تبلیغات
مسابقه وبلاگی من امروز٬ ۱۰سال قبل - ماموریت ساعت 12

شما اگر به ۱۰ سال قبل برگردید، چیکار می‌کنید؟ برای ما بفرستید و در مسابقه شرکت کنید

درب‌های ماشین زمانی بسته شد

سوم شهریور ماه 1394 راس ساعت 18:00 درب‌های #ماشین_زمان میهن‌بلاگ بسته شد و تمامی مطالب ارسال شده از سوی کاربران عزیز به داورهای محترم تحویل داده شد. داورها پس از بررسی‌های خود نتایج را اعلام خواهند کرد که متعاقبا اعلام می‌شوند. به مانند همیشه از همراهی شما همراهان همیشگی سپاسگذاریم و امیدواریم بتوانیم با ارائه خدمات بهتر، سرویس‌دهنده وبلاگ مناسب و شایسته‌ای برای شما باشیم.

اطلاعات تکمیلی را در صفحه مسابقه مشاهده کنید

ماموریت ساعت 12
در حالی که کت و شلوارم را می‌پوشم و وسایلم را آماده می‌کنم، هنوز نمی‌دانم چه مسأله مهمی پیش آمده، که از من خواسته‌اند در این ظهر گرم تابستانی به ساختمان مرکزی میهن‌بلاگ بروم. فقط از من خواسته شده بود که در اسرع وقت خودم را به آن‌جا برسانم.

آفتاب طوری به شدت می‌تابد که هر اشعه‌اش همچون نیزه‌ای تا عمق بدن فرو می‌رود.
ماشین را به سرعت درون پارکینگ ساختمان گذاشته و از آسانسور شیشه‌ای بالا می‌روم. جلسه‌ی محرمانه‌ای در اتاق مدیریت قرار است برگزار شود. سعی می‌کنم در حالی که عجله دارم و نگران هستم، آرامش و متانت خود را حفظ کنم. قبل از هر راهرو آرام به اطراف نگاه می‌کنم و همه چیز را تحت نظر می‌گیرم. آدم‌های در حال گذر، دوربین‌های مداربسته و صدای پچ‌پچ‌ها در راهروهای خلوت. به اتاق مدیریت رسیده‌ام. آرام در می‌زنم.
صدای آقای شکوری شنیده می‌شود که با نگرانی خاص من را به داخل دعوت می‌کند.
در حالی که درون اتاق ساکت، آرام، منظم و آراسته به نظر می‌رسد، قیافه سه نفر داخل اتاق جور دیگری به نظر می‌رسد. با سلام و ادای احترام، آرام پشت میز کنفرانس می‌نشینم.
- دیر کردید آقای آصفی، منتظرتان بودیم.
- عذر من را بپذیرید، ظاهرا دیر به من اطلاع داده شده، و با توجه به ترافیک، در کمترین زمان ممکن خودم را رساندم.
- اشکالی ندارد. اما وقت‌مان خیلی محدود است. این جلسه محرمانه است و به جز افرادی معدود، کسی از آن با خبر نیست. هیچ اطلاعاتی نباید به بیرون درز کند.
ایشان آقای غلامی، نماینده‌ی شورای عالی امنیت ملی، و ایشان هم مهندس حورابی، مدیر فنی شرکت و مسئول پشتیبانی این عملیات هستند.
- عملیات؟ چه عملیاتی؟
- اجازه بدهید، توضیح خواهم داد. متاسفانه سیستم تمام صنایع زیرساختی ما آلوده شده و با یک بحران ملی روبرو هستیم. به تازگی کشف کردیم با چه خطراتی مواجه هستیم. اگر نتوانیم جلوی این ویروس را بگیریم تمام زیرساخت‌های کشور از بین خواهد رفت.
- اما من که تخصصی در این امور ندارم. چه‌قدر وقت داریم؟ چه کاری می‌شود کرد؟
- عجله می‌کنی آصفی جان. امان بده. طبق نظر آقای غلامی و کارشناسان مجموعه ایشان، فقط 12 ساعت و سی دقیقه، یعنی تا نیمه شب همین امروز وقت داریم، و با فعال شدن آن ویروس، همه چیز نابود می‌شود. و وقتی می‌گویم همه چیز، منظورم واقعا همه چیز است. از اطلاعات نظامی و امنیتی گرفته، تا بانک‌ها و کارخانه‌ها و حتی موسسات خرد.
