تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - تصادف زمانی

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

تصادف زمانی
هر دو رو به روی من نشسته اند. "ستاره" بیست و هفت ساله رو به روی من، سمت چپ نشسته است و ستاره هفت ساله سمت راست . البته باید بگویم نشسته بود. چون الان بلند شده و اطراف اتاق می گردد. 
می بینمش که با قدم های نامطمئن راه می رود. از اول هم همین قدر احمق بودم. حتی اگر می ترسیدم هم حرفی نمی زدم. موقع "انتقال زمانی" اتفاقی افتاده که حالا هر سه در یک اتاق هستیم. اتاقی با دیوار های سفید شش ضلعی. آن قدر سفید که به سختی به دیوار ها می شود نگاه کرد. به خود ده سال بعدم نگاه می کنم. موهایش هنوز کوتاه است. لاغر و استخوانی. با صورتی رنگ پریده. اما ستاره هفت ساله با لپ های آویزان به دیوار های اتاق دست می کشد و همچنان حرفی نمی زند. با انزجار سرم را به سمت خود بیست و هفت ساله ام می گردانم و سعی می کنم تعجبم را از خودم پنهان کنم. با کمی من من می پرسم:
- چرا می خواستی من رو ببینی؟
ستاره بیست و هفت ساله جواب می دهد:
- خودت فکر می کنی چرا؟!
اتاق کمی می لرزد. ستاره هفت ساله با ترس می ایستد. 
با اخم می گویم: اعصاب خودم رو با این مسخره بازی های خودم خورد نکن. یه راست برو سر اصل مطلب!
لبخند می زند.. شاید هم پوزخند است. نمی توانم تفاوتشان را تشخیص دهم. 
می گوید: اومدم که نذارم چیزی رو تغییر بدی. 
اتاق این بار با شدت بیشتری می لرزد . دیوار جلویم را می بینم که از گوشه تا سقف ترک بر می دارد.
سعی می کنم چند نفس عمیق بکشم. انگشت هایم را توی هم قلاب می کنم. ستاره هفت ساله را می بینم که نگران با بغض به ما خیره شده و پاهیش را به هم چسبانده است. 
ستاره بیست و هفت ساله ادامه می دهد به حرف زدن. اما من فقط صدای لرزیدن و ترک برداشتن دیوارها را می شنوم. نمی خواهم گوش کنم. ستاره به سمت من می آید و داد می زند: 
- می فهمی وقت نداریم؟! چرا گوش نمی دی؟! دست از این مسخره بازی بردار! من شاید دیگه نتونم برگردم پیش تو و جلوت رو بگیرم. اما تو حق نداری برگردی و همه چیز رو عوض کنی. قرار نیست خودت رو هل بدی جلو ماشین. جز این که بریم تو کما هیچ اتفاق دیگه ای نمی افته. می فهمی؟ فقط اوضاع بدتر میشه! بدبخت میای هم سن من میشی و مشکل روانی پیدا می کنی با خودت! می فهمی؟!
عصبانی است. برای همین چند لحظه ای که داد زده است، صدایش گرفته. کمی صرفه می کند و چند نفس عمیق می کشد. با نگرانی به دیوار ها نگاه می کند و ادامه می دهد:
- اومدم بهت بگم که باید به خودت کمک کنی. و کاری به اون - با سر به ستاره هفت ساله اشاره می کند که حالا گوشه اتاق کز کرده و سعی می کند شلوار خیسش را از پایش جدا کند - نداشته باشی. اومدم که نذارم گند بزنی. میدونی بعدش چی میشه؟! نمی فهمی که نمی تونی جلو جدا شدنشون رو بگیری؟!
دیوار با شدت بیشتری می لرزد. قسمتی از سقف کنده می شود و به فضای بی انتها و تاریک پشت سر پرتاب می شود. کف اتاق ترک برداشته. 
ستاره باز داد می زند: فهمیدی چی میگم؟! حق نداری برگردی به عقب!
زمین با شدت می لرزد. ستاره بیست و هفت ساله عق عقب می رود و از من فاصله می گیرد. سعی می کنم بلند شوم. زمین با شدت بیشتری می لرزد و دیوار ها تکه تکه جدا می شنوند. سرم را می چرخانم که خود هفت ساله ام را ببینم. دیوار پشت سرش کنده شده. ستاره با چشم های به اشک نشسته و ترسیده به من نگاه می کند و بعد به عقب پرتاب می شود. با تکان بعدی به زمین می خورم. سرم را برمی گردانم تا ... و نیست. و دیگر خودم را نمی بینم. شاید سال بعد همین موقع باز هم بشود به عقب برگشت. به ده سال قبلش. باز هم باید به حرف خودی گوش کنم که دائم گند می زند؟ آخرین تکه زمینی که رویش زانو زده ام خرد می شود و من با مولکول های متلاشی شده به فضای بی انتها پرتاب می شوم...