تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - برمی‌گردم

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

برمی‌گردم
اکنون ده سال پیش است. صبحی در مرداد 84 . لباس‌های تنم را به یاد دارم. دست می‌کشم روی صورتم. این همان سبیلِ قیطونیه که سمبل سال‌های جوانی من بود. پیش از اینکه دست کنم لای موهام،می‌دونم که بلنده و مجعد. نفس که می‌کشم حس میکنم هوا سبکتر شده. اینجا مقابل درب دانشگاه سابق منه. 

روی شیشه پنجره اتاقک نگهبانی نوشته برای ورود کارت دانشجویی الزامی است.هر جیبی که دست می‌کنم کارتی در کار نیست. دست می‌کنم تو کیف دوشیی که همرامه. نگهبان از تو اتاقک برام دست تکون می‌ده. اسم کوچیکم رو صدا می کنه و سلام می‌ده. یعنی این بابا هنوز منو یادشه؟ وارد محوطه دانشگاه می‌شم. چقدرلذت بخشه دوباره دیدن حیاط مصفای دانشکده وقتی آدم هنوز بیست سالشه. 
غرق تماشا شدم که یک نفر می‌زنه رو شونم. جا می‌خورم. قبل از اینکه سر برگردونم، صدایی رو می‌شنوم که می‌گه: بازم زود اومدی عاشق.
برمی‌گردم سمت صدا. اینکه هومنِ عوضیه. ناخودآگاه مشتم رو گره می‌کنم. همین طور داره بِرُوبِر منو نگاه می‌کنه. یک لبخندِ ماسیده هم رو صورتشه. با اون دماغ کجش. شیطونِ میگه همین حالا بزنم دکورِ صورتشو بیارم پایین. هومن هم چند لحظه خیره می‌شه به صورت متعجب من. می‌گه: حالت خوشه؟ کی رسیدی؟ بشین برم از بوفه چای بگیرم. 
هیچی نمی‌گم. می‌شینم روی یک نیمکت. هومن می ره چایی بگیره. نگاهش می‌کنم از دور. اون موقع ما با هم دوست بودیم. آخرین بار شش سال پیش دیدمش و با مشت زدم دماغشو شکوندم. دیگه هم ندیدمش. نامردی کرد در حق من. حالا نمی‌دونم چه برخوردی باید با هومن داشته باشم.
با دو تا چای برمی‌گرده. می‌نشینِ رو نیمکت و دست می‌کنه تو جیبش یک بسته سیگار وینستون عقابی در می‌یاره. یک نخ رو روشن می‌کنه می‌خواد بزاره تو کیفش می‌گم یه نخ هم بده من. میگه تو که سیگاری نیستی. می‌گم ده سال دیگه که می‌شم. می‌خنده می‌گه من که می گفتم تو آخرش می‌شی.
همینطور که داره سیگارم رو روشن می‌کنه می‌پرسه: این استاده انگار نمره آخرِ ترمشو کلاً رو تحقیق می‌ده.
- کدوم استاده؟
- همین استاد اخلاق اسلامی دیگه.
اون سال برای اینکه درس رو زود تموم کنیم، ترم تابستونی برداشته بودیم. دوتا درس عمومی. چه خیالِ خامی یک لیسانس معمولی برا من 6 سال طول کشید. هومن هم دو ترم بعد کلان درس رو بی‌خیال شد و از دانشگاه انصراف داد.
با بی حوصله‌گی می‌گم: نمی‌دونم چی براش مهم بود ولی کلان خوب نمره می‌داد یادمه.
- بابا تجربه.
حالا که دو تا پُک سیگارشو زده شروع میکنه به وراجی. بعد از یکی دوتا جمله حواسم پرت فضا می‌شه. در حالی که خیره به دانشجو‌هایی که رد می‌شن نگاه می‌کنم، تو دهنم با زبونم دَندونام رو لمس می‌کنم. همه سالم و مرتب. جز یک سوراخ خیلی کوچیک روی دندون دو تا مونده به آخر توی فک بالایی.
تو حال خودمم که هومن می‌پرسه: ساعت چنده؟
من هیچ وقت ساعت مچی نداشتم. دست می‌کنم موبایلم رو دربیارم. موبایلی در کار نیست. من اون سالها گوشی نداشتم. یکهو انگار گُم شده باشم ترس می‌گیرتم. بی گوشی حالا چیکار کنم؟ هومن که اضطراب منو می‌بینه می‌گه طوری نیست، فکر کنم نیم ساعت دیگه وقت داریم تا استاد بیاد. 