- خب؟
آقای غلامی کت‌ش را با دستش کنار می‌دهد. ژست خود را از حالت شنونده به حالت مدیریتی تغییر می‌دهد و سخنان آقای شکوری را ادامه می‌دهد.
- آن‌طور که تیم تحقیقات پیش رفته، این تزریق ویروس به سیستم‌ها، خیلی آرام و در مدت زمان طولانی انجام شده. ما عامل اصلی را شناسایی کردیم. اما نتوانستیم او را زنده دستگیر کنیم. درست در لحظه دستگیری، ویروس را زمان‌بندی کرده و خودکشی کرد. از محل تقریبی شروع این عملیات خبر داریم. حتی مهندسانمان از شیوه کار آن هم خبر دارند. می‌دانند از کجا وارد شده، از کدام آسیب پذیری استفاده کرده و چگونه خود را پخش کرده است. حتی ویروس مادر را که مابقی ویروس‌ها از آن تغذیه می‌کنند را هم شناسایی کردیم.
- اینکه خیلی خوب است! پس این همه نگرانی برای چه؟
آقای غلامی لبخند معناداری به آقای شکوری می‌زند و می‌گوید: این دوستمان واقعا عجله دارد. صحبتش را با من این‌گونه ادامه می‌دهد:
- مشکل اینجاست که ویروس مادر توسط یک رمز محافظت می‌شود، رمزی که فقط نویسنده‌ی آن از آن اطلاع داشت و الان هم خودکشی کرده. دستگاه‌ها و متخصص‌های ما برای شکستن این قفل کافی نیست. یعنی به طور کلی، تمام این تحقیقات بدون دست‌یابی به آن رمز، ارزشی ندارد. ما واقعا به آن رمز احتیاج داریم آقای آصفی. کلید مرگ و زندگی کشور آن رمز است.
در حالی که چشمانم از حدقه بیرون زده و تعجب کرده‌ام، می‌پرسم:
- خب شما با این همه تشکیلات نتوانستید کاری بکنید؟ آن رمز را از کجا می‌شود پیدا کرد؟ من باید چه کاری بکنم؟
مهندس حورابی که تا الان فقط مشغول بررسی کردن صفحات و نوشته‌های درون تبلت‌ش بود، مثل کسی که تازه از بیهوشی رهایی یافته باشد، سرش را بلند می‌کند، به هر سه ما نگاهی گذرا می‌اندازد و اجازه می‌خواهد که توضیح دهد.
- بفرمایید
- تزریق اولیه 10 سال پیش اتفاق افتاده، و رمز اصلی، همانی است که 10 سال پیش برای اولین بار وارد سیستم مدیریت مرکزی پالایشگاه نفتی جنوب شده. ما باید آن را پیدا کنیم. خرابکار فقط همان یک بار رمز مادر را استفاده کرده و با خودکشی خود دست همه را از آن کوتاه کرده است. اما در این شرکت ما یک پروژه ملی محرمانه داریم. از شما می‌خواهم با دقت گوش بدید، چون وقت برای تکرار آن نداریم.
کنجکاو به دهان او که تند تند باز و بسته می‌شود زل می‌زنم.
- ما موفق شده‌ایم مدلی اولیه از یک ماشین زمان تولید کنیم، برای برگشت به گذشته.
- ماشین زمان؟!
آن‌قدر با تعجب این کلمات را ادا می‌کنم که حدس می‌زنم نگاه مهندس حورابی به آقای شکوری این پیام را در خود داشت که این آدم واقعا عجول است.
- آره. ماشین زمان. ما با حیوانات مختلف آن را آزمایش کردیم. اما تا الان انسانی از آن استفاده نکرده است. چون ریسک بسیار بالایی دارد.
