تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - دوباره از نو...

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

دوباره از نو...
10 سال عدد كمی نیست...ولی با انگشتان دست می توان آن را شمرد...
مثل فیلمی كه دكمه عقب گردش را زده باشند. جلوی چشمانم لحظه ها یكی پس از دیگری شروع می كنند به سپری شدن! حافظه طولانی مدت قوی ام ندارم ولی 10 سال پیش در همین موقع ی دختر 18 ساله عاطل و باطل بودم كه تو زندگی هیچ هدفی به غیر از دانشگاه رفتن نداشت... 
الان خودمو تو همون موقعیت می بینم شروع می كنم به بیشتر درس خوندن. نا امیدی دادن اطراف و انرژی منفی همه را خنثی می كنم نسبت به تصمیمم مسمم تر از قبل می شوم. روز به روز ساعت درس خواندن را بیشتر می كنم... بالاخره لحظه موعود می رسد و من در دانشگاه قبول می شوم... بعد از چهار سال مدركم را در زمینه فناوری اطلاعات می گیرم دوباره می شوم همان آدم عاطل و باطل قبل!!! ولی عزمم را جزم می كنم و به چند شركت مراجعه می كنم برای كار...! یك نفر به من پیشنهاد می دهد كه برای استاد شدن در دانشگاه اقدام كنم!! از این كار خوشم نمی آید ولی خوب بدم هم نمی آید به هر حال تجربه جدیدی است... بالاخره من یك استاد كم سن و سال می شوم... دانشجویانی دارم بهتر از ...! همزمان در یك شركت رایانه ای و طراحی وب هم مشغول به كار می شوم... پیشنهاداتی هم از خارج از كشور دارم... در كارم حسابی خبره شده ام.. تصمیم می گیرم به خارج از كشور مهاجرت كنم! محیط كار اینجا دیگر خسته كننده شده!! در یكی از این سفرها با آقایی تازه مسلمان شده آشنا می شوم... رفتار و حرف هایش برایم خیلی جالب است... كم كم حس علاقه در من ایجاد می شود... كه همزمان با پیشنهاد ازدواج او مواجه می شوم.. دو دل هستم... قبول می كنم... بعد از چند سال زندگی و گذراندن لحظات خوب و خوش... دلم برای ایران تنگ می شود... برمی گردم با كوله باری از تجربه و خاطره...!

چه راهی رو طی كردم تو این 10 سال ... چقدر شبیه كتاب رمان های اون موقع شد شاید چون زیاد رمان عشقی می خوندم :)
ولی من همون دختر سر به هوام كه موقع راه رفتن تو خیابون به ماه و ستارگان و خورشید و ابر لبخند می زنه! و موقع بارش باران با دهان باز سعی می كنه قطرات آب رو ببلعه!!!
كارم رو دوست دارم و خانوادم رو كه در حال حاضر تشكیل شده از من و دو خواهرم...
همسری دارم كه منو درك می كنه! خارجی نیست تازه مسلمون شده هم نیست! خل بازی ها و شیطنت هاش دقیقاً مثل خودمه! حتی فراموش كردن خیلی از كاراش.. با تمام وجود دوستش دارم و بهش عشق می ورزم ...
آره من همون دخترم...