تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - کوله پشتی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

کوله پشتی
کوله پشتی
هراسان ونگران لابه لای تمام برگه های روی میز وداخل کیفم رامیگشتم.
این برگه لازمه ورود من به این جلسه بود.
صدای مادرم رامی شنوم که مدام فریاد میزند:

_صبحانه ات رافراموش نکن,
قهوه را باشیر میخوری یاشکر؟
ظهر ساعت چند برمیگردی؟
تمام برگه هاراگشتم,آب شده بود رفته بودتوی زمین...
_اصلا انگار نه انگار,
دخترجواب منو بده...
استرسم شدیدترشد,فریادی ازسرخشم زدم,که بس است,من هیچ چیزی نمیخواهم.
برای چندلحظه تنهایم بگذار...
بالاخره برگه رایافتم,زیر یکی از کتاب هایم گذاشتم تا خراب نشودوکتاب را داخل کیفم قراردادم...
باعجله ازخانه خارج شدم.ترافیک روی اعصابم خط های شکسته میکشید.
بایدسرخودرابه نحوی گرم می کردم وگرنه دیوانه می شدم.داخل کیفم راگشتم,کتاب رادیدم وشروع کردم به ورق زدن...
بعدازچندبرگ رسیدم به یک عکس...
من بودم....منِ ده سال پیش...
آن زمان که تازه با سهراب واشعارش آشناشده بودم وتمام زندگیم غرق زیبایی هایی بود که اوتوصیف میکرد.به خاطر دارم که تمام مدت اشعارش رابرای مادرم میخواندم وساعت هاازعلاقه خودبرایش حرف می زدم.
چقدر باهم صحبت می کردیم ودرکنارهم خوش بودیم.
درعکس,چشمانم دو دو می زدبه سمت هم بازی هایم ولبانم شوق هستی,شوق بودن رابه رخ می کشید.
من تمام خودرادرعکس می دیدم,تمام آن لحظه های ناب تلخ وشیرین را,تمام آن لحظه هایی که خالصانه درجست وجوی شوقی بودم دربطن زمین...چه دورانی بود...
باید برگردم...کارهای ناتمام زیادی مرافریادمی زند...باید بروم...
ناگهان شوقی وصف نشدنی درمن متبلورشد...
بازگشت به گذشته...یک اتفاق دلپذیر...فرصت جبران کردن زمان,دوست داشتن,انتخاب کردن,فکرکردن,متوقف نشدن,تلاش برای لذت بردن اززندگی.این اتفاق دلپذیرزمانی جذاب میشود که تو باعقل امروزت به گذشته سفرکنی,حس پیامبری رادارم که آدم دیروزی رابه سمت ومسیردرست هدایت می کندوآینده ی شیرینی را به اووعده می دهد.
وسوسه برانگیز است...
اما ناگهان بیاد آوردم که چطورقلب وغرورم شکسته شد...به یاد دارم که چطورتقاضای عبور وگذشتن ازآن روزاهای سخت راداشتم...به یاد دارم که چطورخودم راجمع کردم واز خاکستروجودم دوباره متولد شدم,بال گشودم واوج گرفتم به سمت امروز...
نه,من برنمی گردم
من دیگرآن آدم دیروز نیستم
این من,منِ دیروزی نیست
همه اش درخاطرم هست...
اگرامروز ایستاده ام به خاطر همان سوختن هاوشکستن های دیروزی است.
اصلا ازکجا معلوم؟جمع یامنهای منِ دیروزم, منِ امروزی رانتیجه دهد,یا برفرض مثال اگر برگشتم وساختم, بدون تجربه ی دیروز یاامروز فردایم راچه کنم؟
آیا همیشه باید درحال سفر به گذشته باشم؟
من تمام امروزم را مدیون تمام دیروزم هستم.
شاید اینگونه باید روایت کنم...
بلی بازخواهم گشت به ده سال پیش خود,اما چیزی راتغییر نمی دهم,چون من همان آدم دیروزی هستم باکمی چاشنی اضافی...بازم همان کارهارا تکرارخواهم کرد...اما این بار برسرشانه دیروزم خواهم زد ومیگویم درست میشود توقدری صبوری کن...
وبه او خواهم گفت:بدان وآگاه باش که همه مشکلات وتلخی هایی که درخط سرنوشت توست,حکمت اوست.
درخلق این افکاربودم وباآرامش عجیبی که درمن پدیدار گشته بودهوای گرم تابستان را میبوییدم که پیامی دریافت کردم...
مادرم بود...
نگران وهراسان,
نوشته بود؛رسیدی؟کارت حل شد؟
اشک از چشمم سرازیر شد,آب درکوزه و من تشنه لبان میگشتم...
بااوتماس گرفتم وبه اوگفتم:
"من خیلی وقت است که رسیده ام"
ناهارامروزبامن,نگران من نباش
عاشقانه دوستت دارم...
حال عجیبی پیداکرده ام...
منِ امروزم به منِ دیروزم صبررا هدیه داد,تامنِ امروزم ساخته شود ...
ومنِ دیروزم به منِ امروزم عشق رابه یاد آورد, تافرصت امروزم به حسرت فردایم تبدیل نشود.



پریسا خسروی