- چه ریسکی؟
- شما به شکل جسم متمرکز نمی‌توانید در زمان حرکت کنید، آن چیزی که در زمان حرکت می‌کند، ذهن شماست و لایه بسیار ضعیف و نازکی از جسم شما. این خطر وجود دارد که بدن انسان تحمل این همه فشار را نداشته باشد و متلاشی شود. خطر دیگر اینکه ممکن است کسی که سفر کرده، وسوسه شود چیزی را در گذشته تغییر دهد. تغییر در گذشته یعنی چرخه‌ای نامتناهی از تغییرات، یک لیوان آب اضافه خوردن یعنی دیگر نه من حورابی 10 سال آینده اینجا هستم نه شما آصفی امروز. تمام اتفاقاتی که در گذشته رخ داده، تک تک شان، ثانیه به ثانیه، حال حاضر ما را ساخته‌اند و هر تغییری، ولو کوچک، می‌تواند آن را نابود کند.
آنچنان حیرت زده‌ام، که لب‌هایم تکان نمی‌خورند تا بخواهم عکس العملی نشان بدهم.
- باز هم تاکید میکنم، هدف از این عملیات، فقط کسب رمز و اطلاعات است، نه تغییر در گذشته. شما نباید دیده شوید، شناسایی شوید، چیزی را تغییر بدهید، و یا با کسی ملاقات یا صحبت کنید. شما یک موجود اضافی در زمان گذشته هستید که وظیفه تان پیدا کردن رمز است. و مطلقا، تاکید میکنم، مطلقا توسط خود آن زمان‌تان نباید دیده شوید. اگر دو آصفی در یک زمان همدیگر را ببینند، چرخه حیات و طبیعت به هم می‌ریزد و شما را از بین می‌برد تا دوباره به تعادل برگردد.
حورابی سینه‌ای صاف می‌کند، به صندلی بیشتر تکیه می‌کند، و کنترلی را از جیب‌ش در می‌آورد. با غرور بیشتری ادامه می‌دهد:
- اما امکانات و تخصص ما به همین مقدار خلاصه نمی‌شود، در نسل جدید سعی کردیم این سفر را بیشتر کنترل کنیم. به وسیله این کنترل، می‌توانید خودتان زمان را عقب ببرید یا جلو بیاورید. اما دقت کنید، ما فقط 12 ساعت وقت داریم، و زمان در گذشته مانند زمان در حال می‌گذرد، اگر بیشتر از این دیر کنید، نه تنها کشور و دستگاه ما و بلکه احتمالا خود شما هم نابود می‌شوید.
شکوری ادامه می‌دهد:
- و چرا شما؟ چون وقت ما کم است و شما هم عجول‌اید. خنده ای سر می‌دهد. چون در حال حاضر شما مورد اعتماد‌ترین و کاربلدترین آدمی هستید که سراغ داشتیم و در دسترس بود. نمی‌توانستیم خطر اینکه به نتیجه نرسیم را قبول کنیم. بخاطر همین من شما را پیشنهاد دادم. اطلاعات مورد نیاز شما روی تلفن‌همراه‌تان فرستاده می‌شود و فقط می‌ماند رضایت شما و حرکت به سوی دستگاه.
با صدای گرفته زمزمه می‌کنم: اما این خیلی مسئولیت سنگینی است...
شکوری که از روی صندلی خود بلند شده، دستش را روی شانه من گذاشته و فشار می‌دهد: آصفی جان، من و تو از بچگی همدیگر را می‌شناختیم و مسئولین حکومتی هم با توجه به پرونده کاری تو در بخش کارآگاهی، اعتماد خوبی به ما کرده‌اند. می‌دانم که سربلندمان می‌کنی. اگر ذره‌ای به مهارت‌هایت در زمینه جستجو و مخفی کاری شک داشتم، مطمئن باش نه تو و نه خودمان را به خطر نمی‌انداختم.
دلم تا حدودی گرم می‌شود. لیوان آب روی میز را که دیگر گرم شده، لاجرعه سر می‌کشم. چهارنفری به سمت آسانسور حرکت می‌کنیم، ابتدا آقای غلامی و سپس مهندس حورابی وارد می‌شوند. آقای شکوری پس از من وارد شده و کارتی را از جیبش در می‌آورد. کارت را جلوی چشمی شماره طبقات آسانسور نگه می‌دارد و بعد از صدای بوق، درپوش یک دکمه‌‌ی به ظاهر خالی را کنار می‌زند و دکمه S را که بالاتر از دیگر طبقات قرار دارد می‌فشارد.
