تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - ده سال پیش، ده سال دیگر، مسئله این نیست!

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

ده سال پیش، ده سال دیگر، مسئله این نیست!
صفحه ی مرورگرم move to new window و بعد full screen می کنم، این یعنی که از هر چه غیر بریدم تا تو را بگزینم! از چند روز قبل؛ و شاید از اول های همین قصه که دیدم، صفحه ماشین زمان رو Pin کردم که بنشینم و بنویسم. 
صبح که می نشستم پای سیستم و روشن می کردم اتومات Load می شد و مظلومانه گوشه مرورگر کز می کرد تا شب که خسته از کار روزانه می خواستم سیستم را خاموش کنم. آخر هم مرورگر پیغام می داد که می خواهید صفحات رو ببندید؟! انگار واقعا می خواست مطمئن شود که من می خواهم صفحه رو بدون نوشتن متن ماشین زمان ببندم!؟ باورش نمی شد. تا اینکه رسید به امروز مجبور شدم گوشی م را Silent کنم، سیم تلفن و فکس روی میز را بکشم، صفحه رو هم فول اسکرین کنم و هدفون رو بذارم روی گوشم. برای نوشتن و تمرکز ، هنوز احضار های مدیر محترم رو روی خط اعصاب داشتم. آخرین تیر هم این بود که بگم من نیاز به چند دقیقه ای تمرکز دارم، صدام نزنین! 
روز اول که صفحه ی ماشین زمان رو باز کردم، پرت شدم به همون سال 84، سال پیش دانشگاهی من بود، و زمانی که باید درس می خوندم. درسی که هیچ وقت خونده نشد، و من برای رهایی از استرس وحشتناک کنکور، کار رو به عنوان سرگرمی خودم انتخاب کردم. مدرسه مون از مدارس خوب بود و مدیر محترم، به هوای اینکه ما به کلاس های کنکورمون برسیم حضور در مدرسه رو اختیاری کرده بود، من هم رفتم سراغ پسرخاله م که کارگاه تولیدی پوشاک زنانه مثل تی شرت و شلوارک و اینا داشت و به عنوان اولین شغل شدم پرس کار!
اتاقکی به ارتفاع 2متر و نیم و طولی به همین اندازه و عرضی به قاعده یک دیگ بخار؛ یک میز اتوی صنعتی و من! 
حتی جا برای لباس هایی که باید اتو می شدند و لباسهای اتو شده به اندازه کافی نبود. سقفی داشت از ایرانیت در گوشه ای از حیاط و دیگ بخار اتو به همراه خورشید دست به دست داده بودند برای داغ کردن من، به غایت داغ کردن من!
کاری ندارم که بدون مطالعه ویژه درسی و حتی برای امتحانات هم، در کنکور قبول شدم، ولی آنچه که برای امروز و اینجا مهم به نظر می رسد اشتراک فرار از هیجانات روزمره ست.
من ِ ده سال پیش بدون همین تکنولوژی ها، بدون این پیشرفت ها، سر در گم بود و شلوغ و پر استرس. من امروز هم با همین تکنولوژی ها، همچنان سردرگم است و شلوغ و پر استرس.
انگار شلوغ بودن و تزاحم روایت اصلی زندگی ما دهه شصتی هاست. چه اوایل دهه شصت که چیزی از جنگ و کمبودها یادشان است، چه ما اواخر دهه شصتی ها که مثل سیل جمعیت به هر جا می رسیدیم نابود می کردیم و جلو می رفتیم! از مدرسه ها که سه شیفته هم شده بودند و کنکور که مایه ثروتمندی دانشگاه الف ز الف دال شدیم و گسترش مویرگی! پیام نور گرفته تا بازار کار و کنکور فوق لیسانس و کمبود خانه و اجاره خانه و حالا هم که به بچه های مان رسیده. 
داشتم فکر می کردم به اینکه اگر با همین موبایل و تبلت و اپل واچ و وایفای و اعتیاد اینترنتی و دوری از لپاپ و سرعت بالای ماشین ها، و ... می خواستم اون روز هم باشم، قطعا تصمیمات مسخره ای می گرفتم. 
من ِ ده سال پیش با همین فهم و امکانات، چیزی مثل این است که امکانات و فهم ده سال دیگر را به من بدهند و بگویند که الان با این ها تصمیم های بعدی ت را بگیر!
مسئله این است که تو تابع زمانی، نه تابع فهم و امکانات! هیچ شنیده اید که می گویند کسی بیشتر از خودش می فهمد، بیشتر از سنش می فهمد؟ مثلا من خودم الان بیشتر از سنم می فهمم! همین که می فهمم باید بنویسم، بیشتر از سن من است. قدیم تر ها می خواستند بنویسند، کلی می خواندند و می آموختند و بعد کم کم چیزکی قلمی می کرده اند، صرف قلم و keyboard داشتن کسی را نویسنده نمی کند که. 
یا هیچ شنیده اید الان تکنولوژی فلان که ما فکرش را ، تصورش را می کنیم، در انبار فلان شرکت و کمپانی اروپایی و آمریکایی منتظر ورود به بازار است. 
پس چرا عقب برویم، به این فکر کنیم یکی از همان هایی که بیشتر از سنش می فهمد، با یک سری تکنولوژی های چند سال بعد را نشانده ایم و گفته ایم تصمیم های مهم بگیر! نه اصلا به بقیه آدمها کاری نداشته باش، تصمیم های مهم زندگی خودت را بگیر... 
به نظر من این اصلا کار لذت بخشی نیست، اتفاقا درد دارد. چرا که تصمیم هایی که باید بگیرد دیگر تنها ناظر به همین دو پارامتر نیست، بلکه باید منبعث و تحت چارچوب جامعه تصمیم بگیرد و اجرا کند. و این الزاما به درست بودن تصمیم نمی انجامد! درد اینجاست که اگر فهم یا امکان را نداشت آن وقت نمی فهمید تصمیم ش اشتباه است، یا اگر نمی توانست آن وقت دلش نمی سوخت که تصمیم دیگری دارد می گیرد.
متوجهید چه می گویم؟ 
می گویم درد دارد اگر امکان داشته باشی تصمیم دیگری بگیری ولی اقتضاء می کند که نگیری. می گویم می فهمی که تصمیمی اشتباه است ولی مجبوری تصمیم درست نگیری.
این فهم و این امکان ، درد دارد.
همین.
پی نوشت:
تنها 17 دقیقه مانده است تا پایان این ماشین زمان! و من در تزاحم ساختگی زمان حال، گیر کرده ام، مثل ده سال پیش، مثل ده سال آینده.