تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - عاقلی در جستجوی پل ... دیوانه ای پابرهنه در آب

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

عاقلی در جستجوی پل ... دیوانه ای پابرهنه در آب
"کمتر سبک و سنگین می کردم" !! ... دقیقن همین ... کیمیای سعادتی که در ده سال گذشته دیوانه وار بر خلافش عمل کرده ام. از انتخاب رنگ زیر پیراهنی گرفته تا انتخاب رشته ی دانشگاه. مگر چه فرقی می کرد؟ 
مثلن حالا که مهندسی ی سخت افزار خوانده ام کجای این عالم را در زیر خاتم سلیمانی ی نداشته ام جا داده ام؟! ای کاش بی ربط ترین و ساده ترین رشته را از میان سیاهه ی لشکر کج و معوج "لیسانس" انتخاب کرده بودم که برای هر امتحان فقط نیاز به مطالعه ی چهار ورق "نکات مهمِ" استادفرموده داشت و به جای آن همه اتلاف وقت و بطالت، نجاری یاد می گرفتم، برنامه ی ورزشی ی مرتبی برای خودم می چیدم و یا بیش تر به خوشنویسی و موسیقی می پرداختم که زیر سایه ی سنگین این "سبک و سنگین کردن"های مسخره آش و لاش شدند و سایه ی کم رمقی از آن ها در روح و روانم باقی ماند. غیر از این عادت مضر و منزجرکننده، اشتباه احمقانه ی دیگری نداشته ام؛ که البته همین یکی هم به تنهایی به اندازه ی تمام اشتباه های مرتکب نشده ام احمقانه بوده است!! 
مگر می توانم فراموش کنم که می توانستم با برگه ی کسری ی خدمتی که داشتم فقط نه ماه در پادگان خدمت کنم ولی نه از ترس محیط سخت گیر و خشک نظامی بلکه از ترس رختخواب و دستشویی ی مخوف آن بیست و چهار ماه تمام در شهر خودم خدمت کرده ام؟!
روزگار هم که هیچ وقت با ما سر سازش نداشت! گاهی هم که می آمدم برخلاف این عادت شوم قدمی بردارم، فی الفور و آن چنان بی موقع چاله ای برایم می کند و پایی دراز می کرد تا درون چاله سقوط کنم و شعبده ی دردآورِ مضحکی بر سرم درآورد که هنگام خروج از آن کسی تشخیص ندهد که در چاله افتاده ام یا چاه ویل! مانند تنها دفعه ای که در طول ده سال گذشته تصمیم گرفتم پیش آرایشگر همیشگی - که در مسافرت بود - نروم و خود را از شر یکی از همین قید و بندهای ساخته برهانم که دچار تیغِ – آرایشگر که چه عرض کنم – جلاد خام دست تیغ¬کندی شدم که تمام لاطائلاتی را که در ذهنم از خوش سیمایی ی خویش بافته بودم از هم گسست و وحشیانه پاره شان نمود!
حالا من مانده ام و انبوه مشکلات و نگرانی ها و دردسرهایی که هیچ یک بر سرم آوار نشده اند اما من از ترس به وقوع پیوستن آنها – دن کیشوت وار – نیمی از این ده سال را به "سبک و سنگین کردن" در مواجهه با این "آسیاب های بادی" گذرانده ام و افسوسِ عمری شیرین که گوهری یکدانه بود و زمانه از کفم ربود و روزگاری کاریکاتور گونه برایم خلق کرد. مهندس کامپیوتری که تا به حال نبض و فشار کامپیوتری را نگرفته و کارشناسی ی ارشد ادبیات قبول می شود ...
این روزها حس و حال پهلوانی "اولدوروم بولدوروم دار" را دارم که کودکی سرتق و بازیگوش مشت خالی ی بسته اش را از دور به سمتش پرتاب کرده و در رفته است و او به گمان این که در مشت پسرک سنگی بوده سپر به پیش صورت گرفته است و قهقهه ی کودک از دوردست و نیشخند عابران از نزدیک هیبت و شوکتش را لکه دار کرده است.
دیرم شده ... باید بروم ... باید "سبک و سنگین" بکنم که به ده سال قبل برگردم یا نه !!! ...