آسانسور بالا می‌رود و وارد یک طبقه دیگر می‌شویم، طبقه ای که ظاهرا هیچ فرد عادی‌ای از وجود آن خبر ندارد. هیچ انسانی در آن قسمت نیست و تعداد دوربین‌های امنیتی تقریبا دوبرابر معمول است. تعداد اتاق‌ها بسیار کم است و فضای یک دست و ظاهر خاص آن طبقه، من را متحیر کرده است. تمام دیوارها و سقف با کاشی‌های مات سفید و نقره‌ای پوشیده شده‌اند.
انگار که از خود هیچ اختیاری نداشته باشم. فقط دنبال آن‌ها راه می‌روم. وارد اتاق سوم از سمت چپ می‌شویم. تاریک تاریک. انگار اتاق، مرکز تولید شب است. در جلوی در صبر می‌کنم. مهندس حورابی با تلفن‌همراه خود رمز امنیتی را وارد می‌کند و ناگهان انگار که خورشید را درون یک پاکت خالی هُل داده باشند، کل اتاق روشن می‌شود. یک دستگاه نقره‌ای براق در وسط اتاق قرار دارد. صندلی‌ای بسیار بزرگ اما معمولی با طراحی انتزاعی، چند ضلعی و تیز که تصورم را از ماشین‌های زمان گرد و محدب و یک دست داستان‌های علمی تخیلی به هم می‌ریزد. بدون اینکه صحبتی کنم می‌روم و روی صندلی می‌نشینم.
ناگهان هر سه نفر به هم نگاه می‌کنند و می‌خندند. و خب با این خنده جمله‌ی "چقدر عجولی آصفی جان" از دهن آقای شکوری خارج شد که دور از انتظار نبود.
مهندس حورابی دستم را میگیرد تا بلند شوم. تلفن‌همراه مخصوصی را به دستم می‌دهد و کلیات کار با آن و شیوه نمایش و دریافت اطلاعات را گوشزد می‌کند. باز تاکید می‌کند که بلافاصله بعد از دریافت رمز، آن را وارد تلفن همراه کنم، و سریعا به زمان حال برگردم.
همدیگر را سخت در آغوش میکشیم،
یات کار با آن و شیوه نمایش و دریافت اطلاعات را گوشزد می‌کند. باز تاکید می‌کند که بلافاصله بعد از دریافت رمز، آن را وارد تلفن همراه کنم، و سریعا به زمان حال برگردم.
همدیگر را سخت در آغوش میکشیم. انگار که داریم به سفر آخرت می‌رویم. برای من آرزوی موفقیت می‌کنند. روی صندلی می‌نشینم و حورابی کلاه مخصوصی را روی سر من گذاشته و سنسورها و سیم‌های آن را به بدنم متصل می‌کند.
- موفق باشید آقای آصفی. امید تمام این کشور به هوش و ذکاوت شماست. خدا پشت و پناه تان. ما همینجا منتظر شما می‌مانیم. بعد از روشن شدن دستگاه فقط کافی است توسط کنترل، زمان را جابجا کنید.
آقای غلامی و شکوری هم ادای احترام می‌کنند و هنگامی که برای دعا کردن چشم‌های خود را بستم، فقط صدای فشردن یک دکمه را شنیدم.
چشم که باز کردم، هیچ کس نبود، انگار هیچ کجا بودم. یک تاریکی مطلق. تاریکی نه از آن جنسی که هیچ چیزی را نبینی، آنطور که هیچ چیزی وجود نداشت که ببینم. گیج شده بودم. از صندلی پیاده شدم. کمی راه رفتم. هم زمین سفت بود هم زمینی نبود. هم چیزی نبود که لمسش کنم هم سختی اطراف را حس می‌‌کردم. گنگ و سرگشته.
یاد کنترل زمان افتادم. از جیبم بیرون آوردم. به دستم ساعتی بسته شده بود که زمان باقی مانده را نشان می‌داد، فقط ۱۱ ساعت و ۵۰ دقیقه باقی مانده بود. افسوس خوردم که چرا شیوه کار با کنترل را سوال نکردم. کمی به دکمه‌ها زل زدم.
