تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - تقدیر,ماشین زمان,منوچهر وداستان های دیگر.......

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

تقدیر,ماشین زمان,منوچهر وداستان های دیگر.......
شب عجیبی است. حال هوا خوب وستاره ها چشمک زنان به نظاره ما نشسته اند. قندی برمی داردو دردهانش میگذارد وبا جرعه ای چای خیسش میکند.
خب نمی خوایین حرف بزنین؟

تکانی به خود می دهدولبخندی آمیخته به شرم.
-چی بگم. شما منو میشناسین دیگه.فکرنکنم حرف تازه ای باشه.فقط میخوام بدونم شما نظرتون درموردکار کردن خان ها چیه.دوست دارین کار کنین؟
-نگاهی به لکه ی روی پیراهنش می اندازم که انگار موقع خوردن شیرینی افتاده است ومیگویم:فکرمیکنم این حرفا دیگه تاریخ انقضاش تموم شده .الان خانم وآقا دوتاشونم کار کنن خرج زندگی درنمیاد.
-منظورم از نظر اقتصادی نیست. راستش .... من میخوام خانمم بیشتر خونه باشه و به خونه برسه. 
چشمانم حالتی متعجب میگیرد وبا قطعیت میگویم:ولی من دوس دارم کار کنم.
-به فکر فرو می رود وپس از مدتی میگوید:باشه هرچی که شما بخواین وباقی چایش را مینوشدو به زمین خیره می شود.
من و منوچهر بیشتر حرفامونو قبلا زده بودیم وآن شب هم تمام قول وقرارهامونو گذاشتیم و دوهفته بعد عقدو دوماه بعد عروسی را گرفتیم.
ازهمان دوران عقد به رفتارهای سختگیرانه اش پی برده بودم اما زیاد جدی نگرفتم و حس میکردم یک رفتار نمایشی برای نشان دادن غیرت مردانه اش هست.تااینکه بارفتن به زیر یک سقف روی دیگری از منوچهر را دیدم.
-این شماره کیه تو داره بهت زنگ میزنه؟
-نمیدونم .
-یعنی چی. مگه گوشیه تونیست.میگم کیه؟
با بیحوصلگی سر تکان می دهم و میگویم:خب جواب بده ببین کیه.
جواب می دهد و وقتی میفهمداز شرکت است وبا من کاردارند با خشم نگاهی به من می اندازدوگوشی را دردستم می گذاردو می رود.
ازاین صحنه ها درچهار ماهه اول ازدواجمون زیاد داشتم تا اینکه کار به بهانه گیری اش برای کار نکردن من کشیدو دعواهای هرروزه ما سراین موضوع.دیگر دلم باهاش نبودواز رفتارش متنفر بودم.با خانواده وبزرگترها هم حرف زدیم اما منوچهر بدتر می شد ومن خسته تر وکلافه تر.تا اینکه قرص های روانپزشک برای بیماری پارانوایش مکی افکارش را تغیر داد .افکاری که باز پس از مدتی به همان روال گذشته بازگشت و من راهی جز جدایی برای رهایی از شک و تردید های او نداشتم.
حال نگاهم باز به آسمان است و ستاره ها همچنان سوسو می زنند اما اینبار برایم جالب نیستند.فکر میکنم مرا به هم نشان میدهند وچشمک میزنند.منی که گناهی نداشتم وبا امیدوآرزویی بسیار دست دردستان منوچهر نهادم . او دست مرا میفشرد اما نه با محبت, بلکه با شک ویران کننده ای نکند اگر رهایم کند دست دردست دیگری بگذارم.ده سال از آن شب میگذرد ,من تک وتنها نشسته ام وبه این می اندیشم که کاش آن شب بیشتر حرف می زدیم تا بیشتر میشناختمش.کاش درچشمهایش می خواندم که عقده های روانی اش روزگارم را سیاه خواهد.اینکه اکنون بدون خانواده تنها زندگی میکنم گناه تقدیر است یا من؟ گناه خانواده من است یا نامردی روزگار؟ چه فرقی میکند.یک ماشین زمان میخواهم ویک یک آغازی نو......شاید بشود.....