم این زبان من بود که باعث شد سرنوشت یک انسان و چه بسا اطرافیانش به شکل غیرقابل جبرانی تغییر کند.
زبانی که باعث تبدیل شدن دوستی به نفرت شد. نفرت محسن از من و نفرت من از خودم.
زبانی که باعث بدست آمدن تجربه ای گزاف شد. تجربه ای به قیمت از بین رفتن آرزوهاو رویاهای یک انسان.
چیزی که بیشتر از همه اذیتم میکند اینست که لحظه ای کوتاه اندیشیدن میتوانست جلوی همه این اتفاقات را بگیرد.