احتمالا این دو دکمه رو به عقب برای عقب بردن و برعکس آن برای جلو بردن است. مانند تمام دستگاه‌های پخش معمولی.
دستم را روی دکمه عقب بردن نگه داشتم و انگار همه چیز داشت با سرعت هر چه تمام تر حرکت می‌کرد. کتاب تاریخ تند تند برگ می‌خورد و اتفاقات رد می‌شدند. خدای من. کل تاریخ را می‌شود این‌گونه مرور کرد. چه کارها که نمی‌شود با تغییر در گذشته انجام داد! می‌شود جلوی جنگ‌ها را گرفت، جلوی خونریزی‌ها و جلوی ظلم‌ها. می‌شود دنیایی بدون خشونت و ترس ساخت. همه چیز با این کنترل قابل تغییر بود. قوی‌ترین اسلحه ساخت بشر.
باید به سال ۸۴ بر‌می‌گشتم و چه سال تلخی برای آغاز یک اتفاق تلخ. دستم را از روی دکمه برداشتم تا حدس بزنم در کجای کار قرار دارم. دکمه پخش را زدم تا من هم واقعی شوم و زمان جریان پیدا کند. خیابان‌ها شلوغ بود. پر از مردم خوشحال و شاد. حدس زدم که نباید زیاد عقب رفته باشم. در آن زمان اگر درست یادم مانده باشد، در این حجم، ملت شاد نداشتیم. همه پرچم‌های رنگی به دست گرفته، در خیابان سوار ماشین بوق می‌زدند و خوشحالی می‌کردند. به پوستر‌های سطح شهر و اتفاقات نگاه کردم. به نماد‌های شهری و پوستر‌های والیبال و تب و تاب فوتبالی و رنگ بنفش. حدسم درست بود. خیلی باید عقب‌تر می‌رفتم.
بار دیگر دکمه را نگه داشتم و به عقب رفت. در هنگام عقب رفتن ناگهان همه جا تاریک شد، دستگاه را متوقف کردم، یک موجود سیاه با چشمان زرد دیدم، شبیه لولوی درون داستان‌ها و چیزی که در دستانش قرار داشت و با سرعت آن را می‌برد و فرار می‌کرد. هر چه گشتم نتوانستم اثری از آن لولو و چیزی که برده پیدا کنم. تنها ۱۱ ساعت دیگر باقی مانده بود.
باز به عقب برگشتم، عقب‌تر و عقب‌تر. نمی‌خواستم دیگر تا رسیدن به تابستان ۸۴ صبر کنم. اما کنترل اوضاع از دستم خارج شد. نتوانستم دکمه را بیشتر فشار بدهم. گویی یک دفعه فشارم افتاده باشد. زانوانم سست شد، هنگامی که توانستم چشمانم را دوباره باز کنم، با اولین نگاه فهمیدم کجای زمان ام. انگار که وسط تلخ‌ترین خاطره تاریخ باشی، چیزهایی که باید برای همیشه فراموش شوند. چه کسی دوست دارد این چیز‌ها را به یاد بیاورد؟ همین چیزهاست که آدم را وسوسه می‌کند از این ماشین زمان استفاده کند. راستی اگر من این ماشین را به نفع خودم استفاده کنم و به زمان آینده برنگردم چه می‌شود؟
دیگر دستم آمده بود که باید چه‌قدر دکمه را نگه دارم تا به شهریور ۸۴ برگردم. و با تقریب خوب و کمی عقب و جلو کردن، توانستم به مقصود برسم. تابستان داغ، شرجی و جهنمی اهواز. آن‌قدر در سفر زمانم فواصل مختلف را صبر کردم تا فقط به اتفاقات بنگرم که تنها ۱۰ ساعت برایم باقی مانده بود. فکر نمی‌کردم ۱۰ ساعت برای کشف رمز کم باشد.
در راهنمای موجود در تلفن همراه، آدرس محل ذکر شده بود. اما آدرس خیلی با من فاصله داشت و من هم نمی‌توانستم با کسی همکلام شوم یا از وسیله‌ای استفاده کنم. در بهترین حالت ۳ ساعت پیاده طول می‌کشید تا به دفتر مدیریت مجموعه برسم. در آن گرمای وحشتناک، ترجیح می‌دادم کل کشور و خودم در همان ساعت نابود شوند تا آنکه پیاده آن‌قدر مسیر را طی کنم.
