تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - وقتی برگردم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

وقتی برگردم

امروز برای روزیکه باران به دانشگاه بره ،فارغ التحصیل بشه ،کار کنه و ازدواج کنه برنامه ریزی کردم. چیزی حدوده ده سال بعد.
اما اگر بگن برگرد لحظه ای شک نمی کنم.

وقتی برگردم باران هفت ساله ست. مادرم زنده ست و کینوش هم هنوز نرفته. 
برای شب سال نو ،
وقتی بهم زنگ می زنه که بابایی بریم برای خرید لباس عید ،بهش نمیگم: "پول توو حساب مامان هست هرچی دلت می خواد بخر باباجون. من کار دارم."
میرم دنبال شون.میریم با هم لباس عید بخریم ،ماهیه قرمز بخریم.با هم دیگه خیابونا رو متر کنیم.
برای روز اول مدرسه ش وقتی می خواست بره کلاس اول
بهش گفتم: "وقت ندارم. مامانی هست بابا جون."
وقتی برگردم با هم میریم مدرسه شعر می خونیم ،بالا پایین می پریم ،من بادکنک می گیرم دستم تا از اینکه کنارشم احساس غرور کنه.
اگر به ده سال قبل برگردم یک ساعت زود تر به خونه میام.
به کینوش توجه می کردم به لباسش به آرایشش به اینکه صبح وقتی می خواسته بره سبزی بخره توو خیابون چی دیده. به حرف های بی سر و ته ش گوش می دادم. با باران بازی می کردم ،بغلش می کردم بوش می کردم. من تا وقتی باران بزرگ تر شه و به این سن برسه نمی دونستم موهای سرش فره.
وقتی برگردم پام رو توو دادگاه نمی ذارم ، رو غرورم میذارم.
سه تایی با هم میریم پارک ،باران رو تابش میدم. میذارمش رو سرسره سرش میدم.
وقتی برگردم جمعه ها سرکار نمی رم ،سه تایی با هم میریم شهربازی
من وقت نداشتم باران رو ببرم چرخ و فلک سوار بشه .
وقتی برگردم توو مسافرت های دو روزه مون تلفنم رو خاموش میکنم
به جای دو روز هم یک هفته شمال می مونیم.
وقتی برگردم شب ها رو مبل نمیخوابم ،واسه باران داستان میخونم. قصه میگم.
من از بچگی باران چیزی نفهمیدم. از درد بلوغش هم چیزی نفهمیدم
نه غرور من اجازه میداد و نه حیای اون که چیزی در این مورد بشنوم
اگر برگردم به ده سال قبل نمی ذاشتم باران بدونه خواهر بمونه بدونه برادر بمونه.
اگر برگردم به کینوش میگفتم که دوستت دارم ،توهم اینکه خودش می فهمه رو از بین می بردم ،ازش جدا نمی شدم.

اگه برگردم شب شام رو با هم میخوریم.