تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - لبخند خدا

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

لبخند خدا
یوهووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
من برگشتم به نوزده سالگیم 
خونه ی قدیمی مون 
اینجا سمت راست باغچه ی حایط یه درخت هلوی پیر هست که هلوهای زیادی تو مشتاش داره و کنارش یه درخت زرد آلوی جوون 

که میوه هاشو بخشیده 
دیوارهای حیاط اجرهای قرمز سفالی قدیمیه 
ته حیاط انباری بزرگی داریم و سمت دیگه پنجره ی حال و پذیرایی و یه سمت پنجره ی اتاق من هست که رو به حیاط نگاه میکنه 
و زیر پنجره ی اون یه تخت بزرگ چوبیه که گلیم قرمز رنگ بزرگی روش پهن شده و قسمتی از گلیم از سمت جلو آویزون هست 
و سمت دیگه دیوار همسایه س 
مادرم هم جوون تر شده و مثل همیشه تو آشپرخونه س و داره آشپزی میکنه 
و پدرم داره انباری رو مرتب میکنه 
و دستش نمیلرزه 
لحظه ی اول که وارد اتاقم که میشم یه ضبط صوت بزرگ دو کاسته ی سیاه رنگ با تعدادی نوار کاست به چشم میخوره 
و گوشه ی دیگه ی اتاقم کتابخانه ی کوچکم که کتاب های بزرگ و سنگینم رو بغل کرده 
و در چوبی قهوه ای رنگ و دیوار های کاغذی شده با رنگ گل بهی که هر از گاهی همراه با من خاطرات سال های دور و نزدیکم رو نوشخوار میکنیم 
از پنجره ی اتاقم حیاط به خوبی مشخصه و برگ های درخت زرد آلو هر از گاهی وقتی نسیمی بوزه شیشه های پنجره رو نوازش میکنه 
ومن
به فکراین هستم ایکاش میشد تو همین سن بمونم و نه مادرم قد خمیده میشدو نه پدرم دستش به لرزه میافتاد ولی میدونم ثانیه ها برای حرکت از کسی اجازه نخواهند گرفت 
ترم سوم رشته ی مدیریت هستم و حالا که یه فرصت دیگه پیدا کردم تصمیم دارم بیشتر درس بخونم تا معدل بهتری 
بیارم 
و پدرو مادرم 
دوست دارم بیشتر کنارشون باشم و بیشتر... کاری که تو این سال ها کمتر کردم 
دیگه دوست ندارم بشینم گوشه ی اتاقم و آهنگای غمگین گوش بدم 
میرم تو حیاط
مامان ...
بابا....
بیاید تو حیاط بشیینیم کنار هم 
همه میشینیم روی تخت بزرگ چوبی 
بابا تو از خاطراتت بگو .. از جوونیات ..
حالا مامان شما .. عروسیتون چطور بود 
چطور اشنا شدید 
حالا من یه خاطره ی خنده دار ازاتفاقات دانشگاه میگم 
و پدر و مادرم لبخند میزنند و میخندند
و من تو لبخندای پدر و مادرم لبخند خدا رو حس میکنم 
که لبخند خدا برای موفقیت آینده ی من کافیست .
پایان