با بیشترین سرعتی که می‌توانستم و گرما اجازه می‌داد و با حفظ تمام نکات ایمنی که مهندس حورابی گفته بود، به سمت محل مورد نظر حرکت می‌کردم. تنها مزیت این گرما این بود که هیچ بنی بشری در این آفتاب بیرون از خانه نمی‌آمد و کمتر مجبور بودم خودم را مخفی کنم.
شش ساعت به پایان وقت مانده بود و من به شدت خسته، خیس از عرق و با سردردی وحشتناک ناشی از گرما، تازه به ورودی مجتمع پالایشگاه جنوب رسیده بودم. از اینجا به بعد کار خیلی سخت‌تر می‌شد. چون یک مجتمع کاری و کارگاهی بود و تعداد زیادی آدم. به گفته حورابی اگر یک نفر با من خاطره می‌ساخت و باعث می‌شد تغییری در زمان و طبیعت رخ بدهد، دیگر آن آینده‌ای که می‌شناختم وجود نداشت.
شانس با من یار بود که موقع تعویض شیفت نگهبان‌ها رسیدم. کمی صبر کردم و در پشت درختان محوطه مخفی شدم. هنگام تعویض شیفت بهترین موقعیت برای نفوذ به تمام محل‌هایی است که نگهبان دارند. آنکه بوده، خسته شده و دیگر تمرکز ندارد، آنکه دارد می‌آید هنوز مسئولیت را تحویل نگرفته و حواسش را جمع نمی‌کند. سعی کردم از لباس‌های مبدلی که برای استتار هنگام خداحافظی به من داده بودند استفاده کنم.
به سادگی انجام یک فرمول ریاضی؛ بلافاصله هنگامی که افراد سرشان را برگرداندند حرکت کن. مسیر را به تکه‌های کوچک تبدیل کن و در اولین فرصت پناه بگیر. روی پنجه پا راه برو. هنگام راه رفتن نفس نکش و کمترین تحرک را داشته باش.
نگهبان که تعویض شد، از فرصت ایجاد شده برای رفتن نگهبان قبلی و حاضر شدن نگهبان جدید استفاده کردم و سریعا وارد ساختمان شدم. این را حورابی نگفته بود، اما ناگهان به ذهنم رسید. باید حواسم را جمع می‌کردم دوربین‌ها نیز از من تصویری بر ندارند. اگر کسی فیلم دوربین‌ها را چک می‌کرد احتمالا آن تغییری که نباید، در گذشته رخ می‌داد و دامنه تغییرات پروانه‌‌ای آن بر آینده هم اثر می‌گذاشت.
مجبور شدم از پله‌ها استفاده کنم. همه جا باید پشتم را به دوربین می‌کردم و این هنگام خارج شدن از آسانسور محال بود. اتاق مدیریت در بالاترین طبقه قرار داشت. آنقدر بالا رفتن از پله‌ها و رسیدن به مدیر سخت بود، که پیش خودم فکر می‌کردم چرا یک مدیر باید اتاق خود را در بالاترین طبقات انتخاب کند.
کاغذی از کیفم در آوردم و بعد از نوشتن "خراب است" بر روی در دستشویی آن طبقه زدم. محال بود این نقشه نقص داشته باشد. همیشه جوابگو بود. دوربین کوچک و مخفی‌ای که همراه داشتم را درون سوراخ کلید در گذاشتم تا بتوانم بر رفت و آمد طبقات اشراف داشته باشم.
تقریبا یک ساعت و بیست دقیقه منتظر بودم تا نتیجه بگیرم و تنها ۴ ساعت و ۱۵ دقیقه زمان باقی مانده بود. ساعت ۷:۴۵ دقیقه بعد از ظهر. مدیر از اتاق خود خارج شد و بعد از آمدن سمت سرویس بهداشتی، با دیدن نوشته "خراب است" به سمت طبقه پایین رفت. آن زمان دیگر ساختمان خلوت شده بود. به سرعت از سرویس بهداشتی خارج شده و به اتاق مدیریت رفتم. هر چه بود از سیستم مدیر آب می‌خورد. نمی‌توانستم خطر کنم. بر روی پرده اتاق، طوری که به صفحه نمایش مدیر دید داشته باشند، دو عدد دوربین با زاویه مختلف نصب کردم و به سرعت از اتاق خارج شدم.
