تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - مدیر بی‌هنر !

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

مدیر بی‌هنر !
چشمانم نیمه بازمی‌شود ، آینه رنگی روبروی تختم نشانی از آفتاب هشت صبح است ؛ امروز 26سالم شده‌.چشمانم را می‌بندم ، فیلمی از صبح روز انتخاب رشته دبیرستان مقابل چشمم می‌گذرد ،انسانی بخوانم یا هنر. 

انتخاب سختی است. از چند هفته قبل با حداقل 10 نفر از آشنایان صحبت کرده‌ام، به همه گفته‌ام که نه می‌خواهم مهندس بشوم و نه دکتر پس حرفی از تجربی و ریاضی نشود . مادرم می‌گوید که رشته هنر، لذت بردن از همه زندگی است، مثل من که با گذشت بیست سال هنوز عاشقانه سر کار می‌روم. پدرم اما با نگاهی آینده دار بهم می‌فهماند که خیلی خوب می‌داند هنر را دوست دارم اما رشته دیگری را انتخاب خواهم کرد. در یک جمله می گوید ، هرچه خودت می‌دانی انتخاب کن، و این می‌شود آغازگر همه چندگانگی‌های ذهنی من که باید کدام راه را انتخاب کنم. شاید اگر رنگی از اجبار درانتخاب رشته‌ام بود ، انتخاب کمی آسان‌تر می‌شد ،اما انتخاب راه یکی از سخت‌ترین جاده‌های زندگی‎ام را به دو‎ش‎ می‌کشم.
یک ماه پر از فکر گذشت و هر روز انتخاب سخت‌تر می‌شد . از یک طرف ادامه راه پدر مادر وسوسه برانگیز بود و از طرفی دیگر کسب استقلال مالی .
چشمانم را باز می‌کنم ، ‌آویز نقره‌کار شده‌ اصفهان به گوشه آینه اتاقم - هدیه انتخاب رشته‌ ام -برق می‌زند. دوباره چشمانم را می بندم، ‎ صبح روز انتخاب رشته در دبیرستان فرا می‌رسد . بوی خرداد در مشامم دلشوره‌ای جدای از بوی خردادهای همیشگی را دارد ، تمام مسیر حافظ تا ولیعصر را آنقدر آرام طی می‌کنم تا شاید بگویند دو روز دیگر برای فکر کردن فرصت هست ، به مدرسه رسیده ام . دبیرستان پر است از مهندسان و پزشکان و حقوقدانان امروزی . هر یک کارنامه‌شان را به دست دارند . برخی گریان و ناراضی از انتخاب آینده‌شان و برخی خوشحال ، گویی همین امروز جواب کنکورشان آمده و برای ثبت‌نام آمده‌اند. دل تو دلم نیست. در لحظه آخر صدای همه را از ذهنم پاک میکنم و آنچه ته دلم است را تیک می‌زنم، انتخابی که شاید کمی منطقی‌ است تا احساسی تیک می خورد . 
انسانی خواندم،راستش لذت بخش بود، اما آنچه می‌خواستم هم نبود . می‌خواستم اگر نتوانستم نمایشنامه‌نامه نویسی قبول شوم ، ‌روزنامه‌نگاری بخوانم. جالب است که هیچ یک هم نشد . نه نمایشنامه‌ نویسی خواندم و نه روزنامه نگاری . مدیریت قبول شدم . طی چهارسال تحصیلی که اساتید دانشگاه فکر می‌کردند دارند روی مدیران مملکت سرمایه‌گذاری می‌کنند ، انتهای کلاس نمایشنامه‌ می‌خواندم .
انتهای کلاس با مولیر هم مسیر بودم و تاریخ را به قلم بیضایی می خواندم .در دانشگاه هم حتی در کنار دوستانم حواسم به ساعت کار گیشه تداتر شهر بود تا نکند بلیت‌هایش تمام شود و به نمایش امشب نرسم. هیچ فکر مدیر شدن در سرم نبود، همیشه خودم را در حال نوشتن تصور می‌کردم که همان هم شد. 
بهرحال در همان سال با روزنمه‌نگاران هم مسیر شدم، انگار دوباره در دانشگاه قبول شده بودم . از هیجان تا خانه چندباری به مادرم تماس گرفتم و گفتم از این هفته جمعه دیگر به کلاس روزنامه‌نگاری می‌روم و دارم به آرزویم می‌رسم . تصمیم آن روزم همان شد که دیگر چهارسال بیشتر است که جمعه‌ها در خانه نیستم و همچون دیگر روزنامه‌نگاران اول هفته‌ام با جمعه شروع می‌شود.امروز تقویمم را مرور می‌کنم ،‌ امروز هم جمعه است . اگر بازهم به 10سال گذشته برگردم ، اولین انتخابم روزنامه نگاری است. حالا با رضایت چشمانم را برای شروع روزی دیگر باز می‎کنم .اگر بازهم من امروز به 10سال قبل برگردم می‌خواهم روزنامه‌نگار هنرمند باشم نه مدیر بی هنر...