تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - درنگی در «زمان از دست رفته»

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

درنگی در «زمان از دست رفته»
به نامِ خُدا
پس از مدت زیادی بالا پایین کردن، بالاخره در ساعت های آخر سوار ماشین زمان می شوم. داخل آن مثل سفینه های فیلم های علمی تخیلی است. یک سفینه ی یک نفره. داخل سفینه خیلی خلوت و ساکت است. فقط یک صندلی و روبروی آن یک صفحه نمایش که روی آن نوشته هایی رنگارنگ حک می شود. چندتایی را می خوانم. «افکار و خیال پردازی های مسافران ماشین زمان که در سفینه های جداگانه ای سوار شده اند». 

همین که روی صندلی می نشینم، به ده سال پیش بازمی گردم. آن روزها و آن حال و هوا را خیلی خوب و نزدیک به یاد می آورم. یک مرور کلی که گاه به جزییات بسیار ریز و خنده داری هم کشیده می شود. بهتر است بگویم آن دوران! چون وقتی کم کم از جوانی به میانسالی می رسی، دیگر می توانی دوره های زندگی ات را از هم مشخص و متمایز کنی. با خودم می گویم چه خوب که حالا در 35 سالگی یعنی تقریباً در میانه ی عمرم سوار ماشین زمان شدم! 
یادم می آید آن روزها می توانستم مهربان تر باشم. با خودم، با دیگران، با پیرامونم. اگر فرصتی برای بازگشت بود، بیشتر می کوشیدم و مؤثرتر کار می کردم. عادلانه تر زندگی می کردم، یعنی هر چیزی را سر جایش می گذاشتم و هر کاری را در زمان و جای خودش انجام می دادم. زندگی را آسان تر می گرفتم، طوری که بالنِ زندگی ام در عین حفظ تعادل، بیشتر و بهتر بالا برود و زیباتر و سبک بال تر پرواز کند. برای این کار باید کیسه های شن را به موقع و به اندازه از بدنه اش جدا می کردم. این طوری حتماً شادتر هم می شدم. همه ی ما می دانیم منظور از کیسه های شن چیست!
جالب اینکه هر بار این افکار در ذهنم جریان پیدا می کند، همزمان به صورت جمله ای روی صفحه نمایش ظاهر می شود. انگار این خاصیت ماشین زمان است و این طوری طراحی شده!
با دیدن این جملات بیش از همیشه متوجه ارزش نوشتن می شوم. بله نوشتن. ماشین زمان تو را در حالتی قرار داده که می توانی اندیشه ها و احساساتت را درباره ی «زمانی از دست رفته» به راحتی در قالب کلمات و جملات ببینی. حالا می توانی با «نوشتن» یا به عبارتی دیگر «نوشته شدن» بهتر خودت را بشناسی. اگر با این دریافت اکنونم به ده سال پیش بازمی گشتم، تلاش می کردم بیشتر و بیشتر بنویسم. 
در این افکار هستم که صدایی داخل سفینه می پیچد: مسافر عزیز، سفر شما به پایان رسید. لطفاً صندلی خود را ترک کنید و از سفینه خارج شوید. 
در حالی که بین دیروز و امروزم معلق شده ام، برای بار آخر به صفحه نمایش روبرویم نگاه می کنم. دیگر نوشته ای در کار نیست. خودم را می بینم: خودِ ده سالِ پیشم. از صندلی بلند می شوم، نزدیک می روم. دختر توی صفحه نمایش آیینه وار حرکات مرا تکرار می کند. او هم نزدیک تر می شود. می خواهم بغلش کنم. او هم. صورتش را می بوسم. او هم. انگار دارم با او وداع می کنم. چشمان هر دو ما خیس است. 
می دانم باید آنجا را هرچه زودتر ترک کنم. او هم با لبخند بدرقه ام می کند. من هم به او لبخند می زنم. دیگر حرکاتم را تکرار نمی کند. مانند کسانی که برای بدرقه می آیند، دیگر قدمی جلوتر نمی گذارد. می دانم چاره ای جز رفتن ندارم. پس تندتر می روم و دیگر به عقب نگاه نمی کنم. به دختر 10 سال پیش فکر می کنم: او هرطور بود و زندگی کرد، بخشی از من، اصلاً خودِ من بود. او درس های زیادی به من داد. 
حالا از امروز تا هر روز که زنده باشم، می خواهم مهربان تر باشم، بیشتر بکوشم، مؤثرتر کار کنم، عادلانه تر و آسان تر زندگی کنم، و بیشتر بنویسم. 
بالنِ زیبایم را می بینم که شاد و سبکبال پرواز می کند! خُدایا شُکرت!
مرسی میهن بلاگ برای این درنگ :)