مدیر بعد از برگشتن به اتاق، لباس خود را عوض کرد و با قفل کردن در اتاق از آنجا خارج شد. در حال بازرسی ویدیوها بودم. نه فعالیت مشکوکی رخ داده بود، نه هنوز ویروس فعال شده بود. اگر تاریخ را اشتباه آمده بودم کار همه‌مان تمام بود.
در هنگام بررسی مجدد ویدیوها بودم که صدای ضربه‌ای توجه‌ام را جلب کرد. از دوربین جا سازی شده طبقه را نگاه کردم. مردی سعی داشت با استفاده از زور قفل در اتاق را باز کرده و وارد اتاق مدیریت شود. هنگامی که در حال پاییدن اطراف سرش را چرخاند، چهره‌اش را دیدم. همان کسی بود که عکسش به عنوان عامل اصلی در راهنمای تلفن همراهم قرار داشت.
کمی شوکه شدم و سعی کردم سریع خودم را جمع و جور کنم. ۳ ساعت به ۱۲ شب مانده بود و دوستان و خانواده‌ام در آینده فقط منتظر این لحظه برای جلوگیری از آن بحران بودند.
وقت نداشتم تصاویر را بازبینی کنم. می‌دانستم موفق می‌شود وارد اتاق شود. پس تمرکزم را گذاشتم روی دیدن تصاویر دوربین‌های نصب شده در اتاق. بعد از چند دقیقه کلنجار رفتن، آن مرد موفق شد وارد شود و بلافاصله پشت کامپیوتر مدیر نشست. مشخص بود که او هم وقت چندانی ندارد. یک حافظه جانبی از جیب خود بیرون آورد و به دستگاه متصل کرد. با دقت تمام منتظر بخش وارد کردن رمز بودم. از ویدیوهای اتاق لحظه به لحظه تصویر می‌گرفتم، مبادا رمز اصلی را گم کنم.
ساعت ۱۰ شب شده بود. سیستم را خاموش کرد و از اتاق خارج شد. حدس میزدم کدام رمز، رمز اصلی باشد. اما مطمئن نبودم. خوشحال بودم که توانستم کارم را به خوبی انجام دهم. فقط کافی بود به زمان اصلی برگردم و اطلاعات را در اختیار متخصصان قرار دهم.
دو ساعت به پایان ماموریت و اجرای ویروس زمان مانده بود و من دیگر کاری نداشتم که انجام بدهم. وسایلم را جمع کردم. کنترل را بیرون آوردم تا ماجراجویی را پایان دهم. اما فکرم مشغول‌تر از آن بود که بتوانم این کار را بکنم. درست است که من نزدیکی زیادی با مسئولین داشتم، اما به این معنا نبود که در آینده هم از اتفاقات و مخصوصا ماشین زمان خبردار می‌شدم.
برای اولین بار بود که چنین چیز قدرتمند و عجیبی دیده بودم. آیا واقعا این حق را نداشتم که کمی در گذشته تغییر بدهم، یا جلوی اتفاقات ناگوار را بگیرم؟ اما موضوع دل من متفاوت از این قضیه بود. آیا نمی‌شد تغییرات هر چند کوچکی بدهم که باعث شود خودم در آینده انسان بهتری شوم؟ اشتباهات این ۱۰ سال را تکرار نکنم؟ ۱۰ سال پیش من خیلی خام و بی تجربه بود. یک تازه از مدرسه فارغ التحصیل شده که نمی‌دانست باید چگونه رفتار کند.
۲ ساعت زمان مانده بود و من به اندازه صد سال فکر داشتم. نه راضی به رفتن می‌شدم نه راضی به ماندن. این پا و آن پا می‌کردم. آینده کل کشور در خطر بود.
تصمیمم را گرفتم. نمی‌توانستم از این موضوع بگذرم. به سمت خانه قدیمی ۱۰ سال گذشته‌مان حرکت کردم.
