تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - رویای ده ساله آب و آفتاب

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

رویای ده ساله آب و آفتاب
نفس ژرفی می کشم و به امیدبازگشت از 10 سال پیش قلمم را در آغوش می گیرم زمانی خیال ها و پندارهای آن چه که در 10 سال پیش شاید در چنین روزی برایم روی داد عذاب آور بود ولی حالا نه!.. 
چه شد که یک دفعه به ذهنم رسید در این هوای مه آلود رو به دریای شمال آورم و بچه را در آب تنی خود شریک کنم پاسخی برایش ندارم ولی می دانم تمام رویدادهای زندگی من و دیگران مانند یک نمایش خیابانی گذراست و می رود و تنها مفهوم و جان کلام است که می ماند و اکنون تنها من مانده ام با خاطره ای از لباس های خون آلودم.... بله تصمیم گرفتم کودک را به جای استخری کوچک و آلوده به پسماند انسانی.. در دریای بزرگ شمال غوطه ور سازم.......... فکر همه چیز را کرده بودم به جای گذر از از جاده ها طول رودخانه را شنا می کردم ... حتی برای شروع حرکت به جای این که زمانم را در ترمینال هدر دهم یا پشت فرمان خودروی شخصی چشمم را بر پیرامون جاده ببندم از قله کوهی بلند شروع کردم... این طوری بود که با شتاب یک قطره باران از بلندی به پستی دریاکنار رهسپار شدم و در چشم به هم زدنی خودم و بچه ام را در ساحل دیدم...خنده های کوچولو شادم می کرد خودم هم خوشحال بودم که سرانجام پس از مدت ها کار بی وقفه به قولم عمل کرده بودم و بچه را به دریا آورده بودم.. شاد بود و بازی می کرد و من هم بی خیال شده بودم آن قدر بی خیال که خود را رویین تن می پنداشتم .. گمان می کردم آدمیزادی که برای آغاز یک سفر به جای تر و خشک کردن خودروی شخصی و بنزین زدن و... به قله دماوند صعود کرده باید خیلی قوی باشد. آری.. همان طور بی خیال روی شنهای ساحل دراز کشیده بودم و خورشید را تماشا می کردم که ناگهان صدای مهیبی چیزی شبیه به ترمز شدید ماشین مرا از خواب پراند... وحشت زده اطراف را نگاه می کردم.. در ابتدا چیزی ندیدم جز نقطه ای در ساحل که چند نفر دور چیزی حلقه زده بودند.. بچه را صدا زدم جوابی نشنیدم .. آن گاه دیوانه وار به سوی جمعیت دویدم...." باباش آمد!.. باباش آمد!" جمعیت را کنار زدم.. لحظه ای بعد من بودم و پیکر خون آلود بچه در بغلم. رو به جمعیت فریاد زدم : "دکتر بیارید! دکتر بیارید!" و زمانی که جمعیت همگی با هم به سوی دریا اشاره کردند نومیدانه ازشان رو برگرداندم و با گامهای بلند و گاهی دوان دوان به سوی شهر می دویدم. صندوق صدقاتی را دیدم که در همان حوالی پرسه می زد. سکه ای حواله اش کردم تا فرزندم برگردد اما گزش درد ناک زنبوری تن و جانم را سوزاند.. زنبورها در صندوق تهی از صدقه لانه کرده بودند... صدایی چندش وار با خنده ای بلند بهم گفت : "چیزی نیست آقا! ضرر که نداره هیچ فایده هم داره! نیش زنبور شفابخشه!" همچنان درد می کشیدم و می دویدم تا سر و کله دکتر پیدا شد. به پزشک شبیه نبود ولی روپوش سپید پوشیده بود. دست ها را در جیب فرو کرده و سر به زیر قدم بر می داشت." آهای دکتر کمک! بچه ام از دستم رفت!" گفت: " بده! زودباش بده!" گفتم:" بیا بچه را بگیر! داد زد:" نه! نه! کارت عابر بانکت رو بده! می دونی که حمل پول سخته!" از این حرف جوش آوردم با تمام قوا گریبانش را گرفتم. دکتر ابتدا با حیرت نگاهی بهم انداخت و پس از مکثی کوتاه نگاهی به دستان خون آلودم کرد:"خون!قاتل! آدمکش! بگیریدش! مامور خبرکنید!".... مثل گذشته فرار می کردم و فریاد می کشیدم بچه از دست رفته بود. نیست شده بود. پشت سرم را نگاه کردم سایه هایی یکنواخت و یک اندازه در تعقیبم بودند.در آن حال تنها آرزویم تعویض پوشاک خون آلودم بود. آن قدر دویدم تا از خستگی بیهوش شدم...........................................................
نفس عمیق نفس عمیق...........................
آخ! خدا را شکر! همه بودند همه جای خود بودن و تنها غبار گذشت یک دهه اندکی چهره شان را پریشان کرده بود شاید هم این پریشانی با دیدن حال و روز من بود.. پس از این کابوس 10 ساله حالا همه را می دیدم که دور هم جمع بودند... چه قدر خوب که حالا توانستم همه را دور هم جمع کنم.... آن ها حتی لباس های خون آلودم را درآورده بودند و لباس هایی به سفیدی برف تنم بود.. حالا می دانم اگر 10 سال پیش زنده بودم چه می کردم ... تلاش می کردم که دوباره متولد شوم و این بار به جنوب سفر خواهم کرد. جایی که اگر آب و درختی ندارد دست کم آسمان صافی دارد تا بتوان عبور شهاب سنگ ها را تا پایان عمر بی دردسر رصد کرد.