هومن یک پُک دیگه به سیگارش می‌زنه و میگه: دیروز باش صحبت کردم. قضیه تو رو هم سربسته بهش گفتم.
- کی؟ چیو گفتی؟
- آتیه رو می گم دیگه.
آتیه... آتیه... آتیه. برق از سرم می‌پره. تصاویر انگار یکهو رنگی می‌شن. چای شیرین می‌شه تو لیوان. 
می‌پرسم: تو به آتیه چی گفتی؟
- خوب گل از گلت شکفت. همون چیزایی که تو خواستی رو گفتم. اوم انگار بدش نمی‌یاد.
هومن قرار بود حامل پیام ارادت من باشه به آتیه. اصلا چرا باید پای این عوضی رو وسط می‌کشیدم؟ حالا چون من بچه شهرستانی بودم و بی دست‌وپا و هومن هم پایتخت نشین و پُر سَرُ زَبون دلیل نمی‌شد که اون پا پیش بزاره.
می‌گم: خوب حالا من امروز برم باش صحبت کنم؟
- چیه آتیشت خیلی تند شده امروز؟ صبر کن خودم درستش می‌کنم.
هومن عوضی همین امروز لِهت می‌کنم.
هومن انگار می‌خواد سرش و گرم کار دیگه‌ای بکنه از تو کیفش یک روزنامه درمیاره و مشغول خواندن میشه. صفحه اول روزنامه توجهم رو جلب می‌کنه. خبر اول روزنامه 25 مرداد 84 اینکه ریس‌جمهور جدید دیروز دو هفته بعد از مراسم تحلیف برنامه دولتشو اعلام کرده. گفته دوران جدیدی در راه است و اسم دولتشو گذاشته "دولت مهرورزی". در لحظه کلی اتفاق آوار می‌شه توی ذهنم. چای دوباره تلخ می‌شه تو لیوان.
به این فکر می‌کنم که من می‌تونم چیزی رو عوض کنم؟ قطعا خیلی چیزا رو نه.
به این فکر می‌کنم که نمی‌تونم این ده سال رو دوباره همینجا طی کنم. توانش رو ندارم. آخرش که چی؟ 9 سال آزگار تو تهران درس بخونم و کار کنم، آخرشم قراره برگردم سبزوار، کارگاه دایی خیری کار کنم. چرا همین حالا نرم؟ مدرک لیسانس و بعدم فوق لیسانس جامعه‌شناسی به چه دردم می‌خوره؟
قراره چهار سال تو عشق آتیه بسوزم و تهش بفهمم این هومن عوضی با آتیه ریخته رو هم. منم بزنم دماغ کجشو بشکونم و اونم بره یک دماغ صاف و صوف بکارِ جای قبلی. همیشه دوست داشتم زمان برمی‌گشت عقب. اما الان فکر می کنم تکرار دوباره این ده سال خیلی کسل کننده است. سر کردن با این آدم‌های تکراری واقعا عذاب آوره. ده سال که سهله صد سال دیگه هم من تو این شهر بمونم بازم غریبم و تا آخر تنها خواهم موند. عوضش این یک سال آخر وضعم تو سبزوار بد نبوده.
دلم می خواد همین الان بزنم دماغ این عوضی رو بشکونم و برم پی کارم. آره این بهترین کاره.
بلند می‌شم. هومن داره روزنامه می‌خونه. مُشتم رو گره می کنم. ضربان قلبم رو احساس می‌کنم. به هومن نگاه می‌کنم. به صورتش خوب نگاه می‌کنم. تصمیمم رو می‌گیرم. برمی گردم سبزوار. خاطرات تهران برای همیشه پیش خودم می‌مونه؛ کلی خاطرات مشترک با آدم‌هایی که هرگز من رو نخواهند. کاری به دماغ کج این عوضی هم ندارم. همین دماغ بد ترکیب رو صورتش بمونه بهتره. برمی‌گردم شهر خودم.
راه می‌افتم سمت در دانشگاه. دانشجوها کم کم دارن از راه می‌رسن. چقدر همه جونن. مثل خودِ من. 
برمی‌گردم به شهر خودم. 
اما بین راه می‌ایستم. برمی‌گردم سمت حیاط دانشگاه. چیزی هست که دوست دارم یکبار دیگه تجربه‌اش کنم. 
می‌خوام برای آخرین بار آتیه ام رو تو بیست سالگی ببینم.