شاید اوضاع آنقدر که حورابی تعریف می‌کرد بد نمی‌شد. می‌توانستم برای خودم نشانه‌هایی بگذارم که دیگر آن اشتباهات بچه‌گانه را تکرار نکنم. سعی کردم با استفاده از جلوبردن زمان خودم را سریع‌تر به خانه‌مان برسانم. یک چیز را یاد گرفته بودم. اگر زمان را متوقف کنم، آدم‌ها هم متوقف می‌شدند. کسی نمی‌توانست من را ببیند یا به یاد بیاورد. فقط نمی‌دانم چرا از ابتدا این را به من نگفته بودند.
دم خانه‌مان توقف کردم. زمان را نگه داشتم و با همان حالت نگه داشت آن را جلو می‌بردم. آرام آرام. بیرون می‌رفتم و به خانه بر‌می‌گشتم. گاهی اعضای خانواده‌مان کم می‌شد و گاهی زیاد. گاهی با لباس مشکی از خانه خارج می‌شدم و گاهی با لباس روشن و شاد. انگار در حال دیدن یک فیلم سینمایی حوصله سر بر بودم. چقدر همه چیز تکراری بود.
در حال فکر به این موضوع بودم که چگونه خودم را راهنمایی کنم تا انسان بهتری شوم که با صدای زنگ ساعت مچی که اعلام می‌کرد تنها یک ساعت فرصت دارم به خودم آمدم.
روزهای تلخ زیادی داشتم. فکرم مشغول این بود که از چه موقع دیگر آن‌قدر تلخی نچشیدم. مرگ عزیزان که در یک چرخه ثابت مرتب تکرار می‌شود. دنیا به همان تلخی زمانی است که اولین پسر، برادر خود را به قتل رساند و دعواها و جر و بحث‌های خانوادگی هم هیچ‌گاه تمام نمی‌شوند.
آنقدر زمان را جلو بردم تا اینکه ناگهان در یک صبح پاییزی متوقف شدم. آنقدر توقفم ناگهانی و شدید بود که خودم جا خوردم. گویی آنکه کل تاریخ بازیچه‌ای بوده برای رسیدن به آن روز. خود 3 سال پیشم را میبینم، با لبخندی به عمق عمیق‌ترین دریاها و با مرتب ترین و شیک ترین لباس‌ها از خانه خارج می‌شوم. سر راه خود گلی به دست می‌گیرم. هول شده‌ام. کف دستانم مثل همیشه عرق کرده‌اند و پاهایم هنگام حرکت می‌لرزند. مسیر طولانی است، اما به خود اجازه استفاده از وسایل نقلیه را نمی‌دهم. انگار که می‌خواهم تمام احساسات را درون خودم بریزم و از عمق حس کنم.
سی دقیقه به پایان ماموریت مانده. کنجکاو شده ام. خودم را تعقیب می‌کنم. در ورودی یک پارک ایستاده‌ام. منتظر و شاد. با شاخه گلی که در دست دارم بازی می‌کنم. بعد از دقایقی انتظار، کسی از راه می‌رسد، کسی که انگار با آمدنش تمام خوشی‌های دنیا را به همراه آورده است. حافظه‌ام بر می‌گردد. اولین باری که او را دیدم. اولین ملاقاتمان و اولین لبخندش. یادم آمد از کجا تلخی‌ها پایان یافت.
لبخند عمیقی می‌زنم، به خودم می‌گویم آصفی، اگر کوچک‌ترین تغییری هم درخود گذشته ات بدهی، شاید دیگر آصفی‌ای نباشی که برای پایان دادن به تلخی‌های دنیا ریسک کرد. آنچه که توی الان را می‌سازد، درون کودک گذشته‌ات است و آنچه توی آینده را می‌سازد، همانی هست که الان تویی.
تصمیمم را می‌گیرم. ۱۵ دقیقه قبل از ۱۲ نیمه شب به ساختمان مرکزی بر‌می‌گردم. هر سه آن‌ها از دیدنم حیرت زده می‌شوند. کیف و اطلاعات لازم را در اختیار آن‌ها می‌گذارم. کت خود را می‌پوشم و با تحویل دادن لبخندی عمیق به آنان، بدون کلمه‌ای حرف، از ساختمان خارج